مجموعه ی بهترین - معروفترین و ماندگارترین اشعار شاعران
شعر "طنز تلخ" از محمد علی رستمی
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

در این آشفتگی هرگز تو دیگر سر نمی گردی

مرو تغییر جنسیت ، که دیگر نر نمی گردی


رسیده جان من بر لب از این بیماری پنهان

چرا گفتی تو پنهانی از این بدتر نمی گردی


دروغی را که گفتی دارمش من یادگار از تو

خودت حرفی بزن باخود ، بجانت کر نمی گردی


خیانت کرده بودم من مگر از پیش من رفتی

دویدم هرچه دنبالت تو گفتی خر نمی گردی


به جانت هر چه از امراض تو دارم ، نمی دانی

شوم قربانی فهمت ، که دیگر  شر نمی گردی


پشیمان از طلا گشتم که اینجا جای ماها نیست

بمان در جای خود محکم ، تو دیگر زر نمی گردی


"وصال" از تلخی طنزت نه می خندد ، نه می گرید

ز نامردی تو می گریی ، به شعرم بر نمی گردی


محمد علی رستمی "وصال"



:: موضوعات :: اشعار طنز، اشعار محمد علی رستمی
:: برچسب‌ها: محمد علی رستمی
شعر طنز پسر مجرد
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
خدایا زن گرفتن سخت گشته

مجرد این زمان بد بخت گشته

امان از دختران پر افاده

کلام “نه”بر لبها نهاده

اناث عاشق ماشین وخانه

وماهر در بروز هر بهانه

همه در انتظار تکسوارند

به رویا عاشق زیبا نگارند

الا دختر بیا واقع نگر شو

بیا با خواسگاران همسفر شو

اگر آمد جوانی خوب ومسکین

بله گویان زبهرش باش تسکین

اسماعیل تقوایی



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: شعر طنز
شعر طنز فرار از دست میهمان
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

«عطر نرگس رقص باد آهسته می آید بهار»
بنده اما می کنم از دست مهمانان فرار
گرچه فروردین هوایش دلپذیر و جالب است
لیک هرگز نیستم من این هوا را خواستار
چون به همراه هوای دل پذیر فرودین
می رسد مهمان برایم از یمین و از یسار

چون که مدت هاست هشتم را به نه دادم گرو
پس به من از جانب این قوم می آید فشار
نیست درمان جز فرار از حمله ی قوم مغول
چون بجز تخریب از آنها نباشد انتظار
یا به هر علت اگر در خانه ماندم روز عید
می کنم خود را به شکل ماهرانه استتار
لامپ ها خاموش می گردند در اوقات شب
تا یقین گردد که رفته میزبان از این دیار

آیفن تصویری خود را چنان میزان کنم
تا شود رخسار مهمانان به خوبی آشکار
هرچه زنگیدند و کوبیدند در را، بی خیال
میهمان چون خسته گردد می رود دنبال کار
گر زبانم لال آمد زورکی در خانه ام
می روم زیر لحاف و می کنم داد و هوار:
دارم از سردرد می میرم به فریادم رسید
می شوم از دست این سردرد آخر رهسپار

لوزه تینم باد کرده معده ام دارد ورم
کلیه ام در خود هزاران سنگ کرده احتکار
شست پای راستم رفته درون چشم چپ
نیست دیگر بعضی از اعمال من در اختیار
میهمان بخت برگشته ترحم می کند
بر من بیمار و کی گیرد در آن خانه قرار؟
از من بیمار کی خواهان عیدی می شود؟
تازه شاید رحم کرد و داد ما را صد دلار

از پذیرایی مهمانان شوم آخر خلاص
در امان مانند سیب و موز و کیوی و خیار
الغرض «جاوید» با این پولتیک! جالبش
«می شود حالی به حالی، خوش به حال روزگار »
چون که دک شد میهمان از خانه برخیز و برقص
«ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار»



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: شعر طنز
شعر طنز بپرم یا نپرم ؟
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

علی فردوسی

تازگی ها زده فکری که نباید به سرم
به خیالات تو از بس که می افتد گذرم

می نشینم لب تختم، من و فکر تو و او
بعد به تیرک بالای سرم می نگرم

(او که از راه رسید و همه چیزم را برد
او که بابات صدا می کند او را: «پسرم»)

یک و هشتاد قد من، قد این تیر سه متر
مانده یک متر طناب، آه، که باید بخرم

حلقه در دست نکن تاج سرم تا نزند
به سر من هوس حلقه ی بالای سرم

راستی که دم آن عاشق دلسوخته گرم:
«پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم»

حال بین من و کف فاصله یک صندلی است
نظرت چیست عزیزم!؟ بپرم یا نپرم!؟



:: موضوعات :: اشعار طنز، اولین بخش اشعار سایر شاعران / غزل ها
:: برچسب‌ها: اشعار سایر شعرا
شعر طنز برای سال نو
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

اسماعیل تقوایی

وقتی بگوش ما میاد صدای پای سال نو
خانمهای خونه میرن پیشواز سال جلو جلو

به این بهونه روزها خونه تکونی می کنن
حتی خانمهای مسن یاد جوونی می کنن

دست به کمر می زنن وبه مرداشون دستور میدن
دستوراشون یکی که نیست،دستور جور واجور میدن

مردای بیچاره باید بشورن وجارو کنن
آب وکفو از روی فرشای خونه پارو کنن

دیوارهارو تمیز کنن،خونه رو گردگیری کنن
از زور کار تو جوونی هی احساس پیری کنن

برا همینه ته سال ،مردارو غمگین می بینی
سگرمه های توهم واخمای سنگین می بینی

من نمیدونم عیالا پس اینجا هستن چیکاره
اینهمه کار می کنبم وباز به ما میگن بیکاره

 ای خدا میشه سال نو خونه تکونی نباشه
تا لب مردا دوباره به خنده وشوخی واشه



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: اشعار سایر شعرا
شعر طنز چه کنم / راشد انصاری
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

راشد انصاری

من هنرمند ِ همین خاک و دیارم، چه کنم؟لحظه ای فولم و یک عمر خمارم ، چه کنم؟!

متورم شده اوضاع ِ من و شرمنده….مثل ِ “چیز” از دوطرف تحت فشارم، چه کنم؟

می شود دود بلند از سر ِ طاسم ، گاهیمی کشد سوت مُخم ، مثل قطارم چه کنم؟

زن ِ بی چاره ی بنده پدرش زندانی ستبه جز این که پدرش را به در آرَم چه کنم؟!

“به عمل کار بر آید به سخندانی نیست” همه جا چون روءسا هست شعارم! چه کنم؟

با زبانی که درازست و کمی تند ، ولیجز خدا منتی از خلق ندارم….چه کنم؟

آن یکی سوی بیابان برود در پی صیدبنده در شهر به دنبال ِ شکارم….چه کنم؟!

(گفته باشم به شما این که “شکار”ی در شهرغیر از این “سوژه” بیاید به چه کارم؟ چه کنم؟)

عشقم این است که عنوان شده در مصرع بعد:روی لب ها گل ِ لبخند نکارم چه کنم؟

تا شود شاد دل ِ هموطنانم شب و روزبزنم از شکم و گشت و گذارم ، چه کنم؟

هستی ام خنده و دارایی ِ من لبخند استاز ازل بوده همین دار و ندارم چه کنم؟



:: موضوعات :: اشعار طنز، اولین بخش اشعار سایر شاعران / غزل ها
:: برچسب‌ها: اشعار سایر شعرا
امشب بی خیال تو ردیف وقافیه هستم / معصومه پاکروان
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

معصومه پاکروان

تورا از بین صدها گل من احمق جدا کردم
نفهمیدم غلط کردم من از اول خطا کردم

...شدی نزدیک وهی گفتی ضرر حالا ندارد که
پسندیدم تو را، من هم ولی نازو ادا کردم

شد آغاز ارتباط ما بدون فکر وبی منطق
لگد کردم غرورم را ووجدان را رها کردم

پیامک می زدی هرشب سر ساعت دقیقاً 9
خودت را کشتی وآخر شمارا تو صدا کردم

وکم کم این پیامک ها عجیب ومهربان تر شد
ومن هم قصر پوشالی برای خود بنا کردم

نشستم در خیالاتم زدم تاریخ عقدم را
و در رۆیا دودستم را فرو توی حنا کردم!

به فکر مهریه بودم جهازم را چه می چیدم
من احمق ببین حتی که فکر شیر بها کردم

از آن شب ساعت 9 من پیامک می زد م هرشب
خودم با سادگی هایم عروسی را عزا کردم

...شدی تو بی خیال ومن شدم هی بی قرار تو
تو هی برمن جفا کردی، من احمق وفا کردم

ولی رفتم به یک مسجد، بلاتکلیف ومستأصل
برای آن که برگردی فقط نذرودعا کردم

جواب آمد که: «واثق شو به الطاف خداوندی
مگرکوری ندیدی که به تو عقلی عطا کردم؟»

...من امشب بی خیال تو ردیف وقافیه هستم
تو کاری با دلم کردی که فکرش رو نمی کردم !



:: موضوعات :: اشعار طنز، دومین بخش اشعار سایر شاعران/ رباعی- مثنوی و ...
:: برچسب‌ها: اشعار سایر شعرا
شعری طنز گونه از پروین اعتصامی51*#/
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

عدسی وقت پختن، از ماشی


روی پیچید و گفت این چه کسی است


ماش خندید و گفت غره مشو


زانکه چون من فزون و چون تو بسی است


هر چه را میپزند، خواهد پخت


چه تفاوت که ماش یا عدسی است


جز تو در دیگ، هر چه ریخته‌اند


تو گمان میکنی که خار و خسی است ...

پروین اعتصامی



:: موضوعات :: اشعار طنز، اشعار پروین اعتصامی
شعر طنز بوسه / مجید آژ
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها


مجید آژ :

هرچندکه اندام تو برف سبلان است

از گرمی اهوازِ لبت بوسه پزان است

یک شهــر در این عرضه تقاضــای تو دارد

تقصیر لبت نیست اگر بوسه گران است

بازار طلا نیست اگـــر مــوی طلاییت

با هر وزش باد چرا در نوسان است؟

سر ریـــز شدم از یقـــه پیرهن از بس

در عشق تو سیال تنم در فوران است

تا بره ی  چشمــان تــــــو را گرگ ندزدد

در مرتع گیسوت،دلم چشم چران است

هر بار کـــه تبخیــــر شد از ذهن خیالت

آن سوی دگر خاطره ات در میعان است

رویای  من  این  بود  که  همراه  تـــو  باشم

افسوس که در دست تو دست چمدان است

باران  تنت  کاش  بر  ایــــن  خانـــه  ببارد

هر چند که بخت بد من ، قطره چکان است!



:: موضوعات :: اشعار طنز، دومین بخش اشعار سایر شاعران/ رباعی- مثنوی و ...
شعر طنز "بی وفایی میز"
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

سعید سلیمان پور ارومی :


یکی از بزرگان به شکلی تمیز
شنیدم که چسبید عمری به میز!

چو گیسویِ مه‌طلعتانِ «طراز»
مدیریت و عمر او شد دراز

به هنگام نزعش ز خویشان کسی
برآن میز زد زور بیجا بسی

نشد کَنده میز از برِ محتضر
مگر شد از آن محتضر را خبر

بزد شیشه قرص را بر سرش
که میزش نگردد جدا از برش

همه در عجب چون پس از مرگ نیز
نداد از کف خویش دامان میز

نگو میز بر کس ندارد وفا
تو بنگر وفاداری میز را

شده میّت و میز با هم کفن
در این کار حیران شده گورکن

جدا کردنش چون نه مقدور شد
به همراه آن میز در گور شد!



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: اشعار طنز
رباعی طنز از مهدی سهیلی
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

 تادلبر من پا بزمین بگذارد                   

از هیکل او ناز و ادا میبارد


 دل دادن او بهر من آسان بود                    

پوشیدن چشم از او مصیبت دارد

« مهدی سهیلی »



:: موضوعات :: اشعار طنز، دو بیتی، اشعار مهدی سهیلی
طنز در شعر پروين اعتصامی
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

طنز در شعر اعتراض پروين اعتصامی:

پروين اعتصامي در اعلام اعتراضات و انتقادهايش كلام جدي خود را در پوششي از طعنه‌ها و كنايه‌هاي طنزآميز بيان كرد تا تأثيرگذاري بيشتري داشته باشد. طنزهاي او گاه گزنده و نيش‌دار و گاه گذرا هستند كه نمونه‌هايي از آنها به قرار زير است:

طنز و اعتراض ماهرانه‌ی پروین در بیت بیت مناظره‌ی «دزد و قاضی» دیده می‌شود که در آن به روشنی جامعه‌ی دچار هرج و مرج را به تصویر کشیده است:

گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود

 

دزد گفت از مردم آزاری چه سود


گفت، بد کردار را بد کیفر است

 

گفت، بد کار از منافق بهتر است

گفت، هان بر گوی شغل خویشتن

 

گفت هستم هم چو قاضی راهزن...

گفت، آن زرها كه بر دستي كجاست

 

گفت، در هميان تلبيس شماست

گفت، آن لعل بدخشاني چه شد

 

گفت، ميدانم و مي‌داني چه شد

گفت، پيش كيست آن روشن نگين

 

گفت، بيرون آر دست از آستين

دزدي پنهان و پيدا كار توست

 

مال دزدي، جمله در انبار توست

تو قلم بر حکم داور می‌بری

 

من ز دیوار و تو از در می‌بری...

ديگر اي گندم نماي جو فروش

 

بار داري عُجب، عيب خود مپوش...

دزد اگر شب گرم يغما كردنست

 

دزدي حكّام، روز روشن است...

طنز نيش‌دار او در ابيات قطعه مناظره «دو قطره‌ي خون» كه يكي از دست تاجور و ديگري از پاي خاركني فرو چكيده است، تصادم فقر و غنا را به تصوير كشيده و طنز اين قطعه ناظر بر نابرابري‌هاي اجتماعي است. در جايي‌‌كه قطره‌ي خون تاجور خود را با قطره‌ي خون خاركن برابر مي‌شمارد و به او پيشنهاد اتحاد و اتفاق مي‌دهد، قطره‌ي خون خاركن به خنده اين نابرابري‌ها را به رخ مي‌كشد:

به خنده گفت، ميان من و تو فرق بسي است

 

تويي ز دست شهي، من ز پاي كارگري

براي همرهي و اتحاد با چو مني

 

خوش است اشك يتيمي و خون رنجبري

تو از فراغ دل عشرت آمدي به وجود

 

من از خميدن پشتي و زحمت كمري

ترا به مطبخ شه، پخته شد هميشه طعام

 

مرا به آتش آهي و آب چشم تري...

تو از فروغ مي ناب، سرخ رنگ شدي

 

من از نكوهش خار و سوزش جگري...

پروين در سه قطعه‌ي «ديوانه و زنجير»، «مست و هشيار» و «سر و سنگ» طنز را به روش تجاهل‌ المعارف (تحامق و كودن نمايي) به طرز هنرمندانه‌اي به نمايش گزارده و در آن‌ها در پشت شخصيت‌هاي به ظاهر نادان مانند مست و ديوانه فساد اجتماع عصر خويش را ترسيم نموده است.

در مناظره‌ي بين مست و محتسب مي‌خوانيم:

محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت

 

مست گفت: اي دوست، اين پيراهن است، افسار نيست

گفت: مي‌بايد تو را تا خانه‌ي قاضي برم

 

گفت: رو صبح آي، قاضي نيمه شب بيدار نيست

گفت: نزديك است والي را سراي، آنجا شويم

 

گفت: والي از كجا در خانه‌ي خمّار نيست؟

 گفت: تا داروغه را گوييم، در مسجد بخواب

 

گفت: مسجد خوابگاه مردم بدكار نيست

گفت: ديناري بده پنهان و خود را وارهان

 

گفت: كار شرع، كار درهم و دينار نيست...

گفت: بايد حد زند هشيار مردم، مست را

 

گفت: هشياري بيار، اينجا كسي هشيار نيست



:: موضوعات :: اشعار طنز، اشعار پروین اعتصامی
طنز در اشعار قیصر امین پور
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

طنز تفکر برانگیز است و ماهیتی پیچیده و چند لایه دارد. شعرهای قیصر، سرشار از تفکر و تلنگر است، اندیشه‌هایی که برخاسته از ذات پاک اوست و بی‌سرشت پاک، هیچ گاه چنین لطیفه‌های معنوی، در وجودش قد نمی‌کشید؛ تفکری که گاه جامه جدیت بر تن می‌کند و گاه با تلنگر طنز به سمت تو می‌آید، با تو همراه می‌شود، در کنارت می‌نشیند و بر آن است تا بیدار شوی و جاده عروج را گم نکنی!...

طنز در کلام قیصر شاعرانه است، بدین معنا که شاعر با نگاهی شاعرانه و اولویت قرار دادن آن، جلوه‌هایی از طنز را می‌آفریند. طنزی که او خالق آن است، هم در شعر‌های سنتی او پیداست هم در سپیدواره‌ها و نیمایی‌های او. در آثار قیصر طنز بیشتر به صورت ابیات یا مصرع‌هایی، در میان سایر ابیات و مصراع‌های غیرطنز خود را می نمایانند.

در شعر قیصر، با نگاهی گذرا می‌توان مفاهیم طنز را در سه حیطه قرار داد. او گاه حالات، افکار، و دل‌مشغولی‌های شخصی خویش را به طنز بیان می‌کند؛ گاه در لحظه گفت‌وگو با کسی که به نظر، بسیار دوستش دارد، نکته‌هایی طنزآمیز مطرح می‌کند و در بسیاری از موارد، جلوه‌های طنز در شعر قیصر را می‌توان در حیطه اجتماعی بررسی‌کرد.

1 ) قیصر، طنز و حدیث دل

قیصر شاعری است که «بی‌محابا مهربان می‌شود» و این مهربانی‌اش به حدی است که همه دل‌مشغولی‌های خویش را ساده و روان با مخاطب خویش در میان می‌نهد. او اهل پنهان‌کاری نیست، هر چه در دلش جاری است، نصیب قلمش کرده و سفیدی سطر سطر لحظه‌ها را با هجمه کلامش خط‌خطی می‌کند. این قبیل دل‌مشغولی‌های طنزآمیزِ او را می‌توان در شعرهای «سفر ایستگاه، فراخوان، خیال کمال، حاصل تحصیل، تنها تو می‌مانی، حرف آینه‌ها، جرئت دیوانگی و رفتار من عادی است» خواند و به تماشا نشست.

او در شعر «سفر ایستگاه»، اولین شعر از مجموعه شعر «دستور زبان عشق» به عبور زمان و زندگی اشاره کرده و از قطاری سخن می‌گوید که رفته است. او آنگاه با حسرتی به حال و قال خویش می‌اندیشد که، منِ مخاطب از سادگی شاعر خنده‌ام می‌گیرد،که شاعر با وجود عبور قطار، سال‌ها همچنان در ایستگاه قطار منتظر ایستاده است:

و من چقدر ساده‌ام
که سال‌های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌های ایستگاه رفته
تکیه داده‌ام!

قیصر گاه در شعرهایی کوتاه با ایجاز تمام، با همه جدی بودن شعر، آنچنان به آفرینش طنز می‌پردازد که، خواننده در یک آنِ طنزگونه در بند می‌شود.

قیصر در شعر «حرف آینه‌ها»، تصویری از خود را به تماشا می‌سپارد که خود هم، باور ندارد که تصویر او باشد! چرا که آن تصویر را در سطح آینه‌ای دیده که با برخورد آه، خاکستری شده است و حتی موهای سپیدش را هم خاکستری نشان می‌دهد و این در حالی است که، او می‌داند موهایش سپید شده‌اند. با این احوال، او وقتی این خطوط سربی و خاکستری رنگ را بر پشت گوشش می‌بیند، با طنزی که برخاسته از ایهام و کنایه است به مخاطب می‌گوید:

وقتی خطوط سربی
سطح شقیقه‌های مرا با شتاب
هاشور می‌زنند
دیگر نمی‌توانم
این تارهای روشن را
آرام پشت گوش بیندازم
خوب است حرف آینه‌ها را
این بار
پشت گوش بیندازم

قیصر در شعر «جرئت دیوانگی» به نظر دیوانگی را عامل توفیق می‌داند و می‌گوید:

انگار
این سال‌ها که می‌گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم

او در ادامه همین شعر، در یک بازی زبانی، برای نام کوچک خود «قیصر» و برای نام خانوادگی خود «امین‌پور» حال و روز خوشی را نمی‌بیند. این بازی زبانی قیصر، کمی حال و هوای طنز را با خود به همراه دارد:

حس می‌کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی‌ام نیز
از این هوای سربی
خسته است

قیصر بر این باور است که در روزگار سربی ما، «قیصر» با آن همه فخامت خویش، متزلزل نشان می‌دهد و «امین‌پور» هم، با حضور ناامنی‌ها و دغل‌کاری‌ها، به سختی نفس می‌کشد!

یکی از شعر‌های قیصر که با طنزی زیر‌پوستی همراه است، شعر «رفتار من عادی است» می‌باشد. شاعر در این شعر با توصیف‌هایی از خود، تصویرهایی را به تماشای مخاطب می‌سپارد که برای مخاطب، دیدن آن تصاویر نشان دهنده اوضاع نامساعد و دیگرگون شاعر است. شاعر در این شعر با سنگ‌ها آواز می‌خواند و از شبی صحبت می‌کند که کاملا تعطیل بود و پس از سی سال تازه می‌فهمد که رنگ چشمانش میشی است و نام کوچکش دیگر آن هیبت گذشته را ندارد! او گاهی برای یک یادبود کوچک، یک روز کامل جشن می‌گیرد و گاهی... اما با این همه حالت‌هایِ شگفت، ادعا می‌کند که رفتار من دیگرگونه نیست، رفتار من عادی است! بخش‌هایی از این شعر را با هم می‌خوانیم:

... این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می‌پرستم
از جمله دیشب هم
دیگرتر از شب‌های بی‌رحمانه دیگر بود:
من کاملا تعطیل بودم
اول نشستم خوب
جوراب‌هایم را اتو کردم
تنها – حدود هفت فرسخ – در اتاقم راه رفتم
با کفش‌هایم گفت‌وگو کردم
و بعد از آن هم
رفتم تمام نامه‌ها را زیر و رو کردم...
دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت‌ ‍ آور نیست...
اما
غیر از همین حس‌ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است

2 ) قیصر، طنز و مخاطب آشنا

قیصر، گاه در سرودن شعرهای خویش، با لحن و کلامی خاص با مخاطب خویش به گفتگو می‌نشیند و لحظه‌هایی می‌آفریند که گاه به طور کامل جدّی‌اند و گاه تصویرهایی از طنز را در کلام خویش به تماشا می‌سپارد. قیصر در این بخش از شعرها، با مخاطب آشنای خویش سخن می‌گوید و با او از سطرهایی به گفت‌وگو می‌نشیند که همراه موهایش سیاه می‌شوند؛ از همه حرف دلش می‌گوید و اینکه آیا همه حرف‌هایش را با او بزند یا نه! و... در هر صورت رنگ طنز را در این‌گونه از اشعارش به وضوح می‌توان به تماشا نشست.

شاعر در شعر «سطرهای سفید»، بیش‌تر با ریتم کلام خود تصاویر و مضامینی می‌آفریند که جنبه طنز دارند. شاعر در این شعر اشاره دارد که:

واژه واژه
سطرسطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گیسوان من سفید می‌شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه‌های دفترم سیاه می‌شوند

او ضمن بیان حرف بالا در آغاز شعر، با بیانی طنزآمیز از مخاطب خویش می‌خواهد که به جای شمردن موهای سفید سرش، بهتر است تعداد شعرهایش را بشمارد؛ چرا که با سرودن هر شعر، یک تار از موهای سرش هم سفید شده است:

خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دست‌های مهربانی‌ات
در ابتدای راه
خسته می‌شوند
گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن:
دفتر مرا ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن!

قیصر در شعر «همه حرف دلم» باز از همین ریتم و آهنگ کلام به همراه بافت پرسشی شعر، شوری در نگاه مخاطب می‌آفریند و با بیان مصراع‌هایی دلنشین، لبخند را بر لبان مخاطبش می‌نشاند!

او در آغاز شعر می‌سراید:

حرف‌ها دارم، اما... بزنم یا نزنم؟
با توام، با تو! خدا را ! بزنم یا نزنم؟

آنگاه ادامه می‌دهد:

همه حرف دلم با تو همین است که "دوست..."

این مصراع را می‌گوید، اما به سرعت به ذهنش می‌رسد که باز از مخاطبش بپرسد که:

چه کنم؟ حرف دلم را بزن یا نزنم؟

و باقی بیت‌های این غزل که بسیار خواندنی و شنیدنی‌اند:

عهد کردم، دگر از قول و غزل دم نزنم زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟
گفته بودم که به دریا نزنم دل، اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟
از ازل تا به ابد پرسش آدم این است: دست بر میوه حوا بزنم یا نزنم؟
به گناهی که تماشای گل روی تو بود خار درچشم تمنا بزنم یا نزنم؟
دست بر دست، همه عمر در این تردیدم: بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟

در شعر «همزاد عاشقان جهان ”¹3 ”؛» از کتاب «دستور زبان عشق»، شاعر با محبوب خود وارد کتابخانه‌ای شده‌است. آنها بی‌صدا مطالعه می‌کنند و گاهِ ورق زدن برگ‌ها، نگاهشان با نگاه به هم، در سالن مطالعه سر و صدایی برپا می‌کنند و دیگران را وادار به «هیس!»:

ما بی‌صدا مطالعه می‌کردیم
اما کتاب را که ورق می‌زدیم
تنها
گاهی به هم نگاهی...
ناگاه
انگشت‌های «هیس!»
ما را
از هر طرف نشانه گرفتند

او با بیان این سطرها، انگار نگاهی دیگر به محبوب خویش می‌کند و با لبخندی خطاب به او می‌گوید:

انگار
غوغای چشم‌های من و تو
سکوت را
در آن کتابخانه رعایت نکرده‌بود!

و در این‌جاست که لبخندی در لفاف شیطنتی دوست داشتنی به سمت منِ خواننده می‌آید و من هم همراه شاعر می‌خندم....

سخن آخر

دنیای طنز دنیای غریبی است! دنیایی که همه وجودت را به بهت می‌کشاند، بیدارت می‌کند تا فراتر از همه رذیلت‌ها و در جهت آسمانِ رستگاری گام پیش نهی...

قیصر امین‌پور نامی آشنا برای همه اهالی شعر و ادب است. از خیلی‌ها سخن درشت شنید، اما بی‌گمان به کسی سخن درشت نگفت و لحن شعرش خود گواهی است محکم بر این نگاه!

در شعر قیصر، طنزها لباس یکرنگی برتن دارند، با تو صادقانه به گفت‌وگو می‌نشینند و با همه سادگی خویش ناگهان در زیر پوستت می‌دوند، بلندت می‌کنند و آنگاه دستت را گرفته و تو را به سمت کوچه‌هایی می‌برند تا نشانت دهند که درد یعنی چه؟... و در یک کلام، طنز در شعرهای قیصر، طنزهای زیرپوستی، طنزهای ناگهانی‌اند!قیصر انسان ناب بود و تنها از یک انسان ناب، شعر ناب می‌تراود و شعر ناب، تنها، یکی از حسن‌های اوست! برای شناخت اندیشه او و همه زوایای وجودش، باید احوال و آثارش را درست نگریست و به دقت مطالعه کرد. به امید آنکه ناگهان زود دیر نشود و حسرتی همیشگی بر نهاد ما نماند!


برای دیدن اشعار قیصر امین پور کلیک کنید .



:: موضوعات :: اشعار طنز، اخبار و موضوعات متفرقه - ادبی و ...
شعر طنز " قربان شما "
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
محمد جاوید

عید قربان است ،قربان شما
صد درود و تهنیت آن ِ شما

گر پدر از دستتان راضی نبود
باد راضی قلب ِمامان ِشما

پای هر گونه بساط ِ عیش و نوش
قرص و محکم باد ایمان شما

زن ذلیلان، دوره ی سختی گذشت
باد خانم تحت فرمان شما

ای الهی که در این روز عزیز
کم شود در خانه کیهان شما

گر نیامد نفت روی سفره تان
لا اقل باشد فسنجان شما

گم کند همیشه راه خانه تان
آن که خواهد بود مهمان شما



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: اشعار سایر شعرا, اشعار طنز
شوخی با حکیم عمر خیام
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

خیّـــام بیــا بــه نـــزد مـــن شــام بخـــور

سَـم ! بوسه ی داغ ! و سس مهرام بخور

جــــای ِ عـــرق ســـگی بیــا یک لیــــوان

دوغـــــی تگـــــری بـدون ابهــــام بخـــور

 
*******

در حال ادیت سرنوشتی یا نه
 
با یک چمدان شعور و شعر و دانش


خیّــام بگـــو بـه کار کِشـــتی یا نه ؟

در زیـــر بغل : تو در بهشتی یا نه ؟

(سید علیرضا رئیسی گرگانی)
 


:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: اشعار سایر شعرا
شعر طنز "لنگه کفش " از راشد انصاری
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
گمان و حدس و باور٬ لنگه کفش
می رودگاهی فراترلنگه کفش

بعدازین حتی حقوق مرد و زن
می کندبی شک برابر! لنگه کفش

مطمئنا خورده بر فرق پدر
گرنباشد پای مادر لنگه کفش!

می خورد برجای جای هیکلت
کی شودقانع به یک سر٬لنگه کفش

در مساجد نیز دیدم عده ای
می برند از پای منبر لنگه کفش

(جفت آن البته لازم می شود
شد ردیف شعرما گر لنگه کفش)

مال مومن را حلالش خوانده اند
پس نخواهد داد دیگر لنگه کفش

آن قدرداغ است بازارش که شد٬
داغ تر ازلیگ برتر لنگه کفش

آبی و قرمز فراموشش کنید
می شودیک روز سرور٬ لنگه کفش!

گاه از دست تماشاگر نما
می خورد آن جای داور٬ لنگه کفش!

ظالمی را گر ببیند در جهان
می زند بر سیم آخر٬ لنگه کفش

سر بزن در عمق تاریخ بشر
نازشستش کرده محشر لنگه کفش

کله های گنده و پرفیس و باد
بی محابا کرده پنچر لنگه کفش!

پادشاه و خان و سردار و وزیر
نام هر یک دارد از بر لنگه کفش

فی المثل آن شاه سابق خورده است
در حرم خانه فزونتر لنگه کفش!

از ثریا ٬ فوزیه٬ یا از فرح
خورده او بی حد و بی مر لنگه کفش!

مرگ بر جوراب و شرت و پیرهن
صد درود و تهنیت بر لنگه کفش!

دیدی آخر برد در خاک عراق
آبروی آن ستمگر٬ لنگه کفش!

عاقبت آدم حسابی می شود
خورد اگر برکله ی خر لنگه کفش!

آن که می خندد!خودش هم سال ها٬
خاطراتی دارد از هر لنگه کفش!

ای که پا درکفش مردم کرده ای

می خوری روزي برادر لنگه کفش!

راشد انصاری



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: اشعار سایر شعرا, اشعار طنز
شعر طنز و فکاهی شوخی با شهریار
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

آمدی جانم به قربانت، ولی این‌جا چرا
در محل کار ما را می‌کنی رسوا چرا

  خوب من، محبوب من، گفتم همان پایین بمان
حرف من را کج شنیدی، آمدی بالا چرا

 آمدی، در مقدمت شور قیامت شد به‌پا
می‌زنی در را، بزن، آخر ولی با پا چرا

  گفتی این‌جا جای من بوده‌ست، من گفتم به چشم
با زبان خوش بگو پا می‌شوم، تیپا چرا

 تا به اینجا محوری در شعر من موجود بود
یک‌ دو بیتی هم همین‌طوری بسازم با «چرا»:

  با تو ام، بابای لیلا! عاشقان را درک کن
عاشق مجنون‌صفت را می‌کنی دعوا چرا

امید مهدی نژاد



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: اشعار سایر شعرا
شعر طنز و فکاهی
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

هیچ کس با مـــــــــا برادر جان نمی سازد چــــرا ؟
نرد عشق و عاشقی با مـــــــــا نمی بازد چـــــرا ؟

"زیرکی را گفتم این احــوال بین خندید و گفت ::"
مرغ همسایه مگر غاز است ؟ ، می نازد چـــــرا ؟

مرسدس بنز است گویا قیمت اجنــــــاس ، چون ،
بی حیـا ، پیوسته پُر گاز است ، می تازد چــرا ؟

گفت تا ســــــــــال دگر مسکن کمی ارزان شود !
پس چرا همچون سگ هار است ، می گازد چرا ؟

الماسی



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: اشعار سایر شعرا
شعر طنز فوتبالی از علی گیاهی
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها

شعر طنز فوتبالی از : علی گیاهی

خوشا آنکس که فوتبال است کارش
همیشه توپ باشد کار و بارش

خوشا آنکس که در یک نیم فصلی
شود ملیاردر و گیرد قرارش

خوشا آنکس که راه عمر خودرا
شبی پیماید و آید بهارش

بجز میلیارد درچشمش نیاید
خوشا فوتبال و پول بیشمارش

شده خوراک کار گر ماکارونی
فسنجانست او شام و ناهارش

قیاس کار ِکس با او نباشد
نباشد جز تجمل همجوارش

دگر حس سرودن دادم از دست
چو دیدم خودروی نقش و نگارش



:: موضوعات :: اشعار طنز
:: برچسب‌ها: اشعار سایر شعرا
شعر طنز و فکاهی
نوشته شده توسط : گنجینه بهترین شعرها
شعر طنزی از ناصر فیض

دریا طوفانی بشه غریبا آشنا میشن

تموم نا خداها یک شبه با خدا می شن

رفیقاى نیمه راه، زیادى هارت و پورت دارن

چند قدم باهات میان بعدش ازت جدا مى شن

جورابش یه جفت باشه آدم، خیالش راحته

بیشتر از یه جفت باشه همیشه تا به تا مى شن



:: موضوعات :: اشعار طنز


 
برای دیدن جدیدترین بروز رسانی ها بروی عناوین زیر کلیک کنید : @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@