شعر طنز / محمد رضا ترکی

طنز محمد رضا ترکی

 

خم شده پشت ما بیا پایین
با توام..نه .. شما! بیا پایین

ای مهندس, جناب! دکترجان!
اخوی! حاج آقا! بیا پایین

از برای خدا از آن بالا
پسر کدخدا! بیا پایین

پیش از آنکه هوا برت دارد
یک هویی, بی هوا بیا پایین

ای که یک چند پیش از این بودی
کاسب خرده پا بیا پایین

هر که آمد عمارتی نو ساخت
زد به نام شما بیا پایین

قسط من می دهم تو می گیری
وام از بانکها؟! بیا پایین

روی امواج قدرت و ثروت
می روی تا کجا؟ بیا پایین

این همه پشتک آن همه وارو!
اندکی هم حیا بیا پایین

می شود بوی این دو رنگیها
عاقبت بر ملا بیا پایین

روز محشر نمی شود پیدا
پارتی، آشنا بیا پایین

صد کیلومتر رفته ای بالا
قدر یک توکّه پا بیا پایین

پول را می شود همین جا خورد
هی نبر کانادا بیا پایین

من نمی گویم از بلندی قاف
یا ز هیمالیا بیا پایین,

اختلاست اگر تمام شده
لطفا از کول ما بیا پایین!

محمدرضا ترکی / جان شما جهان شما دست دوم است

محمدرضا ترکی :

جان شما جهان شما دست دوم است
تصویرها در آینه ها دست دوم است

بوی نمور کهنگی و نم گرفتگی
پیچیده است، بس که هوا دست دوم است

در روزنامه ها خبری نیست، هرچه هست
یا راست نیست، وَ یا دست دوم است

تا نور آن به ما برسد کهنه می شود
خورشید آسمان شما دست دوم است

کالای تازه ای هم اگر دارد این جهان
تا می رسد به بندر ما دست دوم است

کالای این خرافه فروشان نوگرا
با آنکه هست تازه نما، دست دوم است

گفتی چرا دعا به اجابت نمی رسد؟
زیرا که دستهای دعا دست دوم است

کو آن خدای تازه و زیبای عاشقان؟
آه این خدایتان به خدا دست دوم است!

شعر طنز از محمدرضا ترکی

محمدرضا ترکی :

از شدت جوگرفتگی جنبه نداشت
او کار به کار جمعه و شنبه نداشت

چرخی زد و برقی زد و افتاد از پا
این معرکه غیر پهلوان پنبه نداشت!

تقدیم به مرحوم امیرحسین فردی

دو شعر تقدیم به مرحوم امیرحسین فردی

 محمدرضا ترکی :

از این خیل زخمی بیفتاد مردی
دلیری سواری یلی همنبردی

دلی مثل آیینه در مهربانی
که ننشسته بر وی نه زنگی نه گردی

نگاهش به رنگ افقهای روشن
به آیین محرابها لاجوردی

نمی یابی از جنس لبخندهایش
جهان را اگر بارها درنوردی

نیندوخت از سرد و گرم جهان هیچ
بجز داغ و دردی مگر آه سردی

نلغزید و بر خود نلرزید هرگز
نه چون اشک سرخی نه چون برگ زردی

دل دردمندش چه زود از تپش ماند
تو ای عشق با قلب فردی چه کردی

 

 علیرضا چخماقی :

«فردی» ی مهربان رفت
آقای باغبان رفت

باغبان بچه ها از
«کیهان بچه ها» رفت

«فردی» به مثل گل بود
فردی زجمع و کل بود

میان ما و کتاب
او راه وصل و پل بود

«فردی» که ساده زیست بود
فارغ ز هست و نیست بود

عمرش گذشت به سختی
کارنامه پر ز بیست بود

«فردی» برفت و از او
ماند نام نیک به هر سو

وز آسمان یادش
دارد ستاره سوسو

شعر طنز دزدی شعر از محمد رضا ترکی :

شعر طنز دزدی شعر از محمد رضا ترکی :

ابیات سرودهّ مرا پس بدهید

مضمون ربودهّ مرا پس بدهید

هر واژهّ آن پاره ای از جسم من است

لطفا دل و رودهّ مرا پس بدهید!

***

دستی به تطاولی گشودیم که چه؟!

مضمونی از این وآن ربودیم که چه؟!

یک عمر بدون اینکه شاعر باشیم

بیش از همه شاعران سرودیم که چه؟!

***

بی سرقت از این و آن سرودن سخته!

هر واژهّ ما ز شاعری بدبخته!

ای کاش پلیس 110 می آمد

می کرد دکان شعر ما را تخته!

***

استاد سخن نگشت تا دزد نشد

تا دزد نزد به دزد ، شادزد نشد

با قافلهّ شعر رفاقت ننمود

آن کس که نهان شریک با دزد نشد!

***

از پیشهّ شعر چون نمی یابی مزد

پس آنچه میسر است بردار و بدزد

و آن گاه که دیگران خبردار شدند

فریاد بزن: بگیر...ای دزد ای دزد!!

***

تنها نه نگین ز دست جم می دزدند

هر چه برسد ، ز بیش و کم می دزدند

یک مشت خیال خام و یک مشت دروغ

چیزی ست که شاعران ز هم می دزدند!

 

از اشعار دکتر محمد رضا ترکی

همراه من

 آن که اول و آخر اوست

هر جا باشم

همیشه در دسترس است!

 .................

به بهار بدهکارم

دست کم یک شعر برای هر شکوفه!

محمد رضا ترکی 

شعر طنز  محمد رضا ترکی  

 شعر طنز  محمد رضا ترکی  :             

                                آورده اند مردی از ابنای روزگار

                                یک روز گشت بر خرک لنگ خود سوار

                                                  بانوی خویش و نیز کمی خرت و پرت را
                                                  آورد و ترک آن خر بی چاره کرد بار

                                در بین راه خویش رسیدند از قضا
                                آن دو به پیرمرد غریبی که بود زار

                                                 آن پیرمرد خسته و آشفته می نمود
                                                 بر او گذشته بود نود سال آزگار
                               زن گفت خسته است و گمانم گرسنه است
                                ای مرد صبر کن خر خود را نگاهدار!

                                                   مرد اندکی طعام به آن پیرمرد داد
                                                   قصد ثواب کرد به درگاه کردگار

                                  گفت ای جوان خدا دهدت اجر بی حساب
                                  چون من نسازدت به غم و عاجزی دچار

                                                    از بس که راه آمدم از پا فتاده ام
                                                    ای کاش می شدم به خرت اندکی سوار

                                   مرد جوان که یکسره جوگیر گشته بود
                                    از خر پیاده گشت و بفرما زدش دوبار

                                                     یک ساعتی گذشت و رسیدند همرهان
                                                    جایی که بود مقصد مرد ثوابکار

                                     گفت ای پدر پیاده شو از خر رسیده ایم
                                      گاه فراق آمد و وقت وداع یار

                                                    اما ببین که داد چه پاسخ بدون شرم
                                                    آن پیرمرد رند به آن مرد بدبیار

                                       گفت ای جوان مزاحم ما می شوی چرا؟!
                                       دست از من شکسته دل ناتوان بدار!

                      این خر، خر من است اگر مدعای توست
                      بسیار خب برو سند محضری بیار!

                                       مرد جوان که گیج و پریشان و مات بود
                                        گفت این خر من است...گواه من این نگار...

شعر آفرینش از دکتر محمدرضا ترکی

در آغاز خدا بود
و تنها خدا بود
و خدا تنها بود...

و خدا آسمان را
و زمین را آفرید
و شب را
و روز را آفرید
و ستاره ها را به شب
و خورشید را به روز


و درخت را به پرنده
و پرنده را به آسمان بخشید
و تنهاییش را به من...

و تنهایی خدا بزرگ بود
و من کوچک بودم
خدا تو را آفرید
تا تنهایی ام را با تو قسمت کنم

و اینک خداست
و تنها خداست
و خدا همچنان تنهای تنهاست.


از شعرهای زیبای محمد رضا ترکی

از شعرهای زیبای محمد رضا ترکی

کاشکی آسان شود با رفتن من مشکلت
گوشه ای پهلو بگیرد قایق بی ساحلت

 

آه ای دل هیچ بار این گونه سنگینی نداشت
بار این رنج گران بر شانه های کاهلت

 

تو تمام هستیت را ریختی در پای عشق
در نظر اما نیامد هستی ناقابلت

 

اشکهایت را کسی از پشت لبخندت ندید
بی خبر بودند و غافل از غم ناغافلت

 

ماندن و افسردن و در خویشتن تنها شدن
حاصلی جز این ندارد ماندن بی حاصلت

 

خنجری بر پشت احساس تو می آمد فرو
بوسه وقتی می زدی بر دستهای قاتلت

 

آه ، ای روح مذبذب ، رومی زنگی نسب
از کدامین آب و خاک آغشته اند آب و گلت !؟

 

شک شبیه عنکبوتی بر یقینت خیمه زد
تا به جایی که یقین کردی به شک باطلت

 

گرمی دست تو میزان دمای عشق بود
سرد شد وقتی که دستان تو ، فهمیدم دلت...

 


از : محمدرضا ترکی

بهترین شعر محمد رضا ترکی - جهان شما دست دوم است

محمدرضا ترکی :

جان شما جهان شما دست دوم است
تصویرها در آینه ها دست دوم است

بوی نمور کهنگی و نم گرفتگی
پیچیده است، بس که هوا دست دوم است

در روزنامه ها خبری نیست، هرچه هست
یا راست نیست، وَ یا دست دوم است

تا نور آن به ما برسد کهنه می شود
خورشید آسمان شما دست دوم است

کالای تازه ای هم اگر دارد این جهان
تا می رسد به بندر ما دست دوم است

کالای این خرافه فروشان نوگرا
با آنکه هست تازه نما، دست دوم است

گفتی چرا دعا به اجابت نمی رسد؟
زیرا که دستهای دعا دست دوم است

کو آن خدای تازه و زیبای عاشقان؟
آه این خدایتان به خدا دست دوم است!

در دایری مبهم و محدود لغات

از بهترین شعرهای محمدرضا ترکی

فریاد زدم: الف....
یکی پاسخ داد:
به به چه ب قشنگ و خوبی گفتی!
فریاد زدم: الف!!
یکی دیگر گفت:
زیباتر از این پ تا کنون نشنفتی!
فریاد زدم: الف!!!
یکی زد فریاد:
گاف است که گفته ای
چه حرف مفتی!

در دایری مبهم و محدود لغات
من مات شده در آن هجوم کلمات
فریاد زدم: من از الف می گویم...
منظور من از الف همانا الف است
انگار که گوشهایتان منحرف است!

در وادی فهم واژه ها گم شده ایم
از کثرت فهم بود یا کثرت وهم
دیری ست پر از سوء تفاهم شده ایم

رفتار من و تو چیست روزان و شبان؟
یک نوع تجاوز گروهی به زبان!

انگار که دشمن الف تا یاییم
هر روز حریم واژه را
مورد تجاوز قرار می دهیم!

زمستان در زمستان کی هراس یخ زدن داری

محمد رضا ترکی :

زمستان در زمستان کی هراس یخ زدن داری
تو که رنگین بهاری در حصار پیرهن داری

پُری از عطرهای ناشناس جنگلی وحشی
فراغ ای یاس من از رنگ و بوی یاسمن داری

شبیه هالۀ رنگین کمانی از گل و لبخند
به گرد دامنت پروانه ها در پرزدن داری

شبم سرشار عطر و روشنی شد در هوای تو
مگر پیراهنی از عطر شب بوها به تن داری

رهایم کن غبار دامن دشت جنون باشم
چه کاری تو به این دیوانه بازیهای من داری

سراپای تو موزون است و در دیوان چشمانت
چه مضمونهای ناب از حافظ شیرین سخن داری

به رغم عشق قسمت نیست، یا شاید که نسبت نیست
تو را با خوی دلداری، مرا با خویشتنداری