اشعار فرشته رضایی " خسته ام "

 خسته ام 

خسته ام خیلی خسته …
از دوست داشتن آمده ام !
و اگر تمام عمر استراحت کنم و همه ی آرامبخش های دنیا را ببلعم خوب نمیشوم …
خسته ام، خیلی خسته
از جنگ آمده ام !
من مدت ها برای دوست داشته شدن جنگیدم
زنده برگشتم اما… با مین های خنثی نشده در اطرافم
با نارنجک های از ضامن جدا شده در دستانم 
و گلوله های باقی مانده در تنفگم
زنده برگشتم اما…پر از خاطره! 
از غافلگیر شدن میترسم…
از لحظه های تنهایی
از مین هایی که قرار است زیر پایم بترکند
وخاطره هایی که در مغزم …

فرشته رضایی
 

شعر تبریک سال نو

"هفت سین تقدیر"

قدم خیر است خوشآمد گو صفای ماه فروردین
به رویِ فرش و میزت باز بچینی سفرهٔ هفت سین

بنام سین اول سالم و سرزنده باشی دوست
نبینم غم٬ نِشیند بر وجودت شوقْ پاورچین

بنام سین دوم سربلند باشی تمام عمر
کنی کاری شگفت آور بپیچد بر زبان تحسین

بنام سین سوم سادگی هم سازش و یک رنگ
زند فوّاره در هستی بماند زیر سر بالین

چهارم سین سعادتمندی وخوشبختی و نیکیست
کمان از آسمان پاشد به سویت هفتمین رنگین

بنام سین پنجم هم سبکباریست میخواهم 
برایت تا بمانی در ترازوی وقار سنگین

و در سین ششم باشد همیشه سازِ بختت کوک
نزن تاری ز گیتارِ غم و موسیقیِ غمگین

بنام سین هفتم سایهٔ حق بر سرت باشد
اگر خواهی که هفت سینت قشنگ باشد بگو آمین....


شعر ارسالی از: یزدان ماماهانی

اشعار فصل بهار

ای نیم تو سنگ و نیم دیگر آهن
با این همه غم ببین چه کردی با من
پاییز شدم ... دعایت مقبول افتاد
حالا دل تو بهار ؛ چشمت روشن !

حنظله ربانی

شعر طنز درباره ویروس کرونا

کرونا چیست؟ یک ویروس چینی‌ست

نفوذش از دهان و چشم و بینی‌ست

بلای آسمانی نیست اصلا
کرونا از بلایای زمینی‌ست

علاج آن نه با عنبر نسارا
نه با این نسخه‌های این چنینی‌ست

علاج آن مراعات تمیزی‌ست
که پاکی و تمیزی امر دینی‌ست

بمان در خانه‌ات تا می‌توانی
کرونا را دوا خانه‌نشینی‌ست

یقین با هم شکستش می‌دهیم و
کنار هم کرونا را غمی نیست

حسین شادمهر

اشعار یدالله گودرزی

تا که از حادثه ی چشم تو آکنده شدم
محوِ تو گشتم و چون ذرّه پراکنده شدم !

لشکرِ هند به لاهورِ دلم اردو زد
من به کشمیرِ نگاه تو پناهنده شدم..!

طرح اسلیمی ِ گیسوی تو تابم را بُرد
گردِ خورشید تنت گشتم و تابنده شدم

گرچه قانون ِ لبت، ساز مخالف می زد
من ز موسیقی چشمان تو رقصنده شدم

چشمهای تو مرا فرصت بهروزی داد
آن قدر لطف به من کرد که شرمنده شدم

عشق ِ بی وقفه به تو شانِ خداوندی داشت
دست برداشتم از عاشقی و بنده شدم!

" دکتریدالله گودرزی "

اشعار الهام ملک محمدی

بعد تو با هیچ طریقی دل من شاد نشد

قلب گرفتار من از بند غم آزاد نشد


گفت بسوز تا که از ذهن فراموش شوم

سوخته ام به حد خاکستر در باد نشد ...


غنچه ی نشکفته که پرپر شده احوال من است

خواستم این بغض رسد بر سر فریاد نشد


جلوه ای از خاطره داده نم باران به فضا

زمزمه کردم که تو را می برم از یاد نشد

 
گفت به شاگرد بگو بشنوم از عشق که چیست

مسئله را خواست که حلش کند استاد نشد

 
تیشه ی کوه کن در آخر سر فرهاد شکافت

سر ، سر دل رفت و کسی عاشق فرهاد نشد

 
شاعر غمگین قلم از عشق کسی زد که نبود

تا شود آزاد هزار بار جان داد نشد 


مردم از آن وقت که دست تو مرا لمس نکرد

آه بدون باغبان باغ هم آباد نشد


رفتنت آغاز فروپاشی من بود که بود

بعد تو با هیچ طریقی دل من شاد نشد ...

 
" الهام ملک محمدی "

(ارسالی از دوستان )

اشعار فرامرز عرب عامری ( شعر شب یلدا ، شعر پاییز )

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ قشنگ از کف دنیا برود

آخرین جرعهءجام است وشبم طولانیست
چه کنم این همه غم از دل تنها برود

دل پر حسرتی از این همه یلدا دارم
کاش یک بار بیایی تو و غم ها برود

راه برگشتنی ای ماه به مردابت نیست
مثل رودی که بنا نیست به دریا برود

دل من بود که در گوشهء تنهایی سوخت
هر کسی شرم ندارد به تماشا برود

عاشقی کردنمان درد سری بیش نبود
عشق ای کاش که از دهکده ی ما برود

هر که معشوق برانگیخت گوارایش باد
دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود

دکتر فرامرز عرب عامری

ارسالی از دوستان " ملیکا بخشی"

اشعار فرامرز عرب عامری  ( ارسالی از نازنین محسنی )

از قسمت و حکمت ای خدا خسته شدم
اینبار برای من فقط معجزه کن

از من پس از تو چیز زیادی نمانده است
جز چشمهای تر که به در خشک می شود

بگو به خاطره هایت دگر خیالی نیست
شب گذشته دلم را عصب کشی کردم

روی نبودت هم حسابی تازه وا کردم
یاد تو می ارزد به بودنهای خیلی ها

 از نگاهم رفتی و دارد خدایی می کند
بغض های از رگ گردن به من نزدیکتر

 پای عرق اگر که نشستی سگی بخور
شاید زمان مستی آن با وفا شدی

پختست روزگار چه آشی برای عشق
او می رود و من پرم از اشک پشت پا

 درد است که با نسیم سردی برود
آنکس که به خاطرش به طوفان زده ای

 روی نبودت هم حسابی تازه وا کردم
یاد تو می ارزد به بودنهای خیلی ها

فقط با شوق می خوانی و از دردم چه می دانی
تو جان می گیری از شعری که من را بارها کشته

می دوختم زمین و زمان را به هم اگر
می خواستی به قدر سر سوزنی مرا

چشمان تو دچار کدامین مخدر است
می بندی و جهان مرا درد می دهی

عمر من صرف شد از عشق نفهمیدم هیچ
کاش می شد که تو دستور زبانم باشی

 

دکتر فرامرز عرب عامری 

اشعار ارسالی از دوستان (الهام ملک محمدی)

از فراقت , من فراغت را نمی جویم هنوز
یک نفر بی آنکه باشد , هست و با اویم هنوز

شعر گفتن را غمت چون خوب یادم داده ست
نکته ای گفتی به تفسیرش غزل گویم هنوز

گفتم از جان بگذرم تا گردم از جانان رها
پای بر چشمم نهاد از خاک می رویم هنوز

برکه با تصویر ماهش عشق بازی می کند
دوری و سرمستی از یاد تو می بویم هنوز

من نه یک دم زندگی کردم نه مردم بعد تو
شانه ات گم شد , پریشان ست گیسویم هنوز

فصل کوچ ست و پرنده خانه اش را ترک کرد
من که ره با اختیار خود نمی پویم هنوز

آن چنان نالیده ام من تا هزارن سال هم
می رسد در گوش ها آواز چون قویم هنوز ...

الهام ملک محمدی

متن تاثیر گذار درباره زندگی (ارسالی از دوستان)

دکترا گفتن ۳ روز دیگه بیشتر زنده نمیمونه...
هرکاری از دستم برمیومد براش کردم
هرجا که دلش میخواست بردمش
قرض کردم تا بتونم به آرزوهاش برسونمش
روزا رو باهم خوش بودیم و میخندیدیم
شبا هم میومدیم باهم گریه میکردیم
شاید کسی تجربه نکرده باشه باهم گریه کردن رو
همه معمولا باهم خندیدن
ولی تو این ۳ روز من فهمیدم باهم گریه کردن خیلی بیشتر آرامش میده...
میرفتیم میشستیم به صدای ویالون اون نوازنده خیابونیه گوش میکردیم ، دیگه بی تفاوت از کنارش رد نمیشدیم...
خیایون هارو ساعت ۲ شب باهم قدم میزدیم ...
تا تونستیم همدیگه رو بغل کردیم و بوسیدیم...
۳ روز تموم شد و دیگه نداشتمش...
۲۳ سال نفس کشیدم و راه رفتم و کار کردم و پول درآوردم و جمع کردم، ولی فقط تو ۳ روز معنی زندگی رو فهمیدم و تو این سه روز فقط زندگی کردم
.

شاید یکی از ما هم ۳ روز بیشتر نباشیم
پس زندگی کنیم و قدر همدیگه رو بدونیم...
.  
امیرحسین سرمنگانی 

اشعار محمدعلی رستمی ( وصال میانه ای )

برون نمی رود از دل خیال خام وصالت

اگر چه رفته وصالت ولی خوشم به خیالت

 

شبیه معجزه هستی پر از سوال و معما

هنوز مانده به ذهنم جواب خیل سوالت

 

به پشت شهر تو مانده نزاع ماهی و دریا

درون شهر تو یک کس نمی رسد به کمالت

 

شبی که با تو نشستم شروع زندگی ام شد

شروع تازه ی شعرم ، سرودن از خط و خالت

 

ببین که منتظرم باز دوباره مست تو باشم

عزیز بتکده باشی نگاه من به جمالت

 

اگر چه چیده ای از باغ ما فراوان سیب

بگو ز باغ تو چینم کمی ز سیب حلالت

 

وصال شهر تو باشم کنار خلوت باران

دوباره دل بسپارم به سایه های خیالت

 

شعر از : محمد علی رستمی / وصال میانه ای

متن احساسی "  نزار قبانی "

واژه‌های تو فرش ایرانی‌ست 

چشمانت دو پرستوی دمشقی
که بین دو دیوار در پروازند
قلب من چون کبوتری 
بر آب دستان تو پرواز می‌کند
و قیلوله‌ای می‌کند
در سایه‌ی دیوار

نزار قبانی

ارسالی از دوستان  ( م.رضایی )

قهر کن!
قهر کن هرجور که می خواهی!
احساساتم را جریحه دار کن،
بزن گلدانها و آینه هارا بشکن!
مرا به دوست داشتنِ زنی دیگر متهم کن
هر چه می خواهی بکن
هر چه می خواهی بگو!

تو مثل بچه‌هایی، محبوبِ من!
که دوستشان داریم،هرقدر بد باشند
قهر کن!
حتی وقتی که می خروشی هم خواستنی هستی
خشمگین شو
اگر موج نبود، دریا هم نبود
مثل رگبار، توفانی شو
قلب من همیشه تورا می بخشد

عصبانی شو!
من تلافی نمی کنم،
تو کودکی بازیگوش و مغروری
و من مانده ام چگونه از پرندگان انتقام می گیری.
اگر روزی از من خسته شدی برو
و سرنوشت را متهم کن
و مرا،
برای من همین اشک و اندوه کافی است
سکوت، دنیایی است
و اندوه نیز.

برو! اگر ماندن سخت است
که زمین، زنان را دارد
و عطر را و سیه چشمان را
هنگامی که خواستی مرا ببینی
و چون کودکان،نیازمند مهربانی ام شدی
به قلب من بازگرد
تو در زندگی من مثل هوایی
مثل زمین، مثل آسمان!
قهر کن هرجور خواستی
برو هرجور خواستی
برو هروقت خواستی
امّا سرانجام روزی برمی گردی
آن روز درمی یابی
که « وفاداری»چیست !!

نزار قبانی  برگردانِ دکتریدالله گودرزی

حنظله ربانی

از من مخواه ، از تو خودم را رها کنم
از " صالحین حلقه " ی چشمت جدا کنم

از من مخواه ، ای تو سرودآفرین ترین !
امشب تمام مرثیه ها را صدا کنم

بوییدنت ، زیارت شعر و تغزل است
هرگز مباد ! صحن غزل را رها کنم

قدری بایست ! تا که دو رکعت ببینمت
" لختی بخند " تا به لبت اقتدا کنم

چشمت شریف ؛ چون حَرَمین مطهر است
باید مدافعانه دلم را فدا کنم

لطفاً بگو " به چشم ! " و بیا تا بهارْچشم !
با « إنْ یکاد » چشم تو را بی بلا کنم

" حنظله ربانی "

 

(ارسالی از دوستان)

اشعار یدالله گودرزی

می کشم از بس عذاب از دستِ تو
گشته ام خُرد و خراب از دست ِ تو...
:
گیسوانت را پریشان کرده ای
دوست دارم پیچ وتاب از دستِ تو

می سُرایم با همه پیچیدگی
شعرهای بی نقاب از دست ِ تو

گفت: مِیْ را دوست داری یا مرا؟!
دوست می دارم شراب از دست تو...!

گاه چون آشوبِ توفان می شوی
می گریزم چون شهاب از دست تو

می روی در زیر آب ازدست من
می روم تا آفتاب از دست تو!

گفت: با من سختگیری می کنی
می کنم کشفِ حجاب از دست تو!

گفتم: ای نامهربان، آرام باش!
می شود باز انقلاب از دستِ تو

این قَدَر با دینِ من بازی نکن
گشته ام اهلِ کتاب از دستِ تو!

عاقبت یک روز درمان می شوم
انتهای یک طناب از دست تو!

یدالله گودرزی 

ارسالی از دوست خوبمون "م.رضایی"