از بهترین شعرهای اوحدی مراغه ای

قراری چون ندارد جانم اینجا

دل خود را چه می‌رنجانم اینجا؟

سر عاشق کله‌داری نداند

بنه کفشی، که من مهمانم اینجا

مرا گفتی: کز آنجا آگهی چیست؟

چه می‌پرسی، که من حیرانم اینجا

نه او پنهان شد از چشمم، که من نیز

ز چشم مدعی پنهانم اینجا

اگر بتوان حدیثی گوی از آن روی

که من بی‌روی او نتوانم اینجا

نگارینی که سرگرداند از من

نگردانی، که سرگردانم اینجا

مرا با دوست پیمانی قدیمست

بدان پیوند و آن پیمانم اینجا

ز زلفش برد ما غم هست بویی

چنین زنده به بوی آنم اینجا

به درد اوحدی دلشاد گشتم

که آن لب می‌کند درمانم اینجا

اوحدی مراغه ای

خنده ی خورشید

هنوز آن روز ، برق خنده ی خورشید
به بام خانه های دور ، پیدا بود
درون کلبه ی من شمعدان می سوخت
نسیم مست با او در مدارا بود
هوا در زردی خورشید ، می
پاشید
گلاب ابر بر گلها و گلدان ها
دمادم طرح وشکلی تازه می بخشید
غبار شیشه را انگشت باران ها
صدای گنگ سازی در فضا می ریخت

بیستون

دیگر زمان زمانه مجنون نیست
فرهاد
در بیستون مراد نمی جوید
زیرا بر آستانه خسرو
بی تیشه ای به دست  سر سپرده است
در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها
آن شور عشق
عشق به شیرین را
از یاد برده است
تنهاست گردباد بیابان
تنهاست
و آهواندشت
پاکان تشنگان محبت
چه سالهاست
دیگر سراغ مجنون نمی روند

شب

طنین گام تو در شب
طنین گام تو در لحظه های آمدن تو
صدای جوشش خون است در سکوت رگ من
صدای رویش برگ است از درخت تن تو
آیا همیشه عزیز ، ای همیشه از همه
بهتر
تو از کدام تباری ؟
اگر ز نسل شبم من ، تو از سلاله ی صبحی
وگر ز پشت خزانم ، تو از نژاد بهاری
چه می شد اربه تو پیوند می زدم شب خود را

دوست نمایی

 

ای دل اندوهگین شادنمایی کن
حیله نشاید تو را کار ریایی مکن
گر که تو خود مانده یی در شب تاریک جهل
مردم گمگشته را راهنمایی مکن
این همه ترفند
چیست راست بگو مرد باش
گر که مرا دشمنی دوست نمایی مکن
ای دل یکتا پرست عشق بیاور به دست
چون که رسیدی به دوست عزم جدایی مکن!

مرغ بوتیمار

مرغ اندوه است بوتیمار
مانده در افسانه های کهنه نامش
قصه اش ورد خموشان است
همدم امواج دریای خروشان است
بوتیمار
در کنار صحره های
مات
در کنار موجهای مست
مانده در اندیشه ای پا بست
اشک می ریزد
سر بروی سینه خم کرده ست
چشمها را دوخته بر کامجویی های دریا از تن ساحل

زندگی

 

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
همه ذرات جسم خاکی من
از تو ای شعر گرم در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز باده ی روزند
با هزاران جوانه میخواند
بوته نسترن سرود ترا

یاد

امشب تمام خویش را از غصه پرپر میکنم

 
گلدان زرد یاد را با تو معطر میکنم


تو رفته ای و رفتنت یک اتفاق ساده نیست


ناچار این پرواز را این بار باور میکنم


یک عهد بستم با خودم وقتی بیایی پیش من


یه احترام رجعتت من ناز کمتر می کنم

فردا

 

فردا چگونه است ؟
فردا را کسی ندیده است
نگاهم چشم انتظار فرداست
لب هایم عشق را واگویه می کنند
و انتظار
را در متن چشمانت
غریب است اگر بگویم قریبم
و دردریای چشمانت اسیرم
سهل است که بگویم فردا چگونه است
جوابی هست
فردا زورق وارونه ای است
که به اعماق دریاها می رود

خنده ی خورشید

 

هنوز آن روز ، برق خنده ی خورشید
به بام خانه های دور ، پیدا بود
درون کلبه ی من شمعدان می سوخت
نسیم مست با او در مدارا بود
هوا در زردی خورشید ، می
پاشید
گلاب ابر بر گلها و گلدان ها
دمادم طرح وشکلی تازه می بخشید
غبار شیشه را انگشت باران ها
صدای گنگ سازی در فضا می ریخت

خواب

شب مثل شب شریر و سیاه است و پر ز درد
در شب شرارتی است که من گریه می کنم
و صبح بر صداقت من رشک می برد
با خوابهای خاطره خوش
بودم
هر چند خواب خاطره ام تلخ
دیگر تو را به خواب نمی بینم
حتی خیال من
رخساره تو را
از یاد برده است

شب

طنین گام تو در شب
طنین گام تو در لحظه های آمدن تو
صدای جوشش خون است در سکوت رگ من
صدای رویش برگ است از درخت تن تو
آیا همیشه عزیز ، ای همیشه از همه
بهتر
تو از کدام تباری ؟
اگر ز نسل شبم من ، تو از سلاله ی صبحی
وگر ز پشت خزانم ، تو از نژاد بهاری
چه می شد اربه تو پیوند می زدم شب خود را

صابون

کف بود و کف
و قالب صابون
که زیر آب
در سایش مدام
تحلیل می رفت
چرخید پیچ آهنی سرد
تنداب قطع شد
و تکه های له شده ی لیز
در کیسه ی زباله افتاد
نور از ورای شیشه ی بی لک
جوشید در اتاق

ساعت

دنگ .... دنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی درپی زنگ
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من
لحظه ام پر شده از لذت
یا
به زنگار غمی آلوده است
لیک چون باید این دم گذرد
پس اگر می گریم
گریه ام بی ثمر است
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است
دنگ ... دنگ
لحظه ها می گذرد ...

آسمان

زمین به ناخن باران ها
تن پر آبله می خارید
به آسمان نظر افکندم
هنوز یکسره می بارید
شب از سپیده نهان می داشت
تلاش لحظه ی آخر را
ز پشت
شاخه ی مو دیدم
کبوتران مسافر را
هنوز از نم پرهاشان
حریر نرم هوا تر بود
هزار قطره به خاک افتاد
هزار چشم کبوتر بود