اشعار ابوالقاسم حالت / جهان ایده آل

قربان جهانی كه در آن جنگ نباشد
مشت و لگد و سيلی و اوردنگ نباشد
از وحشت بمب اتم و توپ و مسلسل
پيوسته به پا خار و به سر سنگ نباشد
باهم نستيزند سپيدان و سياهان
دعوا سر نام و نسب و رنگ نباشد
در باغ وفا مرغ بد آواز نيابيم
در بزم صفا ساز بد آهنگ نباشد
افسار به دست دو سه گمراه نیفتد
ايام به كام دو سه الدنگ نباشد
مادون ز ستمكاری مافوق ننالد
از دست دلی سنگ دلی تنگ نباشد
هر مملكتی تا طلبد حق خودش را
محتاج به صد لشكر صد هنگ نباشد

ابوالقاسم حالت

اشعار ابوالقاسم حالت / روزه داریم تا روزه

روزه آن نیست که همسایه ی ما می گیرد
یا که ارباب هوس ران شما می گیرد
روزه آن است که مسکین سحری ناخورده
با همان معده ی خالی ز غذا می گیرد
روزه آن نیست که این ماه به عنوان رژیم
مالک چاق شکم گنده ی ما می گیرد
روزه آن است که با پیکر بی بنیه ی خود
مفلسی از سر ایمان و صفا می گیرد
روزه آن نیست که چون مرد ریاکار گرفت
می کند اخم و چنان سگ پر و پا می گیرد
روزه آن است که هر باربر گرسنه ای
زیر بار غم و اندوه و بلا می گیرد
روزه آن نیست که آقای خبیث الوکلا
یا که سرکار خسیس الوزرا می گیرد
روزه آن است که بی رنگ و ریا در همه حال
مرد زحمت کش بی برگ و نوا می گیرد
روزه آن است که گیرد و سر صدق فقیر
وز بسی خرجی افطار عزا می گیرد

ابوالقاسم حالت

اشعار طنز ابوالقاسم حالت / مردم بی جربزه

هر چه کردیم زما جمله رضایت دارند
نه ملال و نه کدورت نه شکایت دارند
شاید از ما گلمندند و اگر دم نزنند
حجب و کم روی بی حد و نهایت دارند
چون ندارد ثمر از ما گله بیخود نکنند
آن کسانی که به سر عقل و درایت دارند
خنده ام گیرد از اندیشه ی آن ساده دلان
که ز امثال من امید حمایت دارند
واقعا مسخره است این که منم خود گمراه
دوستان جمله ز من چشم هدایت دارند
همه خواهند که من گردن خائن بزنم
این چه عشقی است که یاران به جنایت دارند
قسمت مردم بی جربزه میدانی چیست؟
رؤسائی که نه عقل و نه کفایت دارند

ابوالقاسم حالت

اشعار ابوالقاسم حالت / یک مشت ادعا

در این دیار کسی با کسی وفا نکند
زند به دوست دو صد حقه و حیا نکند
یکی همیشه کند دعوی طبابت خلق
ولیک هیچ زمان درد کس دوا نکند
یکی به صورت ظاهر گره گشاست ولی
به هیچ رو گره از کار خلق وا نکند
یکی زند به زبان دم ز طی راه ثواب
ولی به وقت عمل، خود بجز خطا نکند
یکی همیشه به ابلیس می کند لعنت
ولی طریقه ی ابلیس را رها نکند
یکی به حرف، دم از حق زند،ولی به عمل
به حق هموطنان هیچ اعتنا نکند
یکی مدام به ذکر خدا خداست ولی
دو صد خطا کند و شرم از خدا نکند...

 ابوالقاسم حالت

اشعار ابوالقاسم حالت / دیوانه

گفتم به خردمند که دیوانه کدام است ؟
گفت آن غلط اندیش که نا پخته و خام است
آنکو چو در این ملک ز حزبی سخنی رفت
پنداشت که دارای اصول است و مرام است
آن مرد که هر ظاهر آراسته ای دید
پنداشت درست است نه دانه ست نه داماست
آن کس که بپا خیزد و خواهد که بجنگد
با هر که در این جا پی اغوای عواماست
آن مرد که منسوخ چو شد برده فروشی
پنداشت که دیگر نه کنیز ونه غلاماست
آن کس که فقط رفت پی دانش و پنداشت
دانائی تنها سبب جاه مقام است
آن کس که ندارد زد و بند و به گمانش
گر جدی و پاک است و امین کار تماماست
آن مرد که پنداشت بود این سخنی راست
گر گفت کسی: حرف حسابی دو کلام است
آن کس که چو گفتند حرام است فلان چیز
پنداشت که بهر همه آن چیز حرام است
آن کس که گمان می کند امروز در این بزم
مستی فقط آن است که از باده و جام است
آن مرد که شد صاحب یک منصب و پنداشت
آن منصب و آن مرتبه دارای دواماست
آنکو متأهل شد و پنداشت که با زن
جان خرم ودل بی غم و ایام بکام است

ابوالقاسم حالت

ابوالقاسم حالت / هرج و مرج

هرج و مرج

هر که پرسید ترقی چه اساسی دارد
گفتم این راه نه درسی نه کلاسی د ارد
کرسی عزت و اجلال کسی خواهد یافت
که نه علمی ،نه کمالی، نه حواسی دارد
یار گلچهره در آغوش کسی می افتد
که قد پیزری و شکل قناسی دارد
گیتی تتگ نظر نیست خردمند شناس
غالبا دیده ی دیوانه شناسی دارد
مرد بدبخت به شب هم که رود در بستر
در لحاف و تشک خود کک و ساسی دارد
لاله را داغ از آن است که در باغ وجود
گل خر زهره مقام گل یاسی دارد
آن که سر رشته ی این مملکت اندر کف اوست
هیچ کارش نه اصولی نه اساسی دارد

ابوالقاسم حالت

ابوالقاسم حالت / کارهایی که آسان نیست

 

كارهایی كه آسان نيست

 

ترك دون بازي و بامبول مگر آسان است؟
در گذشتن ز سر پول مگر آسان است؟
دست برداشتن از منصب والا و مقام
آخر اي آدم معقول، مگر آسان است؟
اين چنين پا مكن اي دوست، به كفش حضرات
حمله امروز به هر غول مگر آسان است؟
مرد بي‌زور، چه با اين همه خر زور كند؟
جنگ با رستم و هركول مگر آسان است؟
گر از آنان شنوي پرت و پلا، عيب مكن
يك سخنراني معقول مگر آسان است؟
مي‌دهي پند كه از رشوه‌خوري دست كشيم
ترك اين عادت مقبول مگر آسان است؟
مي‌كني توصيه تا توصيه بازي نكنيم
ترك اين شيوه معقول مگر آسان است؟
صاحب عقل و خرد بودن و بازي كردن
رل ديوانه چو بهلول مگر آسان است؟
در مقامي كه درستي و صداقت نخرند
كار بي‌حقه و بامبول مگر آسان است؟

ابوالقاسم حالت

اشعار طنز ابوالقاسم حالت / پاسخ دندان شکن

پاسخ دندان شکن

این دلبر اگر رام نشد، دلبر دیگر
دلدار دگر، یار دگر، همسر دیگر
هر گاه خر من ز برایم لگد انداخت
بفروختم آن را و خریدم خر دیگر
هر جا که به یک جو نرود آب زن و شوی
گو این زن دیگر کند آن شوهر دیگر
گفتم به رئیس الوزرا: مملکت ما
هر دم شده بازیچه ی بازیگر دیگر
گفتا که از این کشور اگر نیست دلت شاد
رو کن به دیار دیگر و کشور دیگر
چون ساقی بدمست تو ، ساغر شکن افتد
رو ساقی دیگر طلب و ساغر دیگر

ابوالقاسم حالت

از اشعار طنز ابواقاسم حالت

آه آه از دل من

که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من

زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش

چه کنم با دل خویش؟

چه دل مسکینی؟

که غمین می شود اندر غم هر غمگینی

هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ی میش

چه کنم با دل خویش؟

در دلم هست هوس

که رسد در همه احوال به درد همه کس

چه امیری متمول چه فقیری درویش

چه کنم با دل خویش؟

طفل عریانی دید

چشم گریانی و احوال پریشانی دید

شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش

چه کنم با دل خویش؟

دیده گردید فقیر

بهر نان گرسنه آنگونه که از جان شد سیر

چه کنم؟ دل نگذارد که برم حمله بدو

زارم از دست عدو

بس که محتاط به بار آمده و دوراندیش

چه کنم با دل خویش؟

گر در افتم با مار

نیست راضی دل من تا کشد از مار دمار

لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش

چه کنم با دل خویش؟

دارد این دل اصرار

که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار

همه جا در همه وقت و همه را در همه کیش

چه کنم با دل خویش؟

از برای همه کس

دل بی رحم در این دوره به کار آید و بس

نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش

چه کنم با دل خویش؟

از ابوالقاسم حالت

شعر طنز ابوالقاسم حالت

شعر طنز ابوالقاسم حالت :

حاجی رجب از مکه چو برگشت به میهن
آورد   دوصد   گونه  ره آورد  به    خانه

اشیاء  گرانقیمت  و   اجناس نفیسی
کز حسن و ظرافت همه را بود نشانه

از رادیو و ساعت و یخچال و فریزر
تا  ادکلن  و حوله و آیینه  و شانه

از پرده ی ابریشم و رو تختی مخمل
تا  جامه ی مردانه  و  ملبوس زنانه

در جعبهء محکم همه را بسته و چیده
تا    لطمه   نبینند  ز   آفات    زمانه

دیدم   که  بر  آن  جعبه  نوشته  است  ظریفی
"مقصود   تویی!   کعبه   و   بتخانه   بهانه"

 

شعر از : ابولقاسم حالت

 

شعر طنز بوسه ی زورکی از ابوالقاسم حالت

میان محکمه آمد زنی که رخسارش

ز لاله سرخی آن بیش بود وصافی آن

کشاند در بر قاضی جوان شوخی را

که شاکی از عملش بود وبی صفایی آن

به شکوه گفت:مرا این به زور بوسیده است

خلاف قاعده عفت و منافی آن

جوان هر آن چه به تقصیر خویش عذر آورد

ز صدر محکمه صادر نشد معانی آن

لذا به جانب زن روی کرد وبا اوگفت:

تو هم ببوس مرا تا شود تلافی آن!

شعر از ابوالقاسم حالت      

شمع

ابوالقاسم حالت ( هدهد میرزا ) 

مسکین به خانه رفت شب ودید مسکنش

تاریک و روشن است ز نورضعیف شمع

شد شاد و گشت گرم تماشا همین که دید

برگرد شمع دو سه پروانه اند جمع

از روی شوق زوجه ی خود را به پیش خواند

گفتا ببین چه منظره ی عاشقانه ای است

الحق که پرفشانی پروانه دیدنی است

زیرا از جان فشانی عاشق نشانه ای است

یک لحظه پیش چون نظر انداختم به شمع

این شعر آبدار به یاد من اوفتاد

اول بنا نبود که سوزند عاشقان

آتش به جان شمع فتد کاین بنا نهاد

یک شهر هست که آن چه به مغز آورم فشار

گوینده اش درست نیاید به خاطرم

پروانه نیستم که بسوزم ز شعله ای

شمعم تمام  سوزم و دم بر نیاورم

صائب ز بهر زاری و سوز وگداز شمع

یک شعر ساخته است که شیرین چو شکر است

در وصل و هجر سوختگان گریه می کنند

از بهر شمع خلوت و محفل برابر است

این شعر را که حافظ شیراز گفته است

بشنو ز من که سخت به مضمون آن خوشم:

در عاشقی گریز نباشد ز سوز وساز

استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم

    ابوالقاسم حالت

وصیت نامه ی ابوالقاسم حالت

زنده یاد ابوالقاسم حالت :

بعد مرگم نه به خود زحمت بسیار دهید

 نه به من بر سر گور و کفن آزار دهید

 نه پی گورکن و قاری و غسال روید

نه پی سنگ لحد پول به حجار دهید

به که هر عضو مرا از پس مرگم به کسی

که بدان عضو بود حاجت بسیار دهید

 این دو چشمان قوی را به فلان چشم‌چران

 که دگر خوب دو چشمش نکند کار دهید

وین زبان را که خداوند زبان‌بازی بود

 به فلان هوچی رند از پی گفتار دهید

کله‌ام را که همه عمر پر از گچ بوده‌است

 راست تحویل علی اصغر گچکار دهید

 وین دل سنگ مرا هم که بود سنگ سیاه

 به فلان سنگ‌تراش ته بازار دهید

 کلیه‌ام را به فلان رند عرق‌خوار که شد

 از عرق کلیه او پاک لت و پار دهید

ریه‌ام را به جوانی که ز دود و دم بنز

در جوانی ریه او شده بیمار دهید

جگرم را به فلان بی‌جگر بی‌غیرت

کمرم را به فلان مردک زن بار دهید

 چانه‌ام را به فلان زن که پی وراجیست

 معده‌ام را به فلان مرد شکم‌خوار دهید

 گر سر سفره خورَد فاطمه بی‌دندان غم

به که، دندان مرا نیز به آن یار دهید

 تا مگر بند به چیزی شده باشد دستش

لااقل تخم مرا هم به طلبکار دهید