گنجینه ی بهترین شعرها

پـــــــــــرتال جــامع بهــترینــــ اشعار

صفحه اصلی | ارسال مطلب بدون عضویت | لیست شاعران معاصر | لیست شاعران کهن | شعر طنز | شـعر نـو

 

من دی نگفتم مر تو را کای بی‌نظیر خوش لقا

ای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتا

امروز صد چندان شدی حاجب بدی سلطان شدی

هم یوسف کنعان شدی هم فر نور مصطفی

امشب ستایمت ای پری فردا ز گفتن بگذری

فردا زمین و آسمان در شرح تو باشد فنا

امشب غنیمت دارمت باشم غلام و چاکرت

فردا ملک بی‌هش شود هم عرش بشکافد قبا

ناگه برآید صرصری نی بام ماند نه دری

زین پشگان پر کی زند چونک ندارد پیل پا

باز از میان صرصرش درتابد آن حسن و فرش

هر ذره‌ای خندان شود در فر آن شمس الضحی

تعلیم گیرد ذره‌ها زان آفتاب خوش لقا

صد ذرگی دلربا کان‌ها نبودش ز ابتدا

 

مولانا محمد جلال الدین


برچسب‌ها: مولانا
+   سه شنبه ششم بهمن ۱۳۹۴      | 

 

چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را

خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را

خورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم

دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را

ای عقل کل ذوفنون تعلیم فرما یک فسون

کز وی بخیزد در درون رحمی نگارین یار را

چون نور آن شمع چگل می‌درنیابد جان و دل

کی داند آخر آب و گل دلخواه آن عیار را

جبریل با لطف و رشد عجل سمین را چون چشد

این دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را

عنقا که یابد دام کس در پیش آن عنقامگس

ای عنکبوت عقل بس تا کی تنی این تار را

کو آن مسیح خوش دمی بی‌واسطه مریم یمی

کز وی دل ترسا همی پاره کند زنار را

دجال غم چون آتشی گسترد ز آتش مفرشی

کو عیسی خنجرکشی دجال بدکردار را

تن را سلامت‌ها ز تو جان را قیامت‌ها ز تو

عیسی علامت‌ها ز تو وصل قیامت وار را

ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتد

آتش به خار اندرفتد چون گل نباشد خار را

ماندم ز عذرا وامقی چون من نبودم لایقی

لیکن خمار عاشقی در سر دل خمار را

شطرنج دولت شاه را صد جان به خرجش راه را

صد که حمایل کاه را صد درد دردی خوار را

بینم به شه واصل شده می از خودی فاصل شده

وز شاه جان حاصل شده جان‌ها در او دیوار را

باشد که آن شاه حرون زان لطف از حدها برون

منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را

جانی که رو این سو کند با بایزید او خو کند

یا در سنایی رو کند یا بو دهد عطار را

مخدوم جان کز جام او سرمست شد ایام او

گاهی که گویی نام او لازم شمر تکرار را

عالی خداوند شمس دین تبریز از او جان زمین

پرنور چون عرش مکین کو رشک شد انوار را

ای صد هزاران آفرین بر ساعت فرخترین

کان ناطق روح الامین بگشاید آن اسرار را

در پاکی بی‌مهر و کین در بزم عشق او نشین

در پرده منکر ببین آن پرده صدمسمار را

 

مولوی


برچسب‌ها: مولانا
+   سه شنبه ششم بهمن ۱۳۹۴      | 

 

چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها

کز چشم من دریای خون جوشان شد از جور و جفا

گر لب فروبندم کنون جانم به جوش آید درون

ور بر سرش آبی زنم بر سر زند او جوش را

معذور دارم خلق را گر منکرند از عشق ما

اه لیک خود معذور را کی باشد اقبال و سنا

از جوش خون نطقی به فم آن نطق آمد در قلم

شد حرف‌ها چون مور هم سوی سلیمان لابه را

کای شه سلیمان لطف وی لطف را از تو شرف

در تو را جان‌ها صدف باغ تو را جان‌ها گیا

ما مور بیچاره شده وز خرمن آواره شده

در سیر سیاره شده هم تو برس فریاد ما

ما بنده خاک کفت چون چاکران اندر صفت

ما دیدبان آن صفت با این همه عیب عما

تو یاد کن الطاف خود در سابق الله الصمد

در حق هر بدکار بد هم مجرم هر دو سرا

تو صدقه کن ای محتشم بر دل که دیدت ای صنم

در غیر تو چون بنگرم اندر زمین یا در سما

آن آب حیوان صفا هم در گلو گیرد ورا

کو خورده باشد باده‌ها زان خسرو میمون لقا

ای آفتاب اندر نظر تاریک و دلگیر و شرر

آن را که دید او آن قمر در خوبی و حسن و بها

ای جان شیرین تلخ وش بر عاشقان هجر کش

در فرقت آن شاه خوش بی‌کبر با صد کبریا

ای جان سخن کوتاه کن یا این سخن در راه کن

در راه شاهنشاه کن در سوی تبریز صفا

ای تن چو سگ کاهل مشو افتاده عوعو بس معو

تو بازگرد از خویش و رو سوی شهنشاه بقا

ای صد بقا خاک کفش آن صد شهنشه در صفش

گشته رهی صد آصفش واله سلیمان در ولا

وانگه سلیمان زان ولا لرزان ز مکر ابتلا

از ترس کو را آن علا کمتر شود از رشک‌ها

ناگه قضا را شیطنت از جام عز و سلطنت

بربوده از وی مکرمت کرده به ملکش اقتضا

چون یک دمی آن شاه فرد تدبیر ملک خویش کرد

دیو و پری را پای مرد ترتیب کرد آن پادشا

تا باز از آن عاقل شده دید از هوا غافل شده

زان باغ‌ها آفل شده بی‌بر شده هم بی‌نوا

زد تیغ قهر و قاهری بر گردن دیو و پری

کو را ز عشق آن سری مشغول کردند از قضا

زود اندرآمد لطف شه مخدوم شمس الدین چو مه

در منع او گفتا که نه عالم مسوز ای مجتبا

از شه چو دید او مژده‌ای آورد در حین سجده‌ای

تبریز را از وعده‌ای کارزد به این هر دو سرا

 

مولانا محمد جلال الدین


برچسب‌ها: مولانا
+   سه شنبه ششم بهمن ۱۳۹۴      | 

 

چندان بنالم ناله‌ها چندان برآرم رنگ‌ها

تا برکنم از آینه هر منکری من زنگ‌ها

بر مرکب عشق تو دل می‌راند و این مرکبش

در هر قدم می‌بگذرد زان سوی جان فرسنگ‌ها

بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی

تا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگ‌ها

با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدند

کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگ‌ها

گر نی که کورندی چنین آخر بدیدندی چنان

آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگ‌ها

چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند

تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگ‌ها

اما چو اندر راه تو ناگاه بیخود می‌شود

هر عقل زیرا رسته شد در سبزه زارت بنگ‌ها

زین رو همی‌بینم کسان نالان چو نی وز دل تهی

زین رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگ‌ها

زین رو هزاران کاروان بشکسته شد از ره روان

زین ره بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگ‌ها

اشکستگان را جان‌ها بستست بر اومید تو

تا دانش بی‌حد تو پیدا کند فرهنگ‌ها

تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو

تا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگ‌ها

تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر

پیدا شود در هر جگر در سلسله آهنگ‌ها

وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شود

هر ذره انگیزنده‌ای هر موی چون سرهنگ‌ها

مولوی


برچسب‌ها: مولانا
+   دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۴      | 

 

جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را

از زعفران روی من رو می‌بگردانی چرا

یا این دل خون خواره را لطف و مراعاتی بکن

یا قوت صبرش بده در یفعل الله ما یشا

این دو ره آمد در روش یا صبر یا شکر نعم

بی شمع روی تو نتان دیدن مر این دو راه را

هر گه بگردانی تو رو آبی ندارد هیچ جو

کی ذره‌ها پیدا شود بی‌شعشعه شمس الضحی

بی باده تو کی فتد در مغز نغزان مستی یی

بی عصمت تو کی رود شیطان بلا حول و لا

نی قرص سازد قرصی یی مطبوخ هم مطبوخیی

تا درنیندازی کفی ز اهلیله خود در دوا

امرت نغرد کی رود خورشید در برج اسد

بی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسا

در مرگ هشیاری نهی در خواب بیداری نهی

در سنگ سقایی نهی در برق میرنده وفا

سیل سیاه شب برد هر جا که عقلست و خرد

زان سیلشان کی واخرد جز مشتری هل اتی

ای جان جان جزو و کل وی حله بخش باغ و گل

وی کوفته هر سو دهل کای جان حیران الصلا

هر کس فریباند مرا تا عشر بستاند مرا

آن کم دهد فهم بیا گوید که پیش من بیا

زان سو که فهمت می‌رسد باید که فهم آن سو رود

آن کت دهد طال بقا او را سزد طال بقا

هم او که دلتنگت کند سرسبز و گلرنگت کند

هم اوت آرد در دعا هم او دهد مزد دعا

هم ری و بی و نون را کردست مقرون با الف

در باد دم اندر دهن تا خوش بگویی ربنا

لبیک لبیک ای کرم سودای تست اندر سرم

ز آب تو چرخی می‌زنم مانند چرخ آسیا

هرگز نداند آسیا مقصود گردش‌های خود

کاستون قوت ماست او یا کسب و کار نانبا

آبیش گردان می‌کند او نیز چرخی می‌زند

حق آب را بسته کند او هم نمی‌جنبد ز جا

خامش که این گفتار ما می‌پرد از اسرار ما

تا گوید او که گفت او هرگز بننماید قفا

مولانا


برچسب‌ها: مولانا
+   دوشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۴      | 

 

چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را

می‌دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما

ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان

کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا

خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر

با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا

گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن

ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا

پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان

بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا

بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن

سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا

آن مار ابله خویش را بر خار می‌زد دم به دم

سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها

بی صبر بود و بی‌حیل خود را بکشت او از عجل

گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا

بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا

ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا

فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین

ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا

رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر

مر صابران را می‌رسان هر دم سلامی نو ز ما

 

مولانا محمد جلال الدین


برچسب‌ها: مولانا
+   دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۴      | 

 

امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را

می‌شد روان بر آسمان همچون روان مصطفی

خورشید از رویش خجل گردون مشبک همچو دل

از تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضیا

گفتم که بنما نردبان تا برروم بر آسمان

گفتا سر تو نردبان سر را درآور زیر پا

چون پای خود بر سر نهی پا بر سر اختر نهی

چون تو هوا را بشکنی پا بر هوا نه هین بیا

بر آسمان و بر هوا صد رد پدید آید تو را

بر آسمان پران شوی هر صبحدم همچون دعا

 

مولانا جلال الدین


برچسب‌ها: مولانا
+   سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۴      | 

 

ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما

ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما

جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما

آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما

پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل

وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

مولانا


برچسب‌ها: مولانا
+   جمعه دهم مهر ۱۳۹۴      | 

 

مرا هر دم همی‌گویی که برگو قطعه شیرین

به هر بیتی یکی بوسه بده پهلوی من بنشین

زهی بوسه زهی بوسه زهی حلوا و سنبوسه

برآرد شیر از سنگی که عاجز گشت از او میتین

تو بوسه عشق را دیدی مگر ای دل که پریدی

که هر جزوت شده‌ست ای دل چو لب نالان و بوسه چین

چو تلقین گفت پیغامبر شهیدان ره حق را

تو هم مر کشته خود را بیا برخوان یکی تلقین

به تلقین گر کنی نیت بپرد مرده در ساعت

کفن گردد بر او اطلس ز گورش بردمد نسرین

بکن پی مرکب تن را دلا چون تو نیاسایی

چه آسایی از آن مرکب که لنگ است او ز علیین

بکن پی اشتری را کو نیاید در پیت هرگز

به خارستان همی‌گردد که خار افتاد او را تین

چو او را پی کنی در دم چو کشتی ره رود بی‌پا

ز موج بحر بی‌پایان نبرد بادبان دین

مولانا


برچسب‌ها: مولانا
+   جمعه دهم مهر ۱۳۹۴      | 

 

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

مولوی


برچسب‌ها: مولانا
+   چهارشنبه هشتم مهر ۱۳۹۴      | 

آنچ گل سرخ قبا می‌کند

دانم من کان ز کجا می‌کند

بید پیاده که کشیدست صف

آنچ گذشتست قضا می‌کند

سوسن با تیغ و سمن با سپر

هر یک تکبیر غزا می‌کند

بلبل مسکین که چه‌ها می‌کشد

آه از آن گل که چه‌ها می‌کند

گوید هر یک ز عروسان باغ

کان گل اشارت سوی ما می‌کند

گوید بلبل که گل آن شیوه‌ها

بهر من بی‌سر و پا می‌کند

دست برآورده به زاری چنار

با تو بگویم چه دعا می‌کند

بر سر غنچه کی کله می‌نهد

پشت بنفشه کی دوتا می‌کند

گر چه خزان کرد جفاها بسی

بین که بهاران چه وفا می‌کند

فصل خزان آنچ به تاراج برد

فصل بهار آمد ادا می‌کند

ذکر گل و بلبل و خوبان باغ

جمله بهانه‌ست چرا می‌کند

غیرت عشق است وگر نه زبان

شرح عنایات خدا می‌کند

مفخر تبریز و جهان شمس دین

باز مراعات شما می‌کند

 

مولانا جلال الدین محمد


برچسب‌ها: مولانا
+   چهارشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۴      | 

ای دل چه اندیشیده‌ای در عذر آن تقصیرها

زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم

زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا

زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد

زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا

چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود

چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا

از بد پشیمان می‌شوی الله گویان می‌شوی

آن دم تو را او می‌کشد تا وارهاند مر تو را

از جرم ترسان می‌شوی وز چاره پرسان می‌شوی

آن لحظه ترساننده را با خود نمی‌بینی چرا

گر چشم تو بربست او چون مهره‌ای در دست او

گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن

گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی

این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب‌ها

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

بانک شعیب و ناله‌اش وان اشک همچون ژاله‌اش

چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت

فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا

گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان

گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا

گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم

من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا

جنت مرا بی‌روی او هم دوزخست و هم عدو

من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا

گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری

که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا

گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت

هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی

ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن

تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را

اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود

یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا

چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد

ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا

روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی

پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا

گفتا که من خربنده‌ام پس بایزیدش گفت رو

یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

مولوی


برچسب‌ها: مولانا
+   دوشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۴      | 

موسیقی در شعر مولانا

غزل ها :

مطرب خوش نوای من عشق نواز همچنین

نغنغه دگر بزن پرده تازه برگزین

مطرب روح من تویی کشتی نوح من تویی

فتح و فتوح من تویی یار قدیم و اولین

ای ز تو شاد جان من بی‌تو مباد جان من

دل به تو داد جان من با غم توست همنشین

تلخ بود غم بشر وین غم عشق چون شکر

این غم عشق را دگر بیش به چشم غم مبین

چون غم عشق ز اندرون یک نفسی رود برون

خانه چو گور می شود خانگیان همه حزین

سرمه ماست گرد تو راحت ماست درد تو

کیست حریف و مرد تو ای شه مردآفرین

تا که تو را شناختم همچو نمک گداختم

شکم و شک فنا شود چون برسد بر یقین

من شبم از سیه دلی تو مه خوب و مفضلی

ظلمت شب عدم شود در رخ ماه راه بین

عشق ز توست همچو جان عقل ز توست لوح خوان

کان و مکان قراضه جو بحر ز توست دانه چین

مست تو بوالفضول شد وز دو جهان ملول شد

عشق تو را رسول شد او است نکال هر زمین

در تبریز شمس دین دارد مطلعی دگر

نیست ز مشرق او مبین نیست به مغرب او دفین

 

......................

 

 

یارکان رقصی کنید اندر غمم خوشتر از این

کره عشقم رمید و نی لگامستم نی زین

پیش روی ماه ما مستانه یک رقصی کنید

مطربا بهر خدا بر دف بزن ضرب حزین

رقص کن در عشق جانم ای حریف مهربان

مطربا دف را بکوب و نیست بختت غیر از این

آن دف خوب تو این جا هست مقبول و صواب

مطربا دف را بزن بس مر تو را طاعت همین

مطربا این دف برای عشق شاه دلبر است

مفخر تبریز جان جان جان‌ها شمس دین

مطربا گفتی تو نام شمس دین و شمس دین

درربودی از سرم یک بارگی تو عقل و دین

چونک گفتی شمس دین زنهار تو فارغ مشو

کفر باشد در طلب گر زانک گویی غیر این

مطربا گشتی ملول از گفت من از گفت من

همچنان خواهی مکن تو همچنین و همچنین

 

رباعیات :

تا پردهٔ عاشقانه بشناخته‌ایم

از روی طرب پرده برانداختیم

با مطرب عشق چنگ خود در زده‌ایم

همچون دف و نای هردو در ساخته‌ایم

 

..........................

 

 

با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است

با نالهٔ سرنای جگرسوز خوش است

ای مطرب چنگ و نای را تا بسحر

بنواز بر این صفت که تا روز خوش است

 

................................

 

 

ای ساقی جان مطرب ما را چه شده است

چون می‌نزند رهی ره او که زده است

او میداند که عشق را نیک و بد است

نیک و بد عشق را ز مطرب مدد است

 

حضرت مولانا

 


برچسب‌ها: مولانا
+   یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴      | 

ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد

طشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد

می‌گشت گرد حوض او چون تشنگان در جست و جو

چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد

ای مرد دانشمند تو دو گوش از این بربند تو

مشنو تو این افسون که او ز افسون ما افسانه شد

زین حلقه نجهد گوش‌ها کو عقل برد از هوش‌ها

تا سر نهد بر آسیا چون دانه در پیمانه شد

بازی مبین بازی مبین این جا تو جانبازی گزین

سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد

غره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمد

کاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شد

من که ز جان ببریده‌ام چون گل قبا بدریده‌ام

زان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شد

این قطره‌های هوش‌ها مغلوب بحر هوش شد

ذرات این جان ریزه‌ها مستهلک جانانه شد

خامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنم

شمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شد

مولانا محمد جلال الدین


برچسب‌ها: مولانا
+   شنبه ششم تیر ۱۳۹۴      | 

بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد

خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد

روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان

شب ترک تازی‌ها بکن کان ترک در خرگاه شد

گر بو بری زین روشنی آتش به خواب اندرزنی

کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد

ما شب گریزان و دوان و اندر پی ما زنگیان

زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد

ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته

رخ‌ها چو شمع افروخته کان بیذق ما شاه شد

ای شاد آن فرخ رخی کو رخ بدان رخ آورد

ای کر و فر آن دلی کو سوی آن دلخواه شد

آن کیست اندر راه دل کو را نباشد آه دل

کار آن کسی دارد که او غرقابه آن آه شد

چون غرق دریا می‌شود دریاش بر سر می‌نهد

چون یوسف چاهی که او از چاه سوی جاه شد

گویند اصل آدمی خاکست و خاکی می‌شود

کی خاک گردد آن کسی کو خاک این درگاه شد

یک سان نماید کشت‌ها تا وقت خرمن دررسد

نیمیش مغز نغز شد وان نیم دیگر کاه شد

مولوی


برچسب‌ها: مولانا
+   جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴      | 
تازه ترین مطالب
حنظله ربانی / اوراق خالی و دلی لبریز دارم
الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
شفیعی کدکنی / در کوی محبت به وفایی نرسیدیم
محمد رضا آغاسی / ليس الانسان الا ما سعـــي
پیشتر عاشق ِکسی بودم/ سجاد رشیدی پور
*** کجای کوچه آویز ِچراغی هست ؟***
سجاد رشیدی پور / نمی رنجم اگر کاخ مرا ویرانه می خواهد
سرنا جوکار / نخواهی دید جز من، در کسی این سربه راهی را
محمد علی ساکی / بیخودی بانو دلت با عشق من صابون نزن
محمد سلمانی / در نگاهت رنگ آرامش نمایان می شود
آرش پور علیزاده / ترش و شیرین
زینب احمدی / ققنوس از خاکسترش سر بر نخواهد داشت
محمود نگهداری / تـو آغـازِ معنـوی بـودی
حنظله ربانی / افسوس ! که روزگار آسان نگرفت
زندگی چون آن درختی که تناور‌تر شود
محمد علی رستمی / ذهن را درگير با عشقي خيالي كرد و رفت
ساناز رئوف / نیمه ی گمگشته ات را دیر پیدا میکنی
سعید بیابانکی / حياط خلوت من از سکوت سرشار است
سعید رستگارمند / عشوه کن ! اعجاز را در سحر و جادویت بریز
شهراد میدری / بخور مادر ! بخور از قطره های آخرین شیرم
کاربـر گــرامی ؛ خـوش آمـدید
آمار روزانه سایت گنجینه
******لینک ها ******
--------------------------------------
بنـــر شماره یک
وبلاگ بهترین شعرهایی که خوانده ام

بهترین شعرهایی که خوانده ام

بنـــر شماره دو
بیـــوگــرافی مشاهیر

گنجواره بیوگرافی

وبلاگ-
بنـــر شماره سه

اسلایدر

عضویت در خبرنامه
برای اطلاع از آخرین بروزرسانی ها کافیست نام خود را در مستطیل اولی و ایمیل خودتان را در مستطیل دومی وارد کنید و سپس بروی آیکن ارسال به خبرنامه کلیک کنید. تعداد اعضا 1125 نفر





جستجوگر
برای جستجو به تفکیک شاعر کلیک کنید




جستجو در کل وبلاگ
  • لیست موضوعی اشعار :
    اشعار مولانا
    اشعار حافظ شیرازی
    اشعار شهریار
    اشعار طنز
    اشعار رهی معیری
    اشعار ایرج میرزا
    اشعار حسین پناهی
    اشعار سهراب سپهری
    اشعار بیدل دهلوی
    اشعار حسین منزوی
    اشعار فردوسی
    اشعار سعدی شیرازی
    اشعار فروغ فرخزاد
    اشعار قیصر امین پور
    اشعار خیام نیشابوری
    اشعار مهدی اخوان ثالث
    اشعار محمد علی بهمنی
    اشعار محمد علی رستمی
    اشعار اکبر اکسیر
    اشعار سیمین بهبهانی
    اشعار عمران صلاحی
    سید محمد رضا هاشمی زاده
    اشعار سهیل محمودی
    اشعار ملک الشعرای بهار
    اشعار جلیل صفر بیگی
    اشعار فریدون مشیری ..............................A
    اشعار پروین اعتصامی
    اشعار صائب تبریزی
    اشعار هوشنگ ابتهاج
    اشعار رضا نیکوکار
    شعر مناسبتی
    اشعار بابا طاهر همدانی
    اشعار خواجوی کرمانی
    اشعار دو بیتی و رباعی
    اشعار احمد شاملو
    اشعار کیوان شاهبداقی
    اشعار عطار نیشابوری
    اشعار وحشی بافقی
    اشعار فایز دشتی
    اشعار شفیعی کدکنی
    اشعار ابوالقاسم حالت
    اشعار عبدالجبارکاکایی
    اشعار نیما یوشیج
    اشعار نشاط اصفهانی
    اشعار نجمه زارع
    اشعار گروس عبدالملکیان
    اشعار حزین لاهیجی
    اشعار حمید مصدق
    اشعار محمد حسین بهرامیان
    اشعار نادر نادر پور
    اشعار سایر شاعران / غزل ها ......................B
    اشعار محتشم کاشانی
    اشعار سید حسن حسینی
    اشعار افشین یداللهی
    اشعار اردلان سرفراز
    اشعار نظامی گنجوی
    اشعار رودکی
    اشعار ناصر خسرو قبادیانی
    اشعار علیرضا قزوه
    اشعار محمد رضا ترکی
    اشعار عبید زاکانی
    اشعار درویش حسن خراباتی
    اشعار منوچهر آتشی
    اشعار کودکانه
    اشعار شاعران خارجی
    اشعار شعرای افغانستانی
    اشعار فروغی بسطامی
    اشعار شمس لنگرودی
    اشعار اقبال لاهوری
    اشعار لیلا کرد بچه
    اشعار شیخ بهایی
    اشعار رسول یونان
    اشعار عارف قزوینی
    اشعار محمد صالح اعلا
    اشعار معینی کرمانشاهی
    اشعار سایر شاعران/ رباعی-مثنوی و ................C
    اشعار شهریار قنبری
    اشعار محمدرضا عبدالملکیان
    اشعار سید حمید رضا برقعی
    اشعار نغمه مستشار نظامی
    اشعار شاطر عباس صبوحی
    اشعار یوسفعلی میر شکاک
    اشعار سعید بیابانکی
    اشعار طاهره صفارزاده
    اشعار محمدحسن بارق شفیعی
    اشعار سلمان هراتی
    اشعار سیما یاری
    اشعار محمدعلی سپانلو
    اشعار ابوسعید ابوالخیر
    شعرهای مربوط به فصل بهار
    شعرهای مربوط به فصل تابستان
    شعرهای مربوط به فصل پاییز
    شعرهای مربوط به فصل زمستان
    اشعار مریم حیدرزاده
    اشعار علی معلم دامغانی
    اشعار کارو دردریان
    اشعاری با موضوع عشق و محبت
    شیما شاهسواران احمدی
    اشعار فخرالدین عراقی
    اشعار حبیب ساهر
    اشعار مهدی سهیلی
    اشعار سایر شاعران / شعر نو ......................D
    جملات زیبا و حکیمانه
    بهترین اشعار توصیفی مادر
    اشعار تورج نگهبان
    اشعار کاظم بهمنی
    اشعار شعرای ناشناس
    اشعار میلاد عرفان پور
    اشعار هیوا مسیح
    اشعار سلمان ساوجی
    اشعار فاضل نظری
    اشعار فرامرز عرب عامری
    اشعار مهدی فرجی
    معلم از زبان بزرگان
    اشعار سید هوشنگ موسوی
    اشعار علیرضا آذر
    اشعار اصغر معاذی
    اشعار رحیم زریان
    اشعار بیژن ترقی
    اشعار هما میر افشار
    اشعار سنایی غزنوی
    اخبار و موضوعات متفرقه اجتماعی - ادبی و ...
    اشعار سنگ مزار هنرمندان و مشاهیر
    اشعار عماد خراسانی
    اشعار بهروز یاسمی
    اشعار محمود شبستری ..............................E
    اشعار محمد قهرمان
    اشعار سیروس اسدی
    اشعار امیر خسرو دهلوی
    اشعار سیدعلی صالحی
    اشعار فرخی یزدی
    اشعار امید صباغ نو
    اشعار محمد مهدی سیار
    اشعار سیف فرغانی
    اشعار اوحدی مراغه ای
    اشعار خاقانی شروانی
    اشعار رضی الدین آرتیمانی
    اشعار هاتف اصفهانی
    اشعار منوچهری دامغانی
    اشعار مهستی گنجوی
    اشعار حامد عسکری
    اشعار محمد علی رضاپور
    لینک دوستان
    آرشیو
    ****************
    وبلاگ رسمی شاعران
    سایر امکانات

    .......................................
    حمایت از مـا
    جهت حمایت از این وبلاگ میتوانید کد بنر زیر را در وبلاگ یا وبسایت خود قرار دهید

    گنجینه بهترین شعرها