محمد سلمانی / چـــه وقت گــــل کند آیا شکوفه های تنت

 

چـــه وقت گــــل کند آیا شکوفه های تنت

چه قدر مانده که دستم رسد به پیرهنت ؟

چگــونه صبــر کنــم کـــه باز برچینــم

شکوفه ی غزل از گیسوان پر شکنت

غمـی نجیب نهفته ست در دلم  که مرا

رها نمی کند احساس دوست داشتنت

تو آن دقایق شیرین خاطرات منی

ببر مـرا بــه تماشای باغ نسترنت

تمام شهر به تایید من بپا خیزند

اگـــر دقیـــق ببینند از نگاه منت

چگونه با تـــو بجوشــــم؟چگــونه دل بدهم ؟

منی که این همه می ترسم از جدا شدنت

 

محمد سلمانی

حسین منزوی / به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت

دلــی کــــه کرده هـوای کرشمه‌های صدایت

نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز

کـــه آورد دلــــــم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت

تو را ز جرگــــه‌ی انبوه خاطرات قدیمی

برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست

نمی‌کنــــم اگـــر ای دوست، سهل و زود ، رهایت

گره بـــــه کار من افتاده است از غم غربت

کجاست چابکی دست‌های عقده‌گشایت؟

به کبر شعر مَبینم کــه تکیه داده به افلاک

به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت

"دلم گرفته برایت" زبان ساده‌ی عشق است

سلیس و ساده بگویم: دلــــــم گرفته برایت !

حسین منزوی

حسین هدایتی / و آمدی که بریزی به هم جهانم را

 

و آمدی که بریزی به هم جهانم را

به نا کجــا بکشـــی پای ناتوانم را

مهــم نبود کــه ویران شدم بـــه خاطر تو

دلم خوش است که پس دادم امتحانم را

شروع کرده ام از این به بعد پیر شوم

به نیش عقربه ها می کشم زمانم را

به من مگیر که دیوانه ات شدم ، هر چند

بــه باد مـی دهد این داغ ، دودمانـــــم را

و آمدی که به پایم بپیچـی و بروی

و می روم که ببندم دل و دهانم را

کسی نخواست ببیند که دوستت دارم

کـــه تــــو کنار زدی بهترین کسانــــم را

گذاشتند فقط دشمنان خونی من

بـــه گور خود ببرم باور جوانـــــم را

گذاشتند وصیت کنم که بعد از من

بـه گرگها بسپارند استخوانـــــم را

چه سرنوشت غریبی کسی مرا نشنید

کــــه بی امان چــــه داغی برید امانم را

 

حسین هدایتی

محمد علی بهمنی / نشد سلام دهم - عشق را جواب بگیرم

 

نشد سلام دهم - عشق را جواب بگیرم

غـــرور یـــخ زده را ، رو بــــه آفتاب بگیرم

نشد که لحظه ی فرّار مهربان شدنت را

بـــه یادگار ، برای همیشه قاب بگیــــرم

نشد تقاص همه عمــر تشنه جانـــــی خود را

به جرعه ای ز تو - از خنده ی سراب -  بگیرم

چرا همیشه تو را ، ای همه حقیقتم از تو

من از خیال بخواهــــم و یا ز خواب بگیــرم

چقدر می شود آیا در این کرامت آبی

شبانــه تـــور بیاندازم و حباب بگیــرم

حصــــار دغدغه نگذاشت تا دقیقـه ای از عمـــر

به قول چشم تو : « حالی هم از شراب بگیرم »

خلاصه مثل مترسک گذشت زندگی من

نشد که عرصه ی پروازی از عقاب بگیرم

 

محمد علی بهمنی

فاضل نظری / دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت

 
دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت

آه از آیینه کـــه تصویـــر تـــو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد

کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتـــم ز خدا «عقـل» طلب مــــی کردم

«عشق» اما خبر از گوشه ی محراب گرفت

نتوانست  فـــرامــــوش  کند  مستــــی  را

هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت

کـــی بـــــه انداختن سنگ پیاپـی در آب

ماه را می شود از حافظه ی آب گرفت؟!

فاضل نظری

مرتضی آخرتی / يكـــی با بخت خوابيــده يكــــی با بخت ِ خوابيده

 

يكـــی با بخت خوابيــده يكــــی با بخت ِ خوابيده

جهان خوابي است در بيخوابي چشم جهانديده

يكی را حلقه در دست و يكی را دست در حلقه

كليد هـــر دری در قفــل هــــر دردی نچرخيـــده

يكی با عقل خوشنام و يكی با عشق بدنام است

بـــه نام نامــــی آنكس كــــه مـــــا را ننگ ناميده!

تعـــادل در تــــــرازوی كدامين دولتـــــی ای عقل!

كه ناسنجيده مي گويی ولو سنجيده سنجيده!؟

سرم از شرب سنگين و سبوی شيشه ای در دست

ســــرم را در سبـــــو كــــن  آه  ای  دُور  نگـــــرديده!

تويــی آن آفتابــی گردن و من آن گل گيجـــــی

كه سرگردانی اش را هيچ خورشيدی نفهميده

تو آن بازيگر تردستی و من آن گل پوچـــی

كه او را هيچكس از هيچ دستي برنمي چيده

من و تو با گناه عشق در جان هم افتاديم

گناهي كه خدا بخشيده آنرا و... نبخشيده

من و تو همچنان تب كرده و بيمار ِ ِهم، هرچند

خـدا داروی مـا را هردو در يک نسخـــــه پيچيده

مرتضی آخرتی

محمد کاظم کاظمی / پهلوانان شهر جادوییم‌، گام بر آهن مذاب زدیم‌

 

پهلوانان شهر جادوییم‌، گام بر آهن مذاب زدیم‌

لرزه بر جان کوه افکندیم‌، بند بر گردن شهاب زدیم‌

 

نعره تا برکشید پیل دمان‌، بر تنش کوفتیم گرز گران‌

چشم تا باز کرد دیو سپید، بر سرش سنگ آسیاب زدیم‌

 

... ولی این خوابهای رنگارنگ پاره شد با صدای کشمکشی‌

اسپ ما داشت اژدها می‌کشت‌، لاجرم خویش را به خواب زدیم‌

 

تیر گز هم اگر به چنگ آمد، که توان‌ِ کمان‌کشیدن داشت‌؟

صبر کردیم تا شود نزدیک‌، خاک بر چشم آن جناب زدیم‌ 

 

رخش را در چرا رها کردیم تا که تهمینه‌ای نصیب شود

او به دنبال رخش دیگر رفت‌، ما خری لنگ را رکاب زدیم‌

 

تا که بوسید دست ما را سیخ‌، گذر از مهره‌های پشتش کرد

این‌چنین برّه روی آتش رفت‌، این‌چنین شد که ما کباب زدیم‌

 

هفت خوان را به ساعتی خوردیم‌، شهره گشتیم در گرانسنگی‌

لاجرم در مسیر کاهش وزن مدتی صبح‌ها طناب زدیم‌

 

جوشن پاکدامنی که نبود، و از آن شعله ایمنی که نبود

ما سیاووش‌های نابغه‌ایم کرم ضد آفتاب زدیم‌

 

محمد کاظم کاظمی

شعر علیرضا بدیع

 

رنگ دنیا را گرفتم، از خودم شرمنده ام

شیشه ی عطرم ولی از بوی بد آکنده ام

 

کم نخواهد کرد اشکم چیزی از بار گناه

من که خود آگاهم از سنگینی پرونده ام

 

دشمنی حاجت روا شد، ای بخشکد اشک من

دوستی رنجیده شد، ای وا بماند خنده ام

 

بازگشتم تا ببندی بال هایم را به شوق

بارالها! باز کن در را به رویم.. بنده ام!

 

علیرضا بدیع

سعدی /  از من چرا رنجیده ای؟

 

ای یار ناسامان من ، از من چرا رنجیده ای؟
و ای درد و ای درمان من ، از من چرا رنجیده ای؟

ای سرو خوش بالای من ،از من چرا رنجیده ای؟
لعل لبت حلوای من ، از من چرا رنجیده ای؟

بنگر ز هجرت خون شدم، سرگشته چون گردون شدم
وز ناوكت پر خون شدم ، از من چرا رنجیده ای؟

گر من بمیرم در غمت ، خونم بیفتد گردنت
فردا بگیرم دامنت ، از من چرا رنجیده ای؟

من سعدی درگاه تو عاشق به روی ماه تو
هستم نیکوخواه تو ، از من چرا رنجیدهای؟

 

سعدی

تورج نگهبان / غمگین چو پاییزم ، از من بگذر

 

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم


بگذشته در آتش همچون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر

بگذار ای بی خبر بسوزم ،

چون شمعی تا سحر بسوزم


دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ،

بگذر و با دل شکسته بگذارم

بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم

بگذر تا در شرار من نسوزی ، بی پروا در کنار من نسوزی
همچون شمعی به تیره شب ها
می دانی عشق ما ثمر ندارد ، غیر از غم ، حاصلی دگر ندارد
بگذر زین قصه ی غم افزا

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر

شعر از : "تورج نگهبان"

محمد سلمانی / آن قدر از مقابل چشــم تـو رد شدم

 
آن قدر از مقابل چشــم تـو رد شدم

تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم

منظومه ای برابر چشمم گشوده شد

آن شب کــــه از کنـار تو آرام رد شدم

گــــم بودم از نگاه تمـــــام ستارگــــــــــان

تا اين که با دو چشم سياهت رصد شدم

ديدم  تــــــو را در آينـــــــه  و مثـــــل آينــــه

من هم دچار ـ از تو چه پنهان ـ حسد شدم

شايد به حکم جاذبه شايد به جرم عشق

در عمق چشـــم های تو حبس ابد شدم

شاعر شدم! همان که تو را خوب می سرود

مثل کسی کـه مثل خودش می شود شدم

محمد سلمانی

شهراد میدری / هیـچ هم زیبا نبودی، من تو را زیبا کشیدم

 

هیـچ هم زیبا نبودی، من تو را زیبا کشیدم

بی جهت اغراق کردم، دلبر و رعنا کشیدم

از "لئوناردو داوینچی" عذرخواهی می کنم که

این همه عکس ِ تو را مثل ِ "مونالیزا" کشیدم

تو نمی دانستی اصلن "شهرزاد" ِ قصه ها چیست

من هــزار و یک شب از مـــوهای ِ تو یلدا کشیدم

دلخوش ِ نیلوفری در گوشه ی ِ مرداب بودی

من تو را مهتـاب گون تا آسمان بالا کشیدم

نه عسل، گس بود طعم ِ بوسه هایی که ندادی

من چـه احمق خانه ات را قصر ِ کندوها کشیدم

چشم ِ تو معمولی اما من میان ِ شعرهایم

زورقی  با  پلک ِ  پارو  در  دل ِ  دریا کشیدم

من چه بی انصاف بودم با ترازوی ِ دلم که

تار ِ مویت را برابر با همــه دنیــا کشیدم

با چه رویــی بعد از این شعر ِ "نظامی" را بخوانم

بس که "مجنون" بودم و بیخود تو را "لیلا" کشیدم

مرغ ماهی خوار ِ بدترکیب! جوجه اردک ِ زشت!

باورت شد که تو را شهزاده ی ِ قوها کشیدم؟

دختــری زیباتر از تــو بعد از این بر می گزینم

دختری کـــه ناز ِ او را از همین حالا کشیدم

بعد از این خوش باش با او، میروم از خاطراتت

خاطرت  آســوده باشد  از خیالت  پا کشیدم

 

شهراد میدری

نصرت رحماني /  به انزواي من آهسته‌تر بيا اي شعر

 

دمي درنگ دلم زين شتاب مي‌لرزد
چنان حباب كه بر موج آب مي‌لرزد

به انزواي من آهسته‌تر بيا اي شعر
ز زخمه‌هاي نسيمت رباب مي‌لرزد

غزال من چه شنيدي ز باد اي صياد
درون مردمكت اضطراب مي‌لرزد

بريز جام لبالب ز شعر تر ساقي
به پلك زنده‌ي بيدار خواب مي‌لرزد

كدام مرد به ميدان حريف مي‌طلبد
كه زير پاي سواران ركاب مي‌لرزد

كمر به چنگ تهمتن سپرد و تن برهاند
چه پهنه‌ايست كه افراسياب مي‌لرزد

چه فتنه خاست كه بر باد داده است ورق
كه دل ز گفتن حرف حساب مي‌لرزد

بهانه بشكن و بنشين ز شب دمي باقي است
به زير خرقه سبوي شراب مي‌لرزد

چه غنچه‌ايست لبانت ‌، چو زنبق وحشي
به چشمه‌سار نگه كن سراب مي‌لرزد

به آفتاب نگويي چه رفت با ما دوش
به كلك خسته‌ي من شعر ناب مي‌لرزد

نصرت رحماني

 مطهره عباسیان / کم کم غروب واقعه از راه می رسید

 

کم کم غروب واقعه از راه می رسید

یک زن میان دشت، سراسیمه می دوید

 

این خیمه ها نبود که آتش گرفته بود

آتش میان سینه ی او شعله می کشید

 

راهی نمانده بود برایش به غیر صبر

باید دل از عزیز سفر کرده می برید

 

مردی که رفت و از سر نی حسّ بودنش

قطره به قطره سرخ و غریبانه می چکید

 

آن مرد رفت و واقعه را دست زن سپرد

باید حماسه پشت حماسه می آفرید

 

  مطهره عباسیان

علی انسانی / بیش از ستاره زخم و فلک در نظاره بود

 

بیش از ستاره زخم و فلک در نظاره بود
دامان آسمان ز غمش پر ستاره بود


لازم نبود آتش سوزان به خیمه ها
دشتی ز سوز سینه ي زینب شراره بود


می خواست تا ببوسد و برگیردش زخاک
قرآن او ، ورق ورق و پاره پاره بود


یک خیمه نیم سوخته ، شد جای صد اسیر
چیزی که ره نداشت درآن خیمه ، چاره بود


در زیر پای اسب ، دو کودک ز دست رفت
چون کودکان پیاده و دشمن سواره بود


آزاد گشت آب ، ولیکن هزار حیف !
شد شیردار مادر و ، بی شیرخواره بود


چشمی برآنچه رفت به غارت،نداشت کس
اما دل رباب ، پی گاهواره بود


یک طفل با فرات  کمی حرف زد ولی
نشنید کس  که حرف زدن با اشاره بود


یک رخ نمانده بود که سیلی نخورده بود
در پشت ابر ، چهره ی هر ماهپاره بود


از دست ها مپرس که با گوش ها چه کرد
از مشت ها بپرس که با گوشواره بود


 
علی انسانی

محتشم کاشانی / این زمین پربلا را نام دشت کربلاست

 

این زمین پربلا را نام دشت کربلاست

ای دل بی‌درد آه آسمان سوزت کجاست

این بیابان قتلگاه سید لب تشنه است

ای زبان وقت فغان وی دیده هنگام بکاست

این فضا دارد هنوز از آه مظلومان اثر

گر ز دود آه ما عالم سیه گردد رواست

این مکان بوده است روزی خیمه‌گاه اهل‌بیت

کز حباب اشگ ما امروز گردش خیمه‌هاست

کشتی عمر حسین اینجا به زاری گشته غرق

بحر اشگ ما درین غرقاب بی‌طوفان چراست

اینک قبهٔ پر نور کز نزدیک ودور

پرتو گیتی فروزش گمرهان را ره‌نماست

اینک حایر حضرت که در وی متصل

زایران را شهپر روحانیان در زیر پاست

اینک سدهٔ اقدس که از عز و شرف

قدسیان را ملجاء و کروبیان را ملتجاست

اینک مرقد انور که صندوق فلک

پیش او با صد هزاران در و گوهر بی‌بهاست

اینک تکیه‌گاه خسرو والا سریر

کاستان روب درش را عرش اعظم متکاست

اینک زیر گل سرو گلستان رسول

کز غم نخل بلندش قامت گردون دوتاست

اینک خفته در خون گلبن باغ بتول

کز شکست او چو گل پیراهن حور اقباست

این چراغ چشم ابرار است کز تیغ ستم

همچو شمعش با تن عریان سر از پیکر جداست

این سرور سینهٔ زهراست کز سم ستور

سینهٔ پر علمش از هر سو لگدکوب بلاست

 

محتشم کاشانی

ادامه نوشته

حنظله ربانی / کم کم زمان واقعه نزدیک می شود

 

کم کم زمان واقعه نزدیک می شود

دنیا به چشم قافله تاریک می شود


« إنّی أعوذُ بِکَ مِــنَ الکَربُ و البلاء »

تیری به دست حرمله شلیک می شود


تا می رسد به گوش عمو بانگ العطش

آشفته سوی علقمه تحریک می شود


دستان پر توان تو ای ساقی حرم!

از تن جدا و فدای " أخیک " می شود


فردا که نینوا سر و پا شور محشر است

این حق و باطل است که تفکیک می شود


نه ! نه ! طلوع مکن ای صبح ! درگذر

دارد زمان واقعه نزدیک می شود



حنظله ربانی

سید حمید رضا برقعی / نوشتم اول خط بسمه‌ تعالی سر

 

نوشتم اول خط بسمه‌ تعالی سر

بلندمرتبه پیکر، بلندبالا سر

فقط به تربت اعلات سجده خواهم کرد

که بنده ی تو نخواهد گذاشت هرجا سر

قسم به معنی «لا یمکن الفرار از عشق»

که پر شده است جهان از حسین سرتاسر

نگاه کن به زمین! ما رایت الا تن

به آسمان بنگر! ما رایت الا سر

سری که گفت من از اشتیاق لبریزم

به سرسرای خداوند می‌روم با سر

هرآنچه رنگ تعلق، مباد بر بدنم

مباد جامه، مبادا کفن، مبادا سر

همان سری که یَُحّب الجمال محوش بود

جمیل بود جمیلا بدن جمیلا سر

سری که با خودش آورد بهترین‌ها را

که یک به یک همه بودند سروران را سر

زهیر گفت حسینا! بخواه از ما جا

حبیب گفت حبیبا! بگیر از ما سر

سپس به معرکه عبّاس «اجننی» گویان

درید پیرهن از شوق و زد به صحرا سر

بنازم ام وهب را به پاره ی تن گفت:

برو به معرکه با سر ولی میا با سر

خوشا به حال غلامش، به آرزوش رسید

گذاشت لحظه ی آخر به پای مولا سر

در این قصیده ولی آنکه حسن مطلع شد

همان سری است که برده برای لیلا سر

سری  که احمد و محمود بود سر تا پا

همان سری که خداوند بود پا تا سر

پسر به کوری چشمان فتنه کاری کرد

پر از علی شود آغوش دشت، سرتاسر

امام غرق به خون بود و زیر لب می‌گفت:

به پیشگاه تو آورده‌ام خدایا سر

میان خاک کلام خدا مقطعه شد

میان خاک الف لام میم طاها سر

حروف اطهر قرآن و نعل تازه ی اسب

چه خوب شد که نبوده است بر بدن‌ها سر

تنش به معرکه سرگرم فضل و بخشش بود

به هر که هرچه دلش خواست داد، حتی سر

نبرد تن به تن آفتاب و پیکر او

ادامه داشت ادامه سه روز ...اما سر -

جدا شده است و سر از نیزه‌ها درآورده است

جدا شده است و نیفتاده است از پا سر

صدای آیه ی کهف الرقیم می‌آید

بخوان! بخوان و مرا زنده کن مسیحا سر

بسوزد آن همه مسجد، بمیرد آن اسلام

که آفتاب درآورد از کلیسا سر

چه قدر زخم که با یک نسیم وا می‌شد

نسیم آمد و بر نیزه شد شکوفا سر

عقیله غصه و درد و گلایه را به که گفت

به چوب، چوب‌ محمل؛ نه با زبان، با سر

دلم هوای حرم کرده است می‌دانی

دلم هوای دو رکعت نماز بالا سر

 

سید حمید رضا برقعی

خواجوی کرمانی / دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا

 

دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا

که نماندست کنون طاقت بیداد مرا

راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست

اشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا

هرگز از روز جوانی نشدم یکدم شاد

مادر دهر ندانم به چه میزاد مرا

دامنم دجلهٔ بغداد شد از حسرت آن

که نسیمی رسد از جانب بغداد مرا

آنکه یک لحظه فراموش نگشت از یادم

ظاهر آنست که هرگز نکند یاد مرا

من نه آنم که ز کویش به جفا برگردم

گر براند زدر آن حور پریزاد مرا

این خیالست که وصل تو به ما پردازد

هم خیالت کند از چنگ غم آزاد مرا

گر بگوشت نرسد صبحدمی فریادم

که رسد در شب هجران تو فریاد مرا

بر سر کوی تو چون خواجو اگر خاک شوم

به نسیم تو مگر زنده کند باد مرا

خواجوی کرمانی

خواجوی کرمانی / مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را

 

مگذار مطرب را دمی کز چنگ بنهد چنگ را

در آبگون ساغر فکن آن آب آتش رنگ را

جام صبوحی نوش کن قول مغنی گوش کن

درکش می و خاموش کن فرهنگ بی‌فرهنگ را

عامان کالانعام را در کنج خلوت ره مده

الا ببزم عاشقان خوبان شوق شنگ را

ساقی می چون زنگ ده کائینهٔ جان منست

باشد که بزداید دلم ز آئینه جان زنگ را

پر کن قدح تا رنگ زرق از خود فرو شویم به می

کز زهد ودلق نیلگون رنگی ندیدم رنگ را

آهنگ آن دارد دلم کز پرده بیرون اوفتد

مطرب گر این ره میزند گو پست گیر آهنگ را

فرهاد شورانگیز اگر در پای سنگی جان بداد

گفتار شیرین بی سخن در حالت آرد سنگ را

آهوی چشمت با من ار در عین روبه بازی است

سر پنجهٔ شیر ژیان طاقت نباشد رنگ را

خواجو چو نام عاشقان ننگست پیش اهل دل

گر نیک‌نامی بایدت در باز نام و ننگ را

خواجو چو این ایام را دیگر نخواهی یافتن

باری بهر نوعی چرا ضایع کنی ایام را

گر کامرانی بایدت کام از لب ساغر طلب

ور جان رسانیدی بلب از دل طلب کن کام را

خواجوی کرمانی