سفر بخیر عزیزم ، خدانگهدارت
منم کسی که نشد قسمتش شود یارت


کسی که خواست همیشه برای تو بتپد
کسی که خواست بماند انیس و غمخوارت


همان که هرچه غزل می سرود از لب توست
همان که دزدید از برق چشمت اشعارت


شبیه شیر جوانی که در شکار غزال
نگاه مست تورا دید و شد گرفتارت


توئی که حسرت زیبائیت زلیخا داشت
توئی که یوسف کنعان شود خریدارت


تو اوج یک هنری در میان موزه و من
کسی که سیر نشد لحظه ای ز دیدارت


درون حنجره ات سازها نهفته شده
به من ببخش از نو صدای گیتارت


نشسته ام به تماشای گل، ولی بی شک
نمی رسد ز قشنگی به حسن رخسارت


چگونه دل بکنم از تو ای عزیزترین
سفر بخیر عزیزم ، خدا نگهدارت


شاعر: اکبر امیدی