مجموعه ی بهترین - معروفترین و ماندگارترین اشعار شاعران
اشعار طنز ناصر فیض
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

اشعار طنز ناصر فیض ( شوخی با حافظ )

- به آب روشن می عارفی طهارت کرد
- و رفته رفته به این کار زشت عادت کرد!

- برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
لیلی آمد دم در،گفت:بیا برق آمد!

- آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید
تا نگویند حریفان که چرا خیس آمد!

- سالها دل طلب جام جم از ما میکرد!
بی خبر بود که ما مشترک کیهانیم

- مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
گفت:دنیاشده از مشکل پر،این هم روش!

- ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم
اما نه فرت و فرت! که یکبار دیده ایم!

- تو را ز کنگره ی عرش میزنند سفیر!
چرا به کنگره شعر میروی شاعر؟!

- گر شدم رفتگر بهانه مگیر
خاک راه تو رفتنم هوس است!

- در آستین مرقع پیاله کن پنهان
که چوب و غیره در آن ناگهان فرو نکنند

- اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به دستش می دهم کاری که بار آخرش باشد!

- پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
آنقدر عربده زد آبروی ما را برد!

- وفا مجوی ز دشمن که پرتوی ندهد
چراغ موشی دشمن کنار لیزر دوست

- چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
ولی از روی پایم خواهشاً بردار دستت را!

- من،شعر فقط گفته ام از باده و افسوس!
گل در بر و می در کف دیوید بکام است



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: شعر طنز
شوخی با شعر استاد شهریار / امید مهدی نژاد
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

 

امید مهدی نژاد شعری دارد که خیلی به کار روز شعر و ادب می‌آید هر چند حتی یک کلمه هم درباره شعر و ادب در این شعر چند نسخه‌ای وجود ندارد، اما هر عاقلی می‌فهمد که این شعر اندر احوالات شاعری بی‌پول است که او خطاب به یک قلدر پر زور که می‌خواهد از شاعر بیچاره پولی به زور بگیرد، سروده شده است:

آمدی جانم به قربانت، ولی این‌جا چرا
در محل کار ما را می‌کنی رسوا چرا

خوب من، محبوب من، گفتم همان پایین بمان
حرف من را کج شنیدی، آمدی بالا چرا

آمدی، در مقدمت شور قیامت شد به‌پا
می‌زنی در را، بزن، آخر ولی با پا چرا

گفتی این‌جا جای من بوده‌ست، من گفتم به چشم
با زبان خوش بگو پا می‌شوم، تیپا چرا

تا به اینجا محوری در شعر من موجود بود
یک‌ دو بیتی هم همین‌طوری بسازم با «چرا»:

با تو ام، بابای لیلا! عاشقان را درک کن
عاشق مجنون‌صفت را می‌کنی دعوا چرا



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: شعر طنز
شعرطنز خواستن / راشد انصاری
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

راشد انصاری

بنده حتی شده با زور تو را می خواهم
تا بدانی به چه منظور تو را می خواهم!

عاشقی کار ِ دل است و دو طرف بی تقصیر
طبق فرمایش مذکور تو را می خواهم

گرچه “آن جور…” که گفتم نشود ، اما باز
مطمئن باش که “این جور…” تو را می خواهم

آن شب وصل که گفتند ولی نزدیک است
لاجرم مدتی از دور تو را می خواهم!

مطربی چون که حرام است در اسلام ِ عزیز
بی دف و تنبک و تنبور تو را می خواهم!

از همان بدو تولد که بگیری …آن وقت ،
برسی…تا به لب گور تو را می خواهم

زشتی ات هر چه که باشد به نظر زیبایی
این من ِ کله خر و کور تو را می خواهم!



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: شعر طنز
شعر طنزی برای ناصر فیض از رضا احسان پور
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

رضا احسان پور

آرام و قرار، ناصر فیض
چون قرص فشار، ناصر فیض!

در همهمه‌ی خروس و اردک
آواز هَزار، ناصر فیض

ظاهر، گس و باطنش ز یاقوت
مانند انار، ناصر فیض

از منظر زلف، جمع اضداد
دارا و ندار، ناصر فیض

از منظر ریش، ریش دارد
سالی دو سه بار، ناصر فیض

از منظر سایر موارد
بی نقش و نگار، ناصر فیض

موصوف عبارت شریف است
چون شهر مزار، ناصر فیض

جنس بدلیش نیست حتّی
در لابراتوار، ناصر فیض

ترک است و قمی و اهل تهران!
بی شهر و دیار، ناصر فیض

چون «ناصرِ خسرو»! هست دائم
در گشت و گذار، ناصر فیض

آوازه‌ی شهرتش رسیده
تا اوج منار، ناصر فیض

هر چند که می‌شود، نکرده
با مغز فرار، ناصر فیض

خورده است زیاد خاک صحنه
با گرد و غبار، ناصر فیض

در طول حیات خود نبوده...
چون مساله‌دار، ناصر فیض...

با لطف برادران حوزه
شد مرتبه دار، ناصر فیض

یک عمر به کسب فیض پرداخت
در دفتر کار، ناصر فیض

هی شعر سرودن و شنیدن
کارش بسیار، ناصر فیض

هر سال کتاب می‌دهد هی
چون روزشمار، ناصر فیض

پشت سر هم کتاب‌ها را
کرده است قطار، ناصر فیض

از قفل و کلید، گفته در آن
تا درز و شیار، ناصر فیض

بیرون ز تراش کرده در جلد
آنجای خیار، ناصر فیض

"حافیض" هر آنکه خوانده، گفته است
حافظ به کنار؛ ناصر فیض!

یخ نیست دَمش همیشه گرم است
همچون سشوار، ناصر فیض

ما بوته‌ی شعر طنز هستیم
هم‌قدّ چنار، ناصر فیض

صدها صلوات و چند احسنت
بر حضرت یار، ناصر فیض

 

ناصر فیض ؛ شاعر طنز پرداز

 



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: شعر طنز
شعر طنز شلوار جین / علی دولتیان
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
ست شده مانتوی تو با شال و با شلوار جین
می خری عطر از فرانسه کفش ، از بازار چین


کفش صندل، پای بی جوراب و لاکی صورتی
هرکسی را می کشد سمت خودش این ویترین


با چنین وضعی خصوصا راه وقتی می روی
هیچ چیزی کم نداری شیک شیکی آفرین


در غروبی دعوتت کردم به کافی شاپ دِه
چای خوردن با تو می چسبدغروبی نازنین


ناز کردی برنگشتم هی هوایی تر شدم
پیش خود گفتم که شاید قسمتم باشد همین


حیف بودی او فریبت داد و رفت از روستا
بقیه را رمزی بگویم یا ولش کن نقطه چین


علی دولتیان



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: شعر طنز
شعر طنز به درک / صوفی صابری
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
صوفی صابری

سعی کردم که بمانی و بریدی به درک

کارمان را به غـم و رنج کشیدی به درک

به جهنم که از این خانه فراری شده ای

عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی به درک

میوه ی کال غـــــزل بودم و از بخت بدم

تومرا هرگز ازاین شاخه نچیدی به درک

فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست

جنس پاخورده ی بازار خریدی بـــــــه درک

دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین

سادگی کردی و از دام پریدی بــه درک

عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد

میکشی از تـــــه دل آه شدیدی بــــه درک

نوشدارو شدی اما بــه گمانم قدری

دیر بالای سرکشته رسیدی به درک...



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: صوفی صابری
شعر طنز فوتبالی
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

یوزیم و به قلب اژدها می تازیم
در دفتر تاریخ لغت می سازیم
تا معنی "برد" جور دیگر بشود
ما بعد دقیقه ی نود می بازیم!

***

نه کُرکُری مسخره درباره ی جنگ
نه داور صربی که شده لکه ننگ
تاثیر به حال ما ندارد درکل!
ما یوزپلنگیم گلم ! یوزپلنگ!

بی بی سمانه رضایی



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: شعر طنز
شعر طنز / جام جهانی برزیل
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
 

گزوز اسکانیا / مخصوص اسپانیا

اگزوز و بوق و تایر / تقدیم الجزایر

اگزوز و پمپ‌بنزین / برای آرژانتین

اگزوز و فیلتر هوا / برای استرالیا

یه رینگی که دُرُس نی / دُرُس برای بوسنی

یه باک که داره گازوییل / برای تیم برزیل

وایر و سیبک و شاتون / مخصوص تیم کامرون

خودروهایی که برقیه / یه‌جا واسه نیجریه

یه گِیج چرب‌وچیلی / کادوی تیم شیلی

سنسور کیسه‌ی هوا / مال کیه، کلمبیا

سنسور کیسه‌ی هوا / حالا مال کاستاریکا

سنسور کیسه‌ی هوا / سپس مال ایتالیا

سنسور کیسه‌ی هوا / دیگه مال تیم غنا

اگر کِلاچه یا کلاج / انگ کیه، ساحل عاج

ستون اول شاسی / واسه تیم کرواسی

میل‌ سوپاپ، رادیاتور / جایزه واسه اکوادور

چهارشاخه گاردان با گریس / روونه به سمت سوییس

چهارشاخه گاردان بی گریس / پیش به سوی انگلیس

کارتر و بوشِ خودروها / کادوی ما به آمریکا

چکش برق تهویه / مفیده واسه روسیه

آچار فرانسه‌‌های ما / مال فرانسه، رابه‌را

هزارخار فرمان / برای تیم آلمان

چهارتا لاستیک زاپاس / هدیه می‌شه به هندوراس

سوپاپ، کوئل، یاتاقان / با احترام، به یونان

سیمِ کلاچِ داتسون / اهدا می‌شه به ژاپن

سوییچ و میل توپی / مال کره‌جنوبی

ساسات، سپر، باربند / با هم برای هلند

دنده‌ی اتوماتیک / فقط برای بلژیک

هرچی که زیر پاس پدال / دو دستی مال پرتغال

میل سوپاپ که موضوعه / خوشش میاد اوروگوئه

هرچی داره مکانیک / باید بده به مکزیک

و برای تشویق تیم خودمان: بشو سوار پیکان / برو بزن گل ایران



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: شعر طنز
شعر طنز / غلامعباس سعیدی
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

 

سیاهکار مشو مثلِ یک زغال فروش
دغل مباش و مشو باغبانِ کال فروش

به پای خویش به زندان و چاه باید رفت
در آن دیار که یوسف شود بلال فروش

به هر دو ثانیه میلادِ پنج برجِ حرام
بود به دور تو ای دکّۀ حلال فروش

دکان ببند که سودت نبخشد آن بازار
که زرگر است بسی کمتر از سفال فروش

بهوش باش که در های و هوی این بازار
رود ز دست تو سرمایه دستمال فروش !

اگر چه سنگِ ترازو شکسته پایت را
بپر وگر نه شوی ای پرنده بال فروش

بیا ز پستوی تاریکِ ذهنِ خود بیرون
چراغ راه مکن حرفِ احتمال فروش

قبول هست که هست آزمونِ ما دنیا
بلی ولی شده طرّاحِ آن سؤال فروش

هلا مگرد که پیدا نمی توانی کرد
در این سراچۀ آشفته پرتقال فروش

غلامعباس سعیدی



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: شعر طنز
شعر طنز از شهرداد میدری
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
 

باز کوتاه نکن مـــوی پدرسوخته ات

بیخیال شب هوهوی پدرسوخته ات

محـــو تالار  هزار  آینه  نه ! لازم نیست

بشکن آن برجک و باروی پدرسوخته ات

هفت جد تو به من چه همه بودند ارباب

کـــج نکن این همه ابروی پدرسوخته ات

ناز بی ناز، همین گونه لوندی کافی ست

ول کن آن جنبل و جادوی پدر سوخته ات

لب سمرقند بخارا تن! غلتان غلتان

از کجا آمد آن گـوی پدرسوخته ات

گــوی یا این کــه بلا هرچه حسابش بکنی

چشم مشکین ، ختن آهوی پدرسوخته ات

وزن را رودکی از شانه زدن هات آموخت

از  غـــزل  بافتن  مــوی  پدر سوخته ات

ماه خارزم چرا ؟ ماه خودم باش فقط

ای فدای تو و سوسوی پدرسوخته ات

من حسودم چه کسی گفته بگردد؟ بیخود!

دور  دست  ِ تو  النگـــوی ِ  پدر سوخته ات

تخت و تاجت ملکه تا که نرفته ست به باد

رد کن آن بوســه ی کندوی پدرسوخته ات

بده تا مک بزنم اینهمه قایم نکنش

زیر ِ پیراهن ، لیموی پدرسوخته ات

دوست هرچند ندارم کـه بهارینه شوم

بفرست آن دو پرستوی پدرسوخته ات

شاید از نو به سرم زد بشکوفم که تو هم

بنشینی  لب  آن  جوی  پدر سوخته ات

بلــخ تا قونیه خاکستر بادت این شعــر

که تو تب/ ریزی هوهوی پدرسوخته ات

شهرداد میدری



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: شهرداد میدری
شعر طنز
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
 

سعید سلیمانپور

در دلم نیست از این پس هوس صهبایی
ساقیا بهر من آور سبد کالایی!

اولویت به خدا با من شیدا باشد
«در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی»

کیست مفلس‌تر از این شاعر‌ مسکین که منم؟
«خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی»

بی تعلل سبدم را بده و شادم کن
به‌خدا گر ندهی کِش بروم از جایی!

داخل خمره، برنج‌ام ده و در جام، پنیر!
روغنم را پس ازآن، در قدحی- مینایی!

ای به قربان تو و مرحمت والایت
کس ندیده‌ست چنین مرحمت والایی

گیرم اندر صف کالا و هجوم مردم
بشکند از منِ محنت‌زده، دستی- پایی!

دست و پایم به فدای سبد کالایت
سر من هم شکند، نیست مرا پروایی

دست و پا و سر من گر برود باکی نیست
باز صد شکر که باقیست دگر اعضایی!

توی صف یکسره هل دادم و هل دادندم
نیست این جز کنش و واکنش زیبایی!

یک نفر از تهِ صف تا سرِ صف برد هجوم
مات ماندم که عجب حملۀ برق آسایی!

دیگری گفت:کجا؟گفت:شما را سنه‌نه!
ناگهان گشت به‌پا داخل صف، دعوایی

از سر و کلّۀ هم خلق چو بالا رفتند
پیری افتاد به زیر قدمِ بُرنایی!

آن کرامت که از آن دم زده‌ای جز این نیست
نیست در لطف تو یک ذرّه اگر-امّایی!

نازم این لطفِ کریمانه و شاهانۀ تو
کان بیرزد به چنین محنت جان‌فرسایی!

شکر گویم که خدا کرد دعایم را گوش
چون طلب کردم از او دولت روشن‌رایی!

«این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت»
بر در میکده با هلهله یک بابایی(!):

عقل و تدبیر گر این است که ساقی دارد
«وای اگر از پس امروز بوَد فردایی»!
 
بس کن ای شاعر ناپخته که شعرت همه بود
شوخی بی‌مزه‌ای ،صحبت بی‌معنایی!



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: اشعار طنز
شعر طنز هواخواه / علی محمد مودب
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
 

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی

سلام گرگ بی‌خود نیست در هنگام چوپانی

تو با یک عشوه، صد رشوه طلب کردی و وارفتم

ندانی قدر ناز ای دل مگر وقتی که در مانی!

گشاد کار مشتاقان، کشوی میز دلبند است

بگو حرف دلت را با اشارت‌های پنهانی

ندارم کار با زلف سیاه و تیغ ابرویت

دهی کام دل ما را سبیلی گر بجنبانی

فدای مدرک قلابی‌ات، صد مجلس عشاق

حسودان می‌زنند این حرف‌های بند تنبانی

 

کنون تقدیر ما با تیزی کِلک تو افتاده است

که تو نادیده امضا می‌کنی، ننوشته می‌خوانی

علی محمد مودب



:: موضوعات :: اشعار طنز، اولین بخش اشعار سایر شاعران / غزل ها
:: برچسب‌ها: شعر طنز
شعر طنز بهانه
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
 

میرحسین نونچی

عشقم شده اینکه شانه دستم بدهی

یک علت عاشقانه دستم بدهی

 

هر لحظه لبم تشنه ی بوسیدن توست

من منتظرم بهانه دستم بدهی



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: اشعار طنز
وصیت نامه / عباس خوش عمل کاشانی
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

شعر طنز عباس خوش عمل کاشانی :

گفته ام بـــــا پســــر خــــویش کـــــه وقــــــــتی مـــــردم

دهـــــد از بــــــاده مـــــرا غســـــل و نهـــــد در گــــورم

پیــش از آن گـــــر کفــــــن از بـــــرگ مـــوم ســـازد به

کـــه از ایـــن خلعـــــت سبـــــز لـــــجنــــــی مســـرورم

بــــه شــــب اوّلِ قبــــــــرم چـــــــو نکیـــــرین آینــــــد

نشئــــــه زیـــــن بــــوی نیــــــارنـــد فــــراوان  زورم

بــــــاده جـــــت وار رســانـــد بـــه ســراپــرده ی غیب

روح سرمست مـــرا کــــز تــــن خـــــــاکـــــــــی دورم

پســـــر بــــاده فــــروشـــم! به بهشتــــم چــــــو بــرند

بــــود از شـــــاخـــه ی طـــوبــــی هــــــوس انگــورم!



:: موضوعات :: اشعار طنز، اولین بخش اشعار سایر شاعران / غزل ها
:: برچسب‌ها: اشعار سایر شعرا
شعر طنز بن کتاب
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

شاعر : ناشناس

این بن که تو می روی به سویش
ازجانب من ببوس رویش

ای کودک خوب بن ندیده
دانم که بابات کوپن ندیده

نوپای عجول آرمانخواه
ای تازه قلم ، تمامیت خواه!

همسن پدربزرگت هستم
ازبوی کتاب ، چو «می» مستم

اما به سبد ، به بوق سوگند
به جک استراو و دوغ سوگند!

هرگز بن این کتاب ندیدم
حتی یه شبی ، تو خواب ندیدم!

ای نوقلم تمامیت خواه!
بشنو تو از این آرمانخواه!

ول کن قلم و کتاب متاب را
دنبال مکن خطاب عتاب را

دنبال یه لقمه نون و آب باش
کمتر تو به فکر این سراب باش

اوضاع ادب چنان خراب است
اینجا همه خربزه ها آب است!



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: اشعار طنز
کمپانی صادرات لیمو این است / عمران صلاحی
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

عمران صلاحی

سرمایه‌ی باغ های مینو این است

کمپانی صادرات لیمو این است

فنجان چو نهاد بر لب شیرینش

خندید که چای قند پهلو این است



:: موضوعات :: اشعار طنز، اشعار عمران صلاحی
:: برچسب‌ها: عمران صلاحی
شعر طنز راننده تاکسی
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

راشد انصاری

بعد از آن که از ولایـت عـازم تهران شدم
بنده تاکسیران شدم
ساده بـودم آن اوایل، تازگـی شیطان شدم
بنده تاکسیران شدم

باوجود ِ نرگس و نسرین و نوشین و نگار
باکمال افتخار:
عاشق ِ گاز و کلاچ و دنده و فرمان شدم!
بنده تاکسیران شدم

در خیابان نزد من فرقی ندارد مرد و زن
چه حسن،چه نسترن!
آن چه کردم در جوانی، در پی ِ جبران شدم
بنده تاکسیران شدم

عابران را با زرنگی می کنم تک تک سوار
بعداز آن هم الفرار
بین ِ صد گرگ گرسنه ، من یکی چوپان شدم
بنده تاکسیران شدم

پشت فرمان ، هم برای سایرین فک می زنم
هم پیامک می زنم!
خواب دیـدم نیـمه شب مهمان قبرسـتان شدم
بنده تاکسیران شدم

فحش های چاله میـدانی چه حالی می دهد!
پر و بالی می دهد
آشنا بـا رمز و راز ِ چـــاله و میـدان شدم
بنده تاکسیران شدم

کج نکردم راه ِ خود را در مسـیر زنـدگی
خاصه در رانندگی
از صراط ِ مستقیم ِ خود ولی حیران شدم!
بنده تاکسیران شدم

گر که می بینی کمربند ِ خودم را بسته ام
از جریمه خسته ام!
بارها سـرشاخ با سرباز ، یا سروان شدم
بنده تاکسیران شدم

کار ِ من ای دوستان، کار ِ دلار و پوند نیست
چون کرایه رُند نیست
لنگ پول ِ خرد آن هم زیر ِ صد تومان شدم
بنده تاکسیران شدم

موقـع بـارندگـی از هـر نظر دلچسب بـود
وقتِ کار و کسب بود
زین سبب از عمق ِ جانم عاشق “باران” شدم!
بنده تاکسیران شدم

بارها مالیـده ام بر دیـگران در روز و شب
از جلو یا از عقب
در تصادف جیره خوار ِ بیمه ی ایران شدم
بنده تاکسیران شدم

بـا مسـافر غـالـبا بحـث ِ سیاسـی مــی کنـم
دیپلماسی می کنم
چون وزیر خارجه خوش صحبت و خندان شدم!
بنده تاکسیران شدم

بینِ ما الحـمد و للَه آنـتن و جاسـوس نیست
گشت نامحسوس نیست!
راحت و آسوده ،هم از این و هم از آن شدم
بنده تاکسیران شدم

بر خلاف ِ عده ای عمری مسیرم راست بود
آن چه دل می خواست بود
عاقبت چپ کردم و از پیش و پس داغان شدم!
بنده تاکسیران شدم

من در این جا روز و شب از جان و دل جان می کنَم
گرچه ارزان می کنَم
بنده کی گفتم فلان گشتم، وَ یا بهمان شدم؟!
بنده تاکسیران شدم

راستی این شعرِ خود را در خیابان گفته ام
پشت فرمان گفته ام
گر چه مدیون ِ پلیس ِ گوشه ی میدان شدم
بنده تاکسیران شدم!



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: اشعار طنز
شعر طنز / ابوالفضل زوری نصرآباد
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

مردای نازدار اهل شهرن
با خودشون هم این قبیله قهرن

مردای اخم و طعنه‌ی بی‌دلیل
مردای سرشکسته‌ی زن ذلیل

مردای دکترای حلّ جدول
مردای نق نقوی ِ لوس ِ تنبل

لعنت و نفرین می‌کنن به جاده
اگر برن چار تا قدم پیاده

مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم اضافه‌کاری

توی رَگاشون می‌کشه تنوره
تری‌گلیسرید و قند و اوره

انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون
همیشه تو همه سگرمه‌هاشون

به زیر دست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره چاپلوسی

برای جَستن از مظان شک‌ها
دایرةالمعارف کلک‌ها

بچه به دنیا می‌آرن با نذور
اغلب‌شون یه دونه اون هم به زور

پیش هم از عاطفه دم می‌زنن
پشت سر اما واسه هم می‌زنن

این‌جا فقط مهم مقام و پُسته
مردای شهری کارشون درسته

مشدی حسن چای و سماورت کو
سینی با قالی و گلپرت کو؟

ای به فدای ریخت و شکل و تیپت
بوی چپق نمی‌ده عِطر پیپت

مشدی حسن قربون میز و فایلت
قربون زنگ گوشی موبایلت

اون که دهاتی و نجیبه مشدی
میون شهریا غریبه مشدی

قدیم تَرا قاتله هم صفت داشت
دزد سر گردنه معرفت داشت

اون زمونا که نقل تربیت بود
آدم‌کُشی یه جور معصیت بود

معنی نداره توی عصر «سی دی»
بزرگ و کوچیکی و ریش سفیدی

تقی به فکر رونق نقی نیست
کسی به فکر نفع مابقی نیست

مقاله‌ها پشت هم اندازیه
جناج و باند و حزب و خط بازیه

بس که به هر طرف ستادمون رفت
صراط مستقیم یادمون رفت

ارزش‌مون به طول و عرض میزه
چقدر میز و صندلی عزیزه

تموم فکر و ذکرمون همینه
که هیشکی پشت میزمون نشینه

اونا که مرد و زن دعاگوشون بود
میز ریاست سر زانوشون بود

بیا بشین که میز اگه وفا داشت
وفا به صاحبای قبل ِما داشت

قدیم که نرخ‌ها به طالبش بود
ارزش صندلی به صاحبش بود

فقیه اگه بالای منبر می‌نشست
جَوون سه چار پله پایین‌تر می‌شِست

معنی شأن و رتبه یادشون بود
حرمت مردم به سوادشون بود

روی لبت خوبه تبسم باشه
دفتر کارت دل مردم باشه

مردا بدون میز هم عزیزن
رفوزه‌ها همیشه پشت میزن

خلاصه قصه اون قدر دِرامه
که ایدز پیش دردمون زکامه

فتنه و دعوا سر نونه مشدی
دوره آخرالزمونه مشدی

جسارتاً شعرم اگه غمین بود
به قول خواجه «خاطرم حزین» بود

دعا کنین که حال‌مون خوب بشه
تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

 ابوالفضل زوری نصرآباد



:: موضوعات :: اشعار طنز، دومین بخش اشعار سایر شاعران/ رباعی- مثنوی و ...
:: برچسب‌ها: اشعار سایر شعرا
شعر طنز ضمانت از جعفر زارع
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

گفت یک آدمی حقیقت   بین                  

ازغمی سخت  ورایج وسنگین

این چنین گفت  شرح حالش را                

زندگی   کردن  و روالش را:

ای عزیزان نمی کنم اغراق                   

پدرم آدمیست   خوش اخلاق

روزوشب کارمی کند چون کار              

ارزشش هست درجهان بسیار

او که سی سال تاجر شهراست                

تازه   فهمید ه اشتباه  کردست

 اشتباهش نمی شود جبران                     

 شده ایم  از  محبتش  حیران

عمرخود را تباه  بنموده                    

 روز ما را  سیاه   بنموده                                                                             

مثلایک نفر  همین  پارسال

پدرم  را   بگفت ای با  حال

من بدهکار یک    بد اخلاقم                  

کرده روزم شب و شبم راغم

 خاک برسر شدم   گرفتارم               

می شوی ضامنم  بدهکارم ؟                                                            

 چندروزی که بگذرد یکجا                    

 می دهم   پول همتی    بنما                                                    

یک چک ساده ای بده برود                   

این قـَـدَر فحش و  ناسزا ندهد

می دهم  پول   را قسم به خدا                

گر   ندادم   مرا نما رسوا

 پدرم داد   یک   چک ساده                  

تا  شود  مرد  بسته  آزاده

گرچه    بابا  به او ترحم کرد                  

لیک  شد  ناپدید آن نامرد

 شد  بدهکار ، مهربان بابا                     

زین تعهد   به مبلغی   بالا

چک او فرم خورد تاقانون                    

گفت ای بینوا تویی مدیون

زین سبب بازداشت ناچار                     

شد ملقب به یک کلاهبردار

خانه توقیف گشت یک باره                    

همه ی   ما   شدیم  آواره

سیزده    سال  پیش هم بابا                     

بنمودست   یک سند امضا

داشته  ،  اعتـماد  از  عمه                    

وای زین  اعتماد ، و  زعمه

بانک اکنون گرفته راهش را                  

چون ندادست عمه وامش را

عن قریبست تا   رود    زندان                 

بشود هم  پیاله با    دزدان

 مادرم هم    که دید این  بابا                   

 زده آتش به   مال ما یکجا

رفته و شاکی    پدر    گشته                  

طالب مهرو سیم وزر گشته

خواهرم  نیز  توی دانشگاه                    

مانده از وجه شهریه حالا

راستی یک   برادری  دارم                    

که دل از مهربر نمی دارم

خُلق نیک پدر چنان   بد بود                 

که برادر  زکار وی  فرسود

حیف،رفته به سوی  بد بودن               

حقه  و  حیله   را  بلد بودن

دوست دارد فریب ده  باشد                  

جیب های  همه زده   باشد

من بیچاره هم   شدم   تنها                  

شعر گویم   برای   آدم ها

شعرگفتن اگرچه شیرین است              

بفشرد سینه راو سنگین است

 دست  خالی نمی شود خندید                 

دلم  از  رافت  پدر رنجید

کاش    این   مهربانی   بابا                  

بشود   عبرتی  درین  دنیا

 پدرم مهربان   و  آقا بود                  

حیف این مهربان که شد نابود

خوشدل از فهم مردمم اکنون               

از کراماتشان  شوم   ممنون




:: موضوعات :: اشعار طنز، دومین بخش اشعار سایر شاعران/ رباعی- مثنوی و ...
:: برچسب‌ها: جعفر زارع
شعر طنز / شمـع بـزم مـحـفـل مــا
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

شرح موی دلبرم ناگفتنی است

های وهوی حنجرم ناگفتنی است


شمـع  بـزم  مـحـفـل مــا گــر شـود

شعله اش سوزد پرم ناگفتنی است


از غــم  هـجــرش  ز پــا افــتـا ده ام

زخمهـای  بسترم  نـــا گفتنی است


در فــراقـش  روز و  شب  زاری  کـنم

دیده  از  اشک ترم  نــا گفتنی است



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: شعر طنز


 
برای دیدن جدیدترین بروز رسانی ها بروی عناوین زیر کلیک کنید : @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@