مجموعه ی بهترین - معروفترین و ماندگارترین اشعار شاعران
بيان حج از دیدگاه مولوی
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

بيان حج از دیدگاه مولوی

و آن دو نوع است : يكي قصد كوي دوست و آن حج عوام است و يكي ميل

روي دوست و آن حج خواص انام است و چنانچه در ظاهر كعبه اي است

قبله ي خلق ؛ در باطن نيز كعبه اي است منظور نظر حق و آن دل است .

اگر كعبه ي گِل محل طواف خلايق است ، كعبه ي دل مطاف الطاف خالق

است. آن مقصد زوّار است و اين مهبط انوار. آن جا خانه است و اين جا

خداوند خانه .

اي قوم به حج رفته كجاييد كجاييد              

معشوق همين جاست بياييد بياييد

صد بار از آن راه بدان خانه برفتيد               

يك بـار از اين راه در اين خانه درآييد

                           غزليات مولانا



:: موضوعات :: اشعار مولانا
:: برچسب‌ها: بهترین اشعاری که خوانده ام
ما ز بالاییم و بالا می رویم
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

از معروفترین و بهترین شعرهای دیوان شمس مولانا که از روی این شعر خوانندگان زیادی

 نیز ترانه خوانده اند

ما ز بالاییم و بالا می رویم

ما ز دریاییم و دریا می رویم

ما از آن جا و از این جا نیستیم

ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می رویم

لااله اندر پی الالله است

همچو لا ما هم به الا می رویم

قل تعالوا آیتیست از جذب حق

ما به جذبه حق تعالی می رویم

کشتی نوحیم در طوفان روح

لاجرم بی‌دست و بی‌پا می رویم

همچو موج از خود برآوردیم سر

باز هم در خود تماشا می رویم

راه حق تنگ است چون سم الخیاط

ما مثال رشته یکتا می رویم

هین ز همراهان و منزل یاد کن

پس بدانک هر دمی ما می رویم

خوانده‌ای انا الیه راجعون

تا بدانی که کجاها می رویم

اختر ما نیست در دور قمر

لاجرم فوق ثریا می رویم

همت عالی است در سرهای ما

از علی تا رب اعلا می رویم

رو ز خرمنگاه ما ای کورموش

گر نه کوری بین که بینا می رویم

ای سخن خاموش کن با ما میا

بین که ما از رشک بی‌ما می رویم

ای که هستی ما ره را مبند

ما به کوه قاف و عنقا می رویم



:: موضوعات :: اشعار مولانا
:: برچسب‌ها: مولانا
از معروفترین غزل های دیوان شمس حضرت مولانا
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

از معروفترین غزل های دیوان شمس حضرت مولانا

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی

گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو

زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن

گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم

چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم

اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر

بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو

کآمد او در بر من با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم

کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک

کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق

بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم

یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر

کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان

کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

دیوان شمس مولانا محمد بلخی



:: موضوعات :: اشعار مولانا
:: برچسب‌ها: مولانا
از دل انگیز ترین غزل های دیوان شمس
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

حضرت مولانا :

ساقی فرخ رخ من جام چو گلنار بده

بهر من ار می‌ندهی بهر دل یار بده

ساقی دلدار تویی چاره بیمار تویی

شربت شادی و شفا زود به بیمار بده

باده در آن جام فکن گردن اندیشه بزن

هین دل ما را مشکن ای دل و دلدار بده

باز کن آن میکده را ترک کن این عربده را

عاشق تشنه زده را از خم خمار بده

جان بهار و چمنی رونق سرو و سمنی

هین که بهانه نکنی ای بت عیار بده

پای چو در حیله نهی وز کف مستان بجهی

دشمن ما شاد شود کوری اغیار بده

غم مده و آه مده جز به طرب راه مده

آه ز بیراه بود ره بگشا بار بده

ما همه مخمور لقا تشنه سغراق بقا

بهر گرو پیش سقا خرقه و دستار بده

تشنه دیرینه منم گرم دل و سینه منم

جام و قدح را بشکن بی‌حد و بسیار بده

خود مه و مهتاب تویی ماهی این آب منم

ماه به ماهی نرسد پس ز مه ادرار بده



:: موضوعات :: اشعار مولانا
:: برچسب‌ها: بهترین شعرهایی که خوانده ام
محبت آمیز ترین شعر مولانا محمد رومی ( مولوی )
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
محبت آمیز ترین شعر مولانا محمد رومی ( مولوی )

از محبت تلخها شیرین شود  
وز محبت مسها زرین شود 

ازمحبت دُردها صافی شود  
وز محبت دَردها شافی شود

از محبت خارها گل می شود  
وز محبت سرکه ها مل می شود

از محبت دار تختی می شود  
وز محبت بار بختی می شود

از محبت سجن گلشن می شود  
بی محبت روضه گلخن می شود

از محبت نار نوری می شود  
وز محبت دیو حوری می شود

از محبت سنگ روغن می شود  
بی محبت موم آهن می شود

از محبت حزن شادی می شود  
وز محبت غول هادی می شود

از محبت نیش نوشی می شود  
وز محبت شیر موشی می شود

از محبت سُقم صحت می شود  
وز محبت قهر رحمت می شود

از محبت مرده ، زنده می شود  
وز محبت شاه بنده می شود

این محبت هم نتیجه دانش است  
کی گزافه بر چنین تختی نشست



:: موضوعات :: اشعار مولانا، اشعاری با موضوع عشق و محبت
شعری معروف از دیوان شمس مولانا
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
حضرت مولانا :

رندان سلامت می کنند ، جان را غلامت می کنند
مستی ز جامت می کنند ، مستان سلامت می کنند

غوغای روحانی نگر ، سیلاب طوفانی نگر
خورشید ربانی نگر ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند
خورشید ربانی نگر ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند

ای آرزوی آرزو ، آن پرده را بردار از او
ای آرزوی آرزو ، آن پرده را بردار از او
من کس نمی دانم جز او ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند

آن دام آدم را بگو ، وان جان عالم را بگو
وان یار و همدم را بگو ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند

آن دام آدم را بگو ، وان جان عالم را بگو
وان یار و همدم را بگو ، مستان سلامت می کنند
مستان سلامت می کنند

ای ابر خوش باران بیا ، ای مستی یاران بیا
ای ابر خوش باران بیا ، ای مستی یاران بیا

ای شاه طراران بیا ، ای شاه طراران بیا
مستان سلامت می کنند ، مستان سلامت می کنند



:: موضوعات :: اشعار مولانا
من طربم طرب منم - غزلی از دیوان شمس تبریزی
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
مولانا محمد رومی ( مولوی )
غزلی از دیوان شمس
 
من طربم طرب منم زهره زند نواي من
عشق ميان عاشقان شيوه کند براي من
عشق چو مست و خوش شود بيخود و کش مکش شود
فاش کند چو بي‌دلان بر همگان هواي من
ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد
چرخ فلک حسد برد ز آنچ کند به جاي من
من سر خود گرفته‌ام من ز وجود رفته‌ام
ذره به ذره مي زند دبدبه فناي من
آه که روز دير شد آهوي لطف شير شد
دلبر و يار سير شد از سخن و دعاي من
يار برفت و ماند دل شب همه شب در آب و گل
تلخ و خمار مي طپم تا به صبوح واي من
تا که صبوح دم زند شمس فلک علم زند
باز چو سرو تر شود پشت خم دوتاي من
باز شود دکان گل ناز کنند جزو و کل
ناي عراق با دهل شرح دهد ثناي من
ساقي جان خوبرو باده دهد سبو سبو
تا سر و پاي گم کند زاهد مرتضاي من
بهر خداي ساقيا آن قدح شگرف را
بر کف پير من بنه از جهت رضاي من
گفت که باده دادمش در دل و جهان نهادمش
بال و پري گشادمش از صفت صفاي من
پير کنون ز دست شد سخت خراب و مست شد
نيست در آن صفت که او گويد نکته‌هاي من
ساقي آدمي کشم گر بکشد مرا خوشم
راح بود عطاي او روح بود سخاي من
باده تويي سبو منم آب تويي و جو منم
مست ميان کو منم ساقي من سقاي من
از کف خويش جسته‌ام در تک خم نشسته‌ام
تا همگي خدا بود حاکم و کدخداي من
شمس حقي که نور او از تبريز تيغ زد
غرقه نور او شد اين شعشعه ضياي من
 
 مولانا -  دیوان شمس تبریزی
 


:: موضوعات :: اشعار مولانا
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

مولانا جلال الدین محمد رومی :

نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم

در این سراب فنا چشمه حیات منم

وگر به خشم روی صد هزار سال ز من

به عاقبت به من آیی که منتهات منم

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی

که نقش بند سراپرده رضات منم

نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی

مرو به خشک که دریای باصفات منم

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو

بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند

که آتش و تبش و گرمی هوات منم

نگفتمت که صفت‌های زشت در تو نهند

که گم کنی که سرچشمه صفات منم

نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت

نظام گیرد خلاق بی‌جهات منم

اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست

وگر خداصفتی دان که کدخدات منم



:: موضوعات :: اشعار مولانا
بهترین شعر حضرت مولانا
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
مولانا جلال الدین رومی (مولوی ) :

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید - والسلام

شعر ني نامه به جاي بسم الله الرحمن الرحيم در مثنوي معنوي هست.



:: موضوعات :: اشعار مولانا
چه دانستم که اين سودا مرا زينسان کند مجنون
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

مولانا جلال الدین محمد بلخی ( مولوی ) :

چه دانستم که اين سودا مرا زينسان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جيحون

چه دانستم که سيلابی مرا ناگاه بربايد

چو کشتيم در اندازد ميان قلزم پر خون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فرو ريزد ز گردشهای گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دريا را

چنان دريای بی پايان شود بی آب چون هامون

شکافد نيز آن هامون نهنگ بحرفرسا را

کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو اين تبديلها آمد نه هامون ماند و نه دريا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرقست در بيچون

چه دانمهای بسيار است ليکن من نميدانم

که خوردم از دهان بندی در آن دريا کفی افيون

 



:: موضوعات :: اشعار مولانا
آزمودم! مرگ مــن در زنـــدگی اســـت
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

مولانا :

آزمودم! مرگ مــن در زنـــدگی اســـت

چون رهی زین زندگی، پایندگیست



:: موضوعات :: اشعار مولانا، تک بیتی
بهترین شعرهایی که از مولانا خواندم
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

مولانا :

گوی زرین فلک رقصان ماست

چون نباشد چون که چوگان توییم

خواه چوگان ساز ما را خواه گوی

دولت این بس که به میدان توییم

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

مولانا :

هیچ کس" را تو کسی انگاشتی

هم‌چو خورشیدش به نور افراشتی

هم دعا از من روان کردی چو آب

هم نباتش بخش و دارش مستجاب


۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

مولانا:

بداد پندم استاد عشق از اوستادی

که هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی

چو چشم مست کسی کرد حلقه در گوشت

ز گوش پنبه برون کن مجوی آزادی

بر این بنه دل خود را چو دخل خنده رسید

که غم نجوید عشرت ز خرمن شادی

چو طوق موهبت آمد شکست گردن غم

رسید داد خدا و بمرد بیدادی

به هر کجا که روی ماه بر تو می‌تابد

مهست نورفشان بر خراب و آبادی

غلام ماه شدی شب تو را به از روزست

که پشتدار تو باشد میان هر وادی

خنک تو را و خنک جمله همرهان تو را

که سعد اکبری و نیکبخت افتادی

به وعده‌های خوشش اعتماد کن ای جان

که شاه مثل ندارد به راست میعادی

به گوش تو همه تفسیر این بگوید شاه

چنانک اشتر خود را نوا زند حادی

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

مولانا :

ریگ ز آب سیر شد من نشدم زهی زهی

لایق خرکمان من نیست در این جهان زهی

بحر ، کمینه شربتم کوه ، کمینه لقمه‌ام

من چه نهنگم ای خدا بازگشا مرا رهی

تشنه‌تر از اجل منم دوزخ وار می‌تنم

هیچ رسد عجب مرا لقمه زفت فربهی

نیست نزار عشق را جز که وصال داروی

نیست دهان عشق را جز کف تو علف دهی

عقل به دام تو رسد هم سر و ریش گم کند

گر چه بود گران سری گر چه بود سبک جهی

صدق نهنده هم تویی در دل هر موحدی

نقش کننده هم تویی در دل هر مشبهی

نوح ز اوج موج تو گشته حریف تخته‌ای

روح ز بوی کوی تو مست و خراب و والهی

خامش باش و باز رو جانب قصر خامشان

باز به شهر عشق رو ای تو فکنده در دهی



:: موضوعات :: اشعار مولانا


 
برای دیدن جدیدترین بروز رسانی ها بروی عناوین زیر کلیک کنید : @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@