مجموعه ی بهترین - معروفترین و ماندگارترین اشعار شاعران
شعری معروف از دیوان شمس مولانا
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
حضرت مولانا :

رندان سلامت می کنند ، جان را غلامت می کنند
مستی ز جامت می کنند ، مستان سلامت می کنند

غوغای روحانی نگر ، سیلاب طوفانی نگر
خورشید ربانی نگر ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند
خورشید ربانی نگر ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند

ای آرزوی آرزو ، آن پرده را بردار از او
ای آرزوی آرزو ، آن پرده را بردار از او
من کس نمی دانم جز او ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند

آن دام آدم را بگو ، وان جان عالم را بگو
وان یار و همدم را بگو ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند

آن دام آدم را بگو ، وان جان عالم را بگو
وان یار و همدم را بگو ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند

ای ابر خوش باران بیا ، ای مستی یاران بیا
ای ابر خوش باران بیا ، ای مستی یاران بیا

ای شاه طراران بیا ، ای شاه طراران بیا
مستان سلامت می کنند ، مستان سلامت می کنند



:: موضوعات :: اشعار مولانا
من طربم طرب منم - غزلی از دیوان شمس تبریزی
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
مولانا محمد رومی ( مولوی )
غزلی از دیوان شمس
 
من طربم طرب منم زهره زند نواي من
عشق ميان عاشقان شيوه کند براي من
عشق چو مست و خوش شود بيخود و کش مکش شود
فاش کند چو بي‌دلان بر همگان هواي من
ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد
چرخ فلک حسد برد ز آنچ کند به جاي من
من سر خود گرفته‌ام من ز وجود رفته‌ام
ذره به ذره مي زند دبدبه فناي من
آه که روز دير شد آهوي لطف شير شد
دلبر و يار سير شد از سخن و دعاي من
يار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل
تلخ و خمار مي طپم تا به صبوح واي من
تا که صبوح دم زند شمس فلک علم زند
باز چو سرو تر شود پشت خم دوتاي من
باز شود دکان گل ناز کنند جزو و کل
ناي عراق با دهل شرح دهد ثناي من
ساقي جان خوبرو باده دهد سبو سبو
تا سر و پاي گم کند زاهد مرتضاي من
بهر خداي ساقيا آن قدح شگرف را
بر کف پير من بنه از جهت رضاي من
گفت که باده دادمش در دل و جهان نهادمش
بال و پري گشادمش از صفت صفاي من
پير کنون ز دست شد سخت خراب و مست شد
نيست در آن صفت که او گويد نکته‌هاي من
ساقي آدمي کشم گر بکشد مرا خوشم
راح بود عطاي او روح بود سخاي من
باده تويي سبو منم آب تويي و جو منم
مست ميان کو منم ساقي من سقاي من
از کف خويش جسته‌ام در تک خم نشسته‌ام
تا همگي خدا بود حاکم و کدخداي من
شمس حقي که نور او از تبريز تيغ زد
غرقه نور او شد اين شعشعه ضياي من
 
 مولانا -  دیوان شمس تبریزی
 


:: موضوعات :: اشعار مولانا
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

مولانا جلال الدین محمد رومی :

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم

در این سراب فنا چشمه حیات منم

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من

به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی

که نقش بند سراپرده رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی

مرو به خشک که دریای باصفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو

بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند

که آتش و تبش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند

که گم کنی که سرچشمه صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت

نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم

اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست

وگر خداصفتی دان که کدخدات منم



:: موضوعات :: اشعار مولانا
بهترین شعر حضرت مولانا
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
مولانا جلال الدین رومی (مولوی ) :

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید - والسلام

شعر ني نامه به جاي بسم الله الرحمن الرحيم در مثنوي معنوي هست.



:: موضوعات :: اشعار مولانا
چه دانستم که اين سودا مرا زينسان کند مجنون
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

مولانا جلال الدین محمد بلخی ( مولوی ) :

چه دانستم که اين سودا مرا زينسان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جيحون

چه دانستم که سيلابی مرا ناگاه بربايد

چو کشتيم در اندازد ميان قلزم پر خون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فرو ريزد ز گردشهای گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دريا را

چنان دريای بی پايان شود بی آب چون هامون

شکافد نيز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو اين تبديلها آمد نه هامون ماند و نه دريا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرقست در بيچون

چه دانمهای بسيار است ليکن من نميدانم

که خوردم از دهان بندی در آن دريا کفی افيون

 



:: موضوعات :: اشعار مولانا
آزمودم! مرگ مــن در زنـــدگی اســـت
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

مولانا :

آزمودم! مرگ مــن در زنـــدگی اســـت

چون رهی زین زندگی، پایندگیست



:: موضوعات :: اشعار مولانا، تک بیتی
بهترین شعرهایی که از مولانا خواندم
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

مولانا :

گوی زرین فلک رقصان ماست

چون نباشد چون که چوگان توییم

خواه چوگان ساز ما را خواه گوی

دولت این بس که به میدان توییم

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

مولانا :

هیچ کس" را تو کسی انگاشتی

هم‌چو خورشیدش به نور افراشتی

هم دعا از من روان کردی چو آب

هم نباتش بخش و دارش مستجاب


۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

مولانا:

بداد پندم استاد عشق از اوستادی

که هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی

چو چشم مست کسی کرد حلقه در گوشت

ز گوش پنبه برون کن مجوی آزادی

بر این بنه دل خود را چو دخل خنده رسید

که غم نجوید عشرت ز خرمن شادی

چو طوق موهبت آمد شکست گردن غم

رسید داد خدا و بمرد بیدادی

به هر کجا که روی ماه بر تو می‌تابد

مهست نورفشان بر خراب و آبادی

غلام ماه شدی شب تو را به از روزست

که پشتدار تو باشد میان هر وادی

خنک تو را و خنک جمله همرهان تو را

که سعد اکبری و نیکبخت افتادی

به وعده‌های خوشش اعتماد کن ای جان

که شاه مثل ندارد به راست میعادی

به گوش تو همه تفسیر این بگوید شاه

چنانک اشتر خود را نوا زند حادی

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

مولانا :

ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی

لایق خرکمان من نیست در این جهان زهی

بحر ، کمینه شربتم کوه ، کمینه لقمه‌ام

من چه نهنگم ای خدا بازگشا مرا رهی

تشنه‌تر از اجل منم دوزخ وار می‌تنم

هیچ رسد عجب مرا لقمه زفت فربهی

نیست نزار عشق را جز که وصال داروی

نیست دهان عشق را جز کف تو علف دهی

عقل به دام تو رسد هم سر و ریش گم کند

گر چه بود گران سری گر چه بود سبک جهی

صدق نهنده هم تویی در دل هر موحدی

نقش کننده هم تویی در دل هر مشبهی

نوح ز اوج موج تو گشته حریف تخته‌ای

روح ز بوی کوی تو مست و خراب و والهی

خامش باش و باز رو جانب قصر خامشان

باز به شهر عشق رو ای تو فکنده در دهی



:: موضوعات :: اشعار مولانا


 
برای دیدن جدیدترین بروز رسانی ها بروی عناوین زیر کلیک کنید : @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@