اشعار سال نو

 

شعر درباره نوروز از سعدی شیرازی:

برآمد باد صبح و بوی نوروز                  به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال          همایون بادت این روز و همه روز

 ****************** 

خیام نیشابوری:


بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است
بر طرف چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه بگویی خوش نیست
خوش باش ومگو ز دی که امروزخوش است

 ****************** 

شعر درباره نوروز از حافظ شیرازی:


ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی           از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی     به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

  ******************

شعری از نظامی گنجوی درباره بهار


بهاری داری از وی بر خور امروز          که هر فصلی نخواهد بود نوروز
گلی کو ، را نبوید ، آدمی زاد            چو هنگام خزان آید برد ، باد

 ******************

شعری زیبا درباره بهار از مولوی:


ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی
خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی
همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی

 

 

معراج پیامبر اعظم از دیدگاه شعرا و عرفا ( قسمت 1 )

معراج را در لغت نامه ها: نردبان، مسعد، موج، آلت عروج، نردبان و جای بالا رفتن، معنا کرده اند. واژه معراج، از وقتی بر سرزبان ها افتاد که سفر آسمانی پیامبر اعظم(ص) به وقوع پیوست. عروج و صعودی که تنها مخصوص آن حضرت بود و در 26 رجب، به این توفیق، دست پیدا کرد. شبی که در خانه ام هانی بود، از سوی جبرئیل امین، مژده معراج به آن حضرت داده شد. معراج، بزرگ ترین فضیلت و بالاترین کمال و معجزه ای است که نصیب هیچ پیامبری نشد. تنها عیسی از میان پیامبران، به فلک چهارم رسید. در صورتی که پیامبر برای رسیدن به فلک نهم، بر افلاک محیط شد و برقع افلاک را درید. آنچنان که نظامی در اقبال نامه می گوید:

گر او بر نکردی سر از طاق عرش

که برقع دریدی بر این سبز فرش؟

و منظور از عرش، همان فلک نهم است که آسمانِ آسمان هاست.

شاعران بسیاری در دیوان اشعارشان به این مهم پرداخته اند و سعی کرده اند که با زیباترین زبان (یعنی شعر)، به زیباترین اتفاق دنیا (یعنی معراج) بپردازند. جالب این که هر شاعری که سعی می کرد مثنوی خود را شروع کند، پس از حمد و ستایش خداوند، به نعت حضرت رسول می پرداخت و پس از آن، قصه معراج را به نظم می کشید. انگار برای شاعران، سنّت و رسم شده بود، شاعرانی مثل: نظامی، عطار، وحشی بافقی و ... با این حال، به خاطر تفاوت مذهب و سبک شعری شان، هر کس از زاویه دید خود به معراج پرداخته است. در این میان، شاعرانی هم هستند که معراج را به عنوان یک مضمون، در شعرهایشان به کار برده اند. شاعرانی که علاقه وافری به ارائه استعارات، تشبیهات و ظریف بینی داشته اند.

در ابتدا به سراغ شاعرانی می رویم که تنها از واژه «معراج» در شعرهایشان استفاده کرده اند. «معراج» در شعر این شاعران، به عنوان رسیدن به کمال و نور و روشنایی در نظر گرفته اند و شاید هم نخواسته اند که به داستان معراج پیامبر اشاره ای کنند. از میان این شاعران می توان در ابتدا به صائب تبریزی اشاره کرد. این شاعر سبک هندی - که هر واژه ای برایش حکم دنیایی از زیبایی ومعانی داشت - ، بیشترین استفاده را از واژه معراج کرده است. وی، با واژه معراج، حدود شصت بیت سروده است که به بعضی از آنها اشاره می شود.

 

شبنم از نظّاره خورشید، بر معراج رفت

چشم می پوشی ز روی مرشد کامل چرا؟

بر زمین چسبندگان را شهپر معراج نیست

در نیابد هر گران جانی مکان عشق را

ز پستی می توان دریافت معراج بلندی را

سرافراز از شکستن می شود طرف کلاه این جا

گفتار ز کردار به معراج براید

از دست گشاده است پر و بال، دعا را

رتبه آزادگی در بندگی، پوشیده است

پله معراج در افکندگی پوشیده است

 

این ابیات، علاوه بر زیبایی و آرایه های شعری، دارای نتایج اخلاقی است و صائب، شرط رسیدن به معراج را توجّه به دوست، دل کندن از زمین، رها شدن از منیت، دعا و تواضع می داند.

شاعر بعدی، مولوی است که در مثنوی و دیوان شمس، حدود 35 بار، از واژه معراج استفاده کرده است.

 

چون به یک شب، مه بُرید ابراج را

از چه منکر می شوی معراج را

فعل و قول و صدقْ شد قوت ملک

تا بدین معراج شد سوی فلک

عشق، معراجی است سوی بام سلطان جمال

از رخ عاشق فروخوان قصه معراج را

در تیره شب چون مصطفی می رو طلب می کن صفا

کان شه ز معراج شبی، بی مثل و بی اشباه شد

به معراج برایید چو از آل رسولید

رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید

 

شاعران دیگر هم از واژه معراج استفاده کرده اند که به چند مورد اشاره می شود.

 

سخن آن به که بهر ارجمندی

ز معراج نبی یابد بلندی

امیر خسرو دهلوی

 

سرّ معراج تو را هم تو توانی گفتن

درد می بود و از آن دم، تو توانی گفتن

اوحدی مراغه ای

 

گفت رایش در شب معراج جاه

آفتاب و ماه را کز راه برد

انوری

 

بر تخت جم که تاجش معراج آسمان است

همت نگر که موری با آن حقارت آمد

حافظ

 

او ز عشّاق برآمد که فلان شب

معراج، دگر نوبت خاقانی ما بود

خاقانی

 

به پای ساز تو از ذوق، عرش کردم سیر

که روز وصل تو کم نیست از شب معراج

شهریار

 

ز خور هر دم، ظهور سایه ای شد

که آن معراج دین را پایه ای شد

شیخ محمود شبستری

 

در شب معراج، ذات عرش سیرش

با احد بود و به احمد همنشین شد

فروغی بسطامی

 

ای که پیغمبر مقام از عرشْ برتر یافته

ز آستانت آسمان، معراج دیگر یافته

محتشم کاشانی

 

حیدرِ احد منظر، احمد علی سیما

آن حبیب و صد معراج، آن کلیم و صد سینا

ملک الشعرای بهار

 

معراج انبیا و شب قدر اصفیا

گیسوی روز پوش قمرسای مصطفی

خواجوی کرمانی

 

گر شب وصلت نماید هر شب معراج را

نیک مانَد روز هجرت، روز رستاخیز را

سنایی غزنوی

 

شعرای یاد شده، کم و بیش این گونه به معراج پرداخته اند و اشاره شان گذراست؛ امّا در کنار اینها شاعرانی هستند که داستان معراج را روایت کرده اند. در میان آنها نظامی، اشاره های گوناگونی دارد. او در مثنوی هایش بارها قصه معراج را بر زبان آورده است. علاوه بر نظامی، می توان از جامی، وحشی بافقی و عطّار نام برد که آغاز مثنوی هایشان به معراج پیامبر، مزین شده است.

سفر آسمانی پیامبر از خانه اُم هانی شروع شد. وحشی بافقی در این مورد می گوید:

 

همه روشن دلان آسمانی

دوان گرد سرای اُمّ هانی

از آن دولت سرا تا عرش اعظم

ملایک بافته، پر در پر هم

وحشی، «فرهاد و شیرین»

نظامی این چنین می سراید:

سر برزده از سرای فانی

بر اوج سرای اُمّ هانی

جبریل، رسید طوق در دست

گر بهر تو آسمان کمر بست

نظامی، «لیلی و مجنون»

عده ای از شاعران، سفر پیامبر را سفر جسمانی می دانند و عده ای دیگر، آن را یک سفر روحانی می دانند، چنان که نظامی می گوید:

 

با قفسِ قالب از این دامگاه

مرغ دلش رفته به آرامگاه

نظامی، «مخزن الأسرار»

اما وحشی بافقی، نظر دیگری دارد:

تویی برقع برافکندْ از میانه

دویی شد محو وحدت جاودانه

زبان بی زبانی را ز سر کرد

به گوش جان، دلش بشنید و بَر کرد

وحشی، «فرهاد و شیرین»

بر اساس علم قدیم، نُه فلک، وجود دارد که عبارت اند از: فلک زحل، مشتری، مریخ، آفتاب، زهره، عطارد، قمر، فلک البروج و آخرین فلک، فلک الأفلاک است که آسمانِ همه آسمان هاست و به آن «عرش» نیز می گویند. پیامبر اعظم، برای رسیدن به عرش، از همه این آسمان ها عبور کرد. همین مراحل سیر آسمانی را شاعران، دست مایه قرار داده اند و این گونه سرودند:

 

بر هفت فلک، دو حلقه بستند

نظّاره توست هر چه هستند

برخیز هلانه وقت خواب است

مه، منتظر تو آفتاب است

در نسخ عطارد از حروفت

منسوخ شد ایت وقوفت

زهره طَبَق نثار بر فرق

تا نور تو کی براید از شرق؟

خورشید، به صورت هلالی

زحمت ز رهِ تو کرده خالی

مرّیخ، ملازم یتاقت

موکب روِ کمترین وِشاقت

دُرّاجه مشتری بدان نور

از راه تو گفته چشمِ بد دور

کیوان عَلَم سیاه بر دوش

در بندگی تو حلقه در گوش

نظامی، «لیلی و مجنون»

وحشی بافقی هم با استفاده از افلاک نُه گانه، این گونه سروده است:

 

به زیر پی، نخستین عرصه پیمود

قمر رخ بر رکاب روشنش سود

فروغی کامدی کرد از رکابش

ندادی در دو هفته آفتابش

وزان منزل همان دم کرد شبگیر

دبستان دوم جا ساخت چون تیر

عطارد لوح خود آورد پیشش

که اینم هست، کُن نعلینِ خویشش

چو در بزم سوم آوازه انداخت

به چادر، زهره، سازِ خود نهان ساخت

نبودی گر نهان در چادرِ او

شکستی ساز او را بر سر او

به کاخ چارمین جا ساخت بر صدر

نهان شد خور ز شرمِ آن مه بدر

مسیح، انجیل، زیر آورد از طاق

که جلد مصحفِ این کهنه اوراق

به یک حمله که آورد آن جهانگیر

دژ مرّیخ را فرمود تسخیر

شدش بهرام با تیغ و کفن پیش

که کردم توبه از خونْ کردن خویش

گذر، برْ دارِ شرع مشتری کرد

به احکام خودْ او را رهبری کرد

وز آن جا بر در دیر زُحل تاخت

چو او را پیر راهب دید بشناخت

گذر بر منتهای سدره فرمود

به سدره جبرئیلش کرد بدرود

این در حالی است که طبق علوم جدید، سیارات مذکور، در مجموعه منظومه شمسی قرار دارند که تا کنون، بالغ بر دوازده سیاره، شناخته شده اند. آسمان ها و افلاکی که پیامبر، در آنها سیر کرد، بنا بر علم جدید، چیزی فراتر از اینهاست.

معراج آسمانی پیامبر، با چه هدفی صورت گرفت؟ در این باره، نظرهای مختلفی وجود دارد. عدّه ای عقیده دارند که پیامبر، آسمان ها را پیمود تا پیامبران پیشین را ملاقات کند و عرش و سدره المنتهی را ببیند.

شده جان پیغمبران، خاک او

زده دست هر یک به فتراک او

به هارونی اش، خضر و موسی دوان

مسیحا چه گویم ز موکب روان

نظامی، «شرف نامه»

مشام انبیای برگزیده

درو نرْسیده تا در او رسیده

سواره انبیا از ره رسیده

پیاده در رکیب او دویده

عطار، «اسرار نامه»

انبیایش پس رُوَند او پیشوا

عالمان امّتش چون انبیا

عطار، «منطق الطیر»

عده ای دیگر معتقدند که پیامبر(ص)، گروهی را در بهشت دید و گروهی را در دوزخ مشاهده نمود؛ امّا شاعران، به این مورد، کمتر پرداخته اند. مانند این شعر:

بهشتْ آراسته در برگشاده

تُتُق آویخته مسند نهاده

ز حوران گرچه صحن باغ، پُر بود

دو چشمش سُرمه ما زاغ، پر بود

عطّار، «اسرار نامه»

دسته آخر، عقیده دارند که هدف، دیدن خدا و نشستن با او بر یک تخت و سخن گفتن با اوست.

قصد در معراج، دیدِ دوست بود

در تَبَع عرش و ملایک هم نمود

مولوی، «مثنوی معنوی»

مولوی، رسیدن به عرش را در کنار دیدن دوست و خدا می داند.

امیر خسرو دهلوی، با این عقیده، شعر دعایی دارد و از خدا می خواهد که چشم او را به دیدنش بگشاید.

خداوندا، دلم را چشم بگشای!

به معراج یقینم راه بنمای!

دهلوی، «گزیده اشعار»

و نمونه های دیگر:

از دل من عشق جُست، نقش دویی چون بشت

شب، همه معراج گشت، رخ، همه دیدار شد

معراج ما به روح و روان بود صبح دم

دیدار ما به دیده جان بود صبح دم

اوحدی مراغه ای

وعده دیدار هر کسی به قیامت

لیله اسری، شب وصال محمّد

سعدی، «مواعظ»

نظامی در هفت پیکر خود، به دیدار پیامبر با خدا اشاره ای مستقیم دارد:

چون حجاب، هزار نور درید

دیده در نور بی حجاب رسید

گامی از بود خود فراتر شد

تا خدا دیدنش میسّر شد

دیدْ معبود خویش را به درست

دیده از هر چه دیده بود بشست

همچنین سفر آسمانی پیامبر را سفری جسمانی می داند:

با قفس قالب از این دام گاه

مرغ دلش رفته به آرام گاه

مخزن الأسرار

هر چیزی که قابل دیدن باشد، حتماً دارای حجم است و فضایی را باید اشغال کند. از سخن این شاعران چنین برمی اید که خدا در انتهای آسمان، جایی برای خود دارد که پیامبر، وجود خدا را دیده است. اگر چنین باشد پس باید جهتی و جایی را برای خدا مشخّص کرد؛ در صورتی که چنین نیست. نظامی، در ادامه شعرش برای توجیه این مطلب چنین می گوید:

دیده بر یک جهت نکرد مقام

گر چپ و راست می شنید سلام

زیر و بالا و پیش و پس، چپ و راست

یک جهتْ گشت و ششْ جهت برخاست

نظامی، «هفت پیکر»

معراج پیامبر اعظم از دیدگاه شعرا و عرفا ( قسمت 2 )

 

نظامی در مخزن الأسرار هم به دیدن خدا، واضح تر اشاره می کند:

 

ایت نوری که زوالش نبود

دیدْ به چشمی که خیالش نبود

دیدن او بی عَرَض و جوهر است

کز عرض و جوهر از آن سوتر است

مطلق از آن جا که پسندیدنی ا ست

دیدْ خدا را و خدا دیدنی است

دیدنش از دیده نباید نهفت

کوری آن کس که بدیده نگفت

دید پیمبر نه به چشمی دگر

بلکه بدین چشم سر، این چشمِ سر

نظامی، «مخزن الأسرار»

 

عطار نیشابوری، سفر معراج را سفری روحانی می داند آن جا که می گوید:

 

چه گویم من در آن حضرت که چون بود

که آن دم از وجود خود برون بود

در آن قربت، دلش پرموج اسرار

وزان دهشت، زفانش رفتْ از کار

چو گل، برگ حیا خو کرده جانش

خیال وهم را پی کرده جانش

با این حال، عطار نیز عقیده دارد که پیامبر خدا را دیده است:

ز حسْ بُگذشت، وَز جان هم گذر کرد

چو بی خود شد ز خود در حق نظر کرد

همی چندان که چشمش کار می کرد

دلش در چشم او دیدار می کرد

عطار، «اسرارنامه»

وحشی بافقی، نظری غیر از نظر شاعران دیگر دارد. او چون شیعه است و همچون شیعیان دیگر، معتقد است که خدا با چشم سر دیده نمی شود، از عبارت دیدن خدا در شعرش استفاده نکرده است و آن لحظه را این گونه توصیف می کند:

عماری دار شد رفرف وز آن جای

به صحن بارگاه قدس زدْ پای

تویی برقع برافکند از میانه

دویی شد محو وحدت جاودانه

زبان بی زبانی را ز سر کرد

به گوش جان، دلش بشنید و بر کرد

در آن خلوت که آن جا گم شود هوش

نکرد از جمع گم نامان فراموش

وحشی، «فرهاد و شیرین»

همچنین وحشی بافقی، در مثنوی ناظر و منظور، به این مطلب اشاره می کند و نشان می دهد که دیداری در کار نبوده است. این نظر با نظر شاعران دیگر - که بیشتر آنها پیش از قرن هشتم می زیستند –، در تضاد است.

 

جهت را پرده زد در زیر پا شَق

به نور قرب، واصل گشت مطلق

فضایی دید از اغیار، خالی

بری از جنس هر سفلی و عالی

محلْ نابوده اندر وی محل را

ابد همدم در آن وادی ازل را

شنید از هر دری آن مطلع نور

حکایت ها ز امداد زبان، دور

وحشی، «ناظر و منظور»

در آن جای، کاندیشه تا دیده جای

درود از محمّد، قبول از خدای

کلامی که بی آلتْ آمد شنید

لقایی که آن دیدنی بود دید

چنان دید کز حضرت ذوالجلال

نه زان سو جهتْ بد، نه زین سو خیال

نظامی، «شرف نامه»

در ایه اوّل سوره اسرا آمده است: «پاک و منزّه است خدایی که شبی بنده خود، محمّد(ص) را از مسجد حرام، به مسجد اقصا - که پیرامونش مبارک و پر نعمت ساخت - سیر داد تا ایات و اسرار غیب خود را به او بنماید».

با توجّه به این ایه، هدف از معراج، مشخص است: «دیدن نشانه های خدا و اسرار غیبی» که عده ای هم به این مهم پرداخته اند.

حق شب اسری چو داد، بار محمّد

از همه بالا گرفت کار محمّد

گوهر اسرار ذات و مخزن اسما

کرد در آن تیره شب، نثار محمّد

جامی، «فاتحه الشباب»

چو در نُه پرده نیلی سفر کرد

ورای پرده غیبی گذر کرد

عطار، «اسرارنامه»

پیامبر اعظم، در سفر آسمانی اش تنها نبود، بلکه جبرئیل امین نیز او را همراهی می کرد. این همراهی، تا انتها صورت نگرفت و به میانه راه که رسیدند، جبرئیل، از همراهی با پیامبر بازماند. شاعران هم به این اتّفاق، به زیبایی اشاره کرده اند و این، نشانگر عظمت انسان در پیش گاه خداوند است.

گذر بر منتهای سدره فرمود

به سدره، جبرئیلش کرد بدرود

وحشی، «فرهاد و شیرین»

نهم گردون شد از پایش سرافراز

کشیدش اطلسِ خود، پای انداز

چو پیش همرهان رفتند از دست

به میکائیل و اسرافیلْ پیوست

وحشی، «ناظر و منظور»

چنان از پیشگه روشن شد آن نور

که روح القدس، بیرون ماند از دور

چو روشن شد ز نور حق حوالی

فغان برداشتْ روح القدس حالی

که ای سید! اگر ایم فراتر

بسوزد بیش از این پرتو مرا پر

عطار، «اسرارنامه»

در آن راه بیراه از آوارگی

همش بار مانده، همش بارگی

پر جبرئیل از رهش ریخته

سرافیل از آن صدمه بگریخته

نظامی، «شرف نامه»

همسفرانش سپر انداختند

بالْ شکستند و پَر انداختند

پرده نشینان که درش داشتند

هودج او یک تنه بگذاشتند

رفتْ بدان راه که همره نبود

این قدمش زان قدمْ آگه نبود

نظامی، «مخزن الأسرار»

معراج پیامبر اعظم از دیدگاه شعرا و عرفا ( قسمت 3 )

 

اما سعدی در بوستان، با اشاره ای کوتاه به معراج پیامبر، این قسمت از سفر را به زیبایی بیان می کند:

شبی برنشست از فلک برگذشت

به تمکین و جاه از ملک درگذشت

چنان گرم در تیه قربت براند

که بر سدره، جبریل از او باز ماند

بدو گفت: سالار بیت الحرام!

که ای حامل وحی برتر خرام

چو در دوستی، مخلصم یافتی

عنانم ز صحبت چرا تافتی؟

بگفتا: فراتر مجالم نماد

بماندم که نیروی بالم نماند

اگر یک سر موی برتر پرم

فروغ تجلّی بسوزد پرم

بوستان، «سعدی»

و آخر سر، سیف فرغانی می گوید:

گر چه سوی آسمان، همراه باشد جبرئیل

چون تواند پای بر معراج پیغمبر نهاد؟

سفر زیبای پیامبر(ص)، رهاوردی برای امّتش داشت. وقتی دوزخیان را دید و از حالات آنها باخبر شد، دلش برای امّتش سوخت؛ کسانی که به حضرتش عشق می ورزند، امّا گاهی غفلت و گناه، آنها را از خدا و بهشت دور می کند. نتیجه شیرین سفر را شاعران، این گونه بیان کرده اند:

 

چو ربّ العزّه در اسرار آمد

پیمبر نیز در گفتار آمد

که: یا رب! امّتی دارم گنه کار

به فضل خود ز آتشْ شان نگه دار!

عطار، «اسرارنامه»

پی عصیان امّت، گفتگو کرد

دلش خطّ نجاتی آرزو کرد

برای امّت از درگاه عالی

سند، پروانه، شمع لایزالی

دل ما را پیام شادی آورد

برای ما خط آزادی آورد

وحشی، «ناظر و منظور»

در آن خلوت که آن جا گم شود هوش

نکرد از جمع گم نامان فراموش

در آن دیوان، نبُرد از یاد، ما را

خطی آورد و کردْ آزاد، ما را

وحشی، «فرهاد و شیرین»

لب به شکر، خنده بیاراسته

امّت خود را به دعا خواسته

همتش از گنج، توانگر شده

جمله مقصود، میسّر شده

نظامی، «مخزن الأسرار»

هر چه آورد، بذل یاران کرد

وقف کارگناه کاران کرد

نظامی، «هفت پیکر»

به عون است مسکین و محتاج

شفاعت را به بالا کرده معراج

امیر خسرو دهلوی

منابع

1. منطق الطیر، عطار، به کوشش: محمّدرضا شفیعی کدکنی، تهران: سخن، 1383.

2. اسرارنامه، عطار، صفی علی شاه، 1376.

3. کلیات نظامی گنجوی، تصحیح: وحید دستگردی، تهران: نگاه، 1372.

4. کلیات، سعدی، محمّدعلی فروغی، تهران: علمی، 1336.

5. دیوان وحشی بافقی، تصحیح: حسن مُخابر، تهران: نامک، 1374.

6. رخسار صبح، جلال الدین کزّازی، تهران: مرکز، 1376.

7. دایره المعارف دانش بشر، تهران: فرهنگ نشر نو، 1380.

8. معارف و معاریف، سید مصطفی حسینی دشتی، تهران: آرایه، 1378.

زنان اساطیری_لیلی / نظامی گنجوی

زنان اساطیری_لیلی

ليلي دختر كي سبزه روي با چشماني آهوئي وزلفاني چون شَبق است.

پدرش اورا در دوران كودكي به مكتب   مي برد تا خواندن بياموزد .

در مكتب خانه های قدیم، تفکیک جنسیتی صورت نمی گرفته و دختركان وپسران نابالغ

هنگام آموختن درس در يك مكان مي نشسته اند:

                     هر كودكي از اميد و از بيم              مشغول شده به درس و تعليم

                       با آن پسران خـرد پيـونـد              هم لوح نشسته دختري چنـد

                      هريك ز قبيـله اي و جائي              جمع آمـده در ادب سـرائي

در بين دخترکان مكتب، ليلي هم در گوشه اي مي نشيند:

                      آفت نرسيده دختر ي خوب              چون عقل به نام نيك منسوب

                      آهـوچشمي كه هر زمـانـي             كُشتي بـه كرشمه اي جـهاني

                  زلفش چوشبي رخش چراغي            يـا مشعـله اي به چنگ زاغي

                        مـاه عربـي بـه رخ نمـودن             تـرك عجمـي به دل ربودن

                         محبـوبـه بـيـت زنـدگانـي             شـه بيـت قصـيده جـوانـي

                    در هر دلـي از هواش ميـلي              گيسوش چو ليل و نام « ليـلي»

در بين پسران مكتب، نوجواني هم نشسته است:

                       نورستـه گلي چـونار خنـدان              چه نار و چه گل هزار چنـدان

                    هر شير كه در دلش سـرشتند              نـامي ز وفـا  بـر او  نـوشتـند

                         شـرط هـنـرش تـمام كردند              « قيس» هنـريـش نـام كردند

                        هركس كه رُخش زدور ديدي            بـادي ز دعـا بـر او دمـيـدي

                      از هـفت به ده رسيـد سالش              افسـانـه خلـق شـد جـمالش

                     شد چشم پدر به روي او شاد            از خـانـه بـه مـكتبش فرستاد

 ليلي و قيس در عالم كودكي در مكتب سرا به يكديگر اُنس مي گيرند:

                       چون از گُلِ مـهر بو گرفـتند              بـا خود همه روزه خو گرفـتند

                    اين جان به جمال آن سپرده               دل بـرده وليـك جـان نـبرده

                        وآن بـر رخ اين نظر نـهاده                دل  داده ، كـام   دل   نـداده

                    يـاران به حساب علم خواني              ايـشان بـه حساب مهـربـانـي

                    يـاران سخن از لغت سرشتند             ايـشان لغـتي دگر نـوشـتـند

و سرانجام:

                    عشـق آمـد و جـام خام در داد            جامي به دو «خوب نام» در داد

                       چون يك چندي بر اين بر آمد           افـغـان زد و نـازنـين بر آمد

                      غـم داد ودل از كنارشـان برد            وز دل شـدگي قـرارشـان برد

                       زان دل كـه به يكدگر نهـادند            در مـعـرض گفـتـگو فتـادند

 با آغاز گفتگو(پچ پچ) بين مردم، دو دلداده:

                        كردند بسـي بـه هم مـدارا                 تـا   راز  نـگردد   آشــكارا

                         كردند شَكـيب تا بـكوشند                وآن عشق بِرهنـه را بـپوشند

                    درعشق شكيـب كي كندسود             خورشـيد به گِل نشايد اندود

                    اين پـرده، دريده شد زهرسوي           وآن راز شنيده شد به هركوي

                    زان پس چو به عقل پيش ديدند          دزديده به روي خويش ديدند

از قديم گفته اند: «پرهيز كردي ، مريض كردي! » عرف جامعه، ترس از زبان مردم ،

دزديده نگاه كردن ها ودوري هاي ناخواسته موجب تندي آتش تمايلات مي شود:

                    چون شيفته گشت قيس را كار           در چنبر عشق شـد گرفـتار

                        از عشـق جـمـال آن  دلارام            نگرفت بـه هيچ مـنزل آرام

                          یکباره دلش ز پـا در افـتـاد            هم خيك دريد وهم خر افـتاد

                           وآنـان كه نيوفتـاده بـودنـد            «مجنون» لقبش نهاده بـودند

                           او نـيز بـه وجـه بـينـوائي              مي داد بر اين سخن گـواهي

واين از تلخي هاي روزگار است كه سوار حال اوفتاده نداند، وآدم بي درد به ناله دردمند دل

ندهد. به هرتقدير ، قيس هم با رفتار وكردار خود، برحرف مردم صحّه می گذارد و می پذيرد

كه از عشق ليلي،"مجنون’’ شده است

در اين ميان،مردمان بالفضول هم،آتش بيارمعركه شده وآنقدر نام دخترك را برسر هر کوی و

برزن برزبان راندند كه خانواده، دخترک را از تحصيل باز داشتتند و شمع را از پروانه پنهان كردند:

                    از بس كه سخن به طعنه گفتند           از ‘‘شيفته’’ ‘مـاه نـو’ نهفتند

                    از بسكه چو سگ زبان كشيدند           زآهو بره سبـزه را بـريـدند

                      ليلي چو بريده شد ز مـجنون             مي ريخت ز ديده در مـكنون

                        مجـنون چـو نديد روي ليلي             از هـر مـژه اي گـشاد سـيلی

جدائي از ليلي كار مجنون را به آنجا كشاند كه:

                     مي گشت به گرد كوي و بازار           در ديده سرشك و در دل آزار

                       مي گفـت سـرودهـاي كاري             مي خواند چو عاشقان به زاري

                    او مي شد و مي زدند هر كس           مجنون مجنون زپيش و از پس

                     او نيـز فسـار سست مي كرد             ديـوانگي اي درسـت مي كرد

اندك اندك جنونش، از شهر به بيابان مي كشد:

                    هر صبحدمي شدي شتابـان              سـرپـاي بـرهنه در بيابان

                     هرشب ز فراق، بيت خوانان              پنهان بشدي به كوي جانان

                      در بـوسه زدي وبـازگشتي               بـاز آمـدنـش دراز گشتي

نظامی گنجوی  /  همه روز را روزگارست نام

 

همه روز را روزگارست نام

یکی روز دانه‌ست و یک‌روز دام

 

به مور آن دهد کو بود مورخوار

دهد پیل را طعمهٔ پیل‌وار

 

همه کار شاهان شوریده آب

از اندازه نشناختن شد خراب

 

بزرگ اندک و خرد بسیار برد

شکوه بزرگان ازین گشت خرد

 

سخائی که بی‌دانش آید به جوش

ز طبل دریده برآرد خروش

 

مراتب نگهدار تا وقت کار

شمردن توانی یکی از هزار

 

جهاندار چون ابر و چون آفتاب

به اندازه بخشد هم آتش هم آب

 

به دریا رسد دُر فشاند ز دست

کند گردهٔ کوه را لعل بست

 

به حمدالله این شاه بسیار هوش

که نازش خرست و نوازش فروش

 

به اندازهٔ هر که را مایه‌ای

دها و دهش را دهد پایه‌ای

 

از آن شد براو آفرین جای گیر

که در آفرینش ندارد نظیر

 

سری دیدم از مغز پرداخته

بسی سر به ناپاکی انداخته

 

دری پر ز دعوی و خوانی تهی

همه لاغریهای بی فربهی

 
 

همین رشته را دیدم از لعل پر

ضمیری چو دریا و لفظی چو در

 

خریداری الحق چنین ارجمند

سخنهای من چون نباشد بلند

 

نظامی گنجوی

نظامی گنجوی / رخی  چون  تازه گلهای دلاویز

 

رخی  چون  تازه گلهای دلاویز        گلاب از شرم آن گلها عرق ریز

به نازی  قلب  ترکستان  دریده          به بوسی دخل خوزستان خریده

سپید و نرم چون قاقم برو پشت        کشیده چون دم قاقم ده انگشت

ز ترّی خواست اندامش چکیدن        به بازی زلفش از دستش پریدن

گشاده طاق  ابرو  تا   بناگوش       کشیده  طوق غبغب تا سر دوش

کرشمه کردنی بر دل عنان زن       خمار آلوده  چشمی کاروان زن

ملک چون جلوه دلخواه نو دید        تو   گفتی  دیودیده  ماه  نو  دید

چو دیوانه  ز ماه  نو برآشفت        در آن مستی و آن آشفتگی خفت

سحرگه چون به عادت گشت بیدار       فتادش چشم بر خرمای بیخار

عروسی دید زیبا جان درو بست           تنوری گرم حالی نان درو بست

نبیذ  تلخ     گشته   سازگارش       شکسته بوسه شیرین خمارش

نهاده بر دهانش ساغر مل          شکفته در کنارش خرمن گل

دو مشگین طوق در حلقش فتاده     دو سیمین نار بر سیبش نهاده

چو ابر از پیش روی ماه برخاست        شکیب شاه نیز از راه برخاست

خرد با روی خوبان ناشکیب است       شراب چینیان مانی فریب است

نه خوشتر زان صبوحی دیده دیده       نه صبحی زان مبارک‌تر دمیده

سر  اول به گل چیدن در آمد         چو گل زان رخ به خندیدن در آمد

پس آنگه عشق را آوازه در داد            صلای میوهای تازه در داد

که از سیب و سمن بد نقل سازیش       گهی با نار و نرگس رفت بازیش

گهی باز سپید از دست شه جست        تذرو باغ را بر سینه بنشست

گهی از بس نشاط‌انگیز پرواز                 کبوتر چیره شد بر سینه باز

گوزن ماده می‌کوشید با شیر             برو هم شیر نر شد عاقبت چیر

شگرفی کرد و تا خازن خبر داشت     به یاقوت از عقیقش مهر برداشت

برون برد از دل پر درد او درد                   برآورد از گل بی گرد او گرد

حصاری یافت سیمین قفل بر در              چو آب زندگانی مهر بر سر

نه بانگ پای مظلومان شنیده              نه دست ظالمان بر وی رسیده

خدنگ غنچه با پیکان شده جفت         به پیکان لعل پیکانی همی سفت

مگر شه خضر بود و شب سیاهی        که در آب حیات افکند ماهی

چو تخت پیل شه شد تخته عاج          حساب عشق رست از تخت و از تاج

به ضرب دوستی بر دست می‌زد         دبیرانه یکی در شصت می‌زد

نگویم بر نشانه تیر می‌شد           رطب بی‌استخوان در شیر می‌شد

شده چنبر میانی بر میانی         رسیده زان میان جانی به جانی

چکیده آب گل در سیمگون جام         شکر بگداخته در مغز بادام

صدف بر شاخ مرجان مهد بسته        به یکجا آب و آتش عهد بسته

ز رنگ‌آمیزی آن آتش و آب           شبستان گشته پرشنگرف و سیماب

شبان روزی به ترک خواب گفتند            به مرواریدها یاقوت سفتند

شبان روزی دگر خفتند مدهوش        بنفشه در بر و نرگس در آغوش

به یکجا هر دو چون طاوس خفته      که الحق خوش بود طاوس جفته

ز نوشین خواب چون سر برگرفتند        خدا را آفرین از سر گرفتند

به آب اندام را تادیب کردند           نیایش خانه را ترتیب کردند

ز دست خاصگان پرده شاه             نشد رنگ عروسی تا به یک ماه

نظامی گنجوی

داستان پیرزن و سلطان سنجر / نظامی گنجوی


پیرزنی را ستمی درگرفت

دست زد و دامن سنجر گرفت

کای ملک آزرم تو کم دیده‌ام

وز تو همه ساله ستم دیده‌ام

شحنه مست آمده در کوی من

زد لگدی چند فرا روی من

بیگنه از خانه برویم کشید

موی کشان بر سر کویم کشید

در ستم آباد زبانم نهاد

مهر ستم بر در خانم نهاد

گفت فلان نیم‌شب ای کوژپشت

بر سر کوی تو فلانرا که کشت

خانه من جست که خونی کجاست

ای شه ازین بیش زبونی کجاست

شحنه بود مست که آن خون کند

عربده با پیرزنی چون کند

رطل زنان دخل ولایت برند

پیره‌زنان را به جنایت برند

آنکه درین ظلم نظر داشتست

ستر من و عدل تو برداشتست

کوفته شد سینه مجروح من

هیچ نماند از من و از روح من

گر ندهی داد من ای شهریار

با تو رود روز شمار این شمار

داوری و داد نمی‌بینمت

وز ستم آزاد نمی‌بینمت

از ملکان قوت و یاری رسد

از تو به ما بین که چه خواری رسد

مال یتیمان ستدن ساز نیست

بگذر ازین غارت ابخاز نیست

بر پله پیره‌زنان ره مزن

شرم بدار از پله پیره‌زن

بنده‌ای و دعوی شاهی کنی

شاه نه‌ای چونکه تباهی کنی

شاه که ترتیب ولایت کند

حکم رعیت برعایت کند

تا همه سر بر خط فرمان نهند

دوستیش در دل و در جان نهند

عالم را زیر و زبر کرده‌ای

تا توئی آخر چه هنر کرده‌ای

دولت ترکان که بلندی گرفت

مملکت از داد پسندی گرفت

چونکه تو بیدادگری پروری

ترک نه‌ای هندوی غارتگری

مسکن شهری ز تو ویرانه شد

خرمن دهقان ز تو بیدانه شد

زامدن مرگ شماری بکن

میرسدت دست حصاری بکن

عدل تو قندیل شب افروز تست

مونس فردای تو امروز تست

پیرزنانرا بسخن شاد دار

و این سخن از پیرزنی یاد دار

دست بدار از سر بیچارگان

تا نخوری پاسخ غمخوارگان

چند زنی تیر بهر گوشه‌ای

غافلی از توشه بی توشه‌ای

فتح جهان را تو کلید آمدی

نز پی بیداد پدید آمدی

شاه بدانی که جفا کم کنی

گرد گران ریش تو مرهم کنی

رسم ضعیفان به تو نازش بود

رسم تو باید که نوازش بود

گوش به دریوزه انفاس دار

گوشه نشینی دو سه را پاس دار

سنجر کاقلیم خراسان گرفت

کرد زیان کاینسخن آسان گرفت

داد در این دور برانداختست

در پر سیمرغ وطن ساختست

شرم درین طارم ازرق نماند

آب درین خاک معلق نماند

خیز نظامی ز حد افزون گری

بر دل خوناب شده خون گری


از : خمسه نظامی گنجوی

دشمنی  بالاتر  از  اولاد   نیست

دشمنی   بالاتر   از     اولاد   نیست

شاخ   گاوی   بدتر   از   داماد  نیست

نظامی

در وصف عشق مجنون / خمسه / نظامی گنجوی

 در وصف عشق مجنون نظامی گنجوی :

سلطان سریر صبح خیزان

سر خیل سپاه اشک ریزان

متواری راه دلنوازی

زنجیری کوی عشقبازی

قانون مغنینان بغداد

بیاع معاملان فریاد

طبال نفیر آهنین کوس

رهیان کلیسیای افسوس

جادوی نهفته دیو پیدا

هاروت مشوشان شیدا

کیخسرو بی کلاه و بی‌تخت

دل خوش کن صدهزار بی رخت

اقطاع ده سپاه موران

اورنگ نشین پشت گوران

دراجه قلعه‌های وسواس

دارنده پاس دیر بی‌پاس

مجنون غریب دل شکسته

دریای ز جوش نانشسته

یاری دو سه داشت دل رمیده

چون او همه واقعه رسیده

با آن دو سه یار هر سحرگاه

رفتی به طواف کوی آن ماه

بیرون ز حساب نام لیلی

با هیچ سخن نداشت میلی

هرکس که جز این سخن گشادی

نشنودی و پاسخش ندادی

آن کوه که نجد بود نامش

لیلی به قبیله هم مقامش

از آتش عشق و دود اندوه

ساکن نشدی مگر بر آن کوه

بر کوه شدی و میزدی دست

افتان خیزان چو مردم مست

آواز نشید برکشیدی

بی‌خود شده سو به سو دویدی

وانگه مژه را پر آب کردی

با باد صبا خطاب کردی

کی باد صبا به صبح برخیز

در دامن زلف لیلی آویز


ادامه نوشته

از اشعار زیبای نظامی گنجوی

نظامی گنجوی


همه روز را روزگارست نام

یکی روز دانه‌ست و یک‌روز دام

به مور آن دهد کو بود مورخوار

دهد پیل را طعمهٔ پیل‌وار

همه کار شاهان شوریده آب

از اندازه نشناختن شد خراب

بزرگ اندک و خرد بسیار برد

شکوه بزرگان ازین گشت خرد

سخائی که بی‌دانش آید به جوش

ز طبل دریده برآرد خروش

مراتب نگهدار تا وقت کار

شمردن توانی یکی از هزار

جهاندار چون ابر و چون آفتاب

به اندازه بخشد هم آتش هم آب

به دریا رسد دُر فشاند ز دست

کند گردهٔ کوه را لعل بست

به حمدالله این شاه بسیار هوش

که نازش خرست و نوازش فروش

به اندازهٔ هر که را مایه‌ای

دها و دهش را دهد پایه‌ای

از آن شد براو آفرین جای گیر

که در آفرینش ندارد نظیر

سری دیدم از مغز پرداخته

بسی سر به ناپاکی انداخته

دری پر ز دعوی و خوانی تهی

همه لاغریهای بی فربهی

همین رشته را دیدم از لعل پر

ضمیری چو دریا و لفظی چو در

خریداری الحق چنین ارجمند

سخنهای من چون نباشد بلند

عاشقانه ترین شعر از اشعار نظامی گنجوی

مراکز عشق به ناید شعاری

مبادا تا زیم جز عشق کاری

فلک جز عشق محرابی ندارد

جهان بی‌خاک عشق آبی ندارد

غلام عشق شو کاندیشه این است

همه صاحب دلان را پیشه این است

جهان عشقست و دیگر زرق سازی

همه بازیست الا عشقبازی

اگر بی‌عشق بودی جان عالم

که بودی زنده در دوران عالم

کسی کز عشق خالی شد فسردست

کرش صد جان بود بی‌عشق مردست

اگر خود عشق هیچ افسون نداند

نه از سودای خویشت وارهاند

مشو چون خر بخورد و خواب خرسند

اگر خود گربه باشد دل در و بند

به عشق گربه گر خود چیرباشی

از آن بهتر که با خود شیرباشی

نروید تخم کس بی‌دانه عشق

کس ایمن نیست جز در خانه عشق

ز سوز عشق بهتر در جهان چیست

که بی او گل نخندید ابر نگریست

شنیدم عاشقی را بود مستی

و از آنجا خاست اول بت‌پرستی

همان گبران که بر آتش نشستند

ز عشق آفتاب آتش پرستند

مبین در دل که او سلطان جانست

قدم در عشق نه کو جان جانست

هم از قبله سخن گوید هم از لات

همش کعبه خزینه هم خرابات

اگر عشق اوفتد در سینه سنگ

به معشوقی زند در گوهری چنگ

که مغناطیس اگر عاشق نبودی

بدان شوق آهنی را چون ربودی

و گر عشقی نبودی بر گذرگاه

نبودی کهربا جوینده کاه

بسی سنگ و بسی گوهر بجایند

نه آهن را نه که را می‌ربایند

هران جوهر که هستند از عدد بیش

همه دارند میل مرکز خویش

گر آتش در زمین منفذ نیابد

زمین بشکافد و بالا شتابد

و گر آبی بماند در هوا دیر

به میل طبع هم راجع شود زیر

طبایع جز کشش کاری ندانند

حکیمان این کشش را عشق خوانند

گر اندیشه کنی از راه بینش

به عشق است ایستاده آفرینش

گر از عشق آسمان آزاد بودی

کجا هرگز زمین آباد بودی

چو من بی‌عشق خود را جان ندیدم

دلی بفروختم جانی خریدم

ز عشق آفاق را پردود کردم

خرد را دیده خواب‌آلود کردم

کمر بستم به عشق این داستان را

صلای عشق در دادم جهان را

مبادا بهره‌مند از وی خسیسی

به جز خوشخوانی و زیبانویسی

ز من نیک آمد این اربد نویسند

به مزد من گناه خود نویسند

از : نظامی گنجوی

مناجات نامه نظامی گنجوی / بخش سوم در نعمت رسول اکرم

مناجات نامه نظامی گنجوی / بخش سوم در نعمت رسول اکرم :

تخته اول که الف نقش بست
بر در محجوبه احمد نشست
حلقه حی را کالف اقلیم داد
طوق ز دال و کمر از میم داد
لاجرم او یافت از آن میم و دال
دایره دولت و خط کمال
بود درین گنبد فیروزه خشت
تازه ترنجی زسرای بهشت
رسم ترنجست که در روزگار
پیش دهد میوه پس آرد بهار
کنت نبیا چو علم پیش برد
ختم نبوت به محمد سپرد
مه که نگین دان زبرجد شدست
خاتم او مهر محمد شدست
گوش جهان حلقه کش میم اوست
خود دو جهان حلقه تسلیم اوست
خواجه مساح و مسیحش غلام
آنت بشیر اینت مبشر به نام
امی گویا به زبان فصیح
از الف آدم و میم مسیح
همچو الف راست به عهد و وفا
اول و آخر شده بر انبیا
نقطه روشن‌تر پرگار کن
نکته پرگارترین سخن
از سخن او ادب آوازه‌ای
وز کمر او فلک اندازه‌ای
کبر جهان گرچه بسر بر نکرد
سر به جهان هم به جهان در نکرد
عصمتیان در حرمش پردگی
عصمت از او یافته پروردگی
تربتش از دیده جنایت ستان
غربتش از مکه جبایت ستان
خامشی او سخن دلفروز
دوستی او هنر عیب سوز
فتنه فرو کشتن ازو دلپذیر
فتنه شدن نیز برو ناگزیر
بر همه سر خیل و سر خیر بود
قطب گرانسنگ سبک سیر بود
شمع الهی ز دل افروخته
درس ازل تا ابد آموخته
چشمه خورشید که محتاج اوست
نیم هلال از شب معراج اوست
تخت نشین شب معراج بود
تخت نشان کمر و تاج بود
داده فراخی نفس تنگ را
نعل زده خنگ شب آهنگ را
از پی باز آمدنش پای بست
موکبیان سخن ابلق بدست
چون تک ابلق بتمامی رسید
غاشیه داری به نظامی رسید

مناجات نامه نظامی گنجوی - بخش دوم در بخشایش و عفو یزدان

مناجات نامه نظامی گنجوی - بخش دوم در بخشایش و عفو یزدان :

ای به ازل بوده و نابوده ما
وی به ابد زنده و فرسوده ما
دور جنیبت کش فرمان تست
سفت فلک غاشیه گردان تست
حلقه زن خانه به دوش توایم
چون در تو حلقه به گوش توایم
داغ تو داریم و سگ داغدار
می‌نپذیرند شهان در شکار
هم تو پذیری که زباغ توایم
قمری طوق و سگ داغ توایم
بی‌طمعیم از همه سازنده‌ای
جز تو نداریم نوازنده‌ای
از پی تست اینهمه امید و بیم
هم تو ببخشای و ببخش ای کریم
چاره ما ساز که بی داوریم
گر تو برانی به که روی آوریم
این چه زبان وین چه زبان را نیست
گفته و ناگفته پشیمانیست
دل ز کجا وین پر و بال از کجا
من که و تعظیم جلال از کجا
جان به چه دل راه درین بحر کرد
دل به چه گستاخی ازین چشمه خورد
در صفتت گنگ فرو مانده‌ایم
من عرف الله فرو خوانده‌ایم
چون خجلیم از سخن خام خویش
هم تو بیامرز به انعام خویش
پیش تو گر بی سر و پای آمدیم
هم به امید تو خدای آمدیم
یارشو ای مونس غمخوارگان
چاره کن ای چاره بیچاره‌گان
قافله شد واپسی ما ببین
ای کس ما بیکسی ما ببین
بر که پناهیم توئی بی‌نظیر
در که گریزیم توئی دستگیر
جز در تو قبله نخواهیم ساخت
گر ننوازی تو که خواهد نواخت
دست چنین پیش که دارد که ما
زاری ازین بیش که دارد که ما
درگذر از جرم که خواننده‌ایم
چاره ما کن که پناهنده‌ایم
ای شرف نام نظامی به تو
خواجگی اوست غلامی به تو
نزل تحیت به زبانش رسان
معرفت خویش به جانش رسان

مناجات نامه نظامی گنجوی / بخش اول در سیاست و قهر یزدان

مناجات نامه نظامی گنجوی / بخش اول در سیاست و قهر یزدان :

ای همه هستی زتو پیدا شده
خاک ضعیف از تو توانا شده
زیرنشین علمت کاینات
ما بتو قائم چو تو قائم بذات
هستی تو صورت پیوند نی
تو بکس و کس بتو مانند نی
آنچه تغیر نپذیرد توئی
وانکه نمردست و نمیرد توئی
ما همه فانی و بقا بس تراست
ملک تعالی و تقدس تراست
خاک به فرمان تو دارد سکون
قبه خضرا تو کنی بیستون
جز تو فلکرا خم چوگان که داد
دیک جسد را نمک جان که داد
چون قدمت بانک بر ابلق زند
جز تو که یارد که اناالحق زند
رفتی اگر نامدی آرام تو
طاقت عشق از کشش نام تو
تا کرمت راه جهان برگرفت
پشت زمین بار گران برگرفت
گرنه زپشت کرمت زاده بود
ناف زمین از شکم افتاده بود
عقد پرستش زتو گیرد نظام
جز بتو بر هست پرستش حرام
هر که نه گویای تو خاموش به
هر چه نه یاد تو فراموش به
ساقی شب دستکش جام تست
مرغ سحر دستخوش نام تست
پرده برانداز و برون آی فرد
گر منم آن پرده بهم در نورد
عجز فلک را به فلک وانمای
عقد جهانرا زجهان واگشای
نسخ کن این آیت ایام را
مسخ کن این صورت اجرام را
حرف زبانرا به قلم بازده
وام زمین را به عدم بازده
ظلمتیانرا بنه بی نور کن
جوهریانرا زعرض دور کن
کرسی شش گوشه بهم در شکن
منبر نه پایه بهم درفکن
حقه مه بر گل این مهره زن
سنگ زحل بر قدح زهره زن
دانه کن این عقد شب‌افروز را
پر بشکن مرغ شب و روز را
از زمی این پشته گل بر تراش
قالب یکخشت زمین گومباش
گرد شب از جبهت گردون بریز
جبهه بیفت اخبیه گو برمخیز
تا کی ازین راه نوروزگار
پرده‌ای از راه قدیمی بیار
طرح برانداز و برون کش برون
گردن چرخ از حرکات و سکون
آب بریز آتش بیداد را
زیرتر از خاک نشان باد را
دفتر افلاک شناسان بسوز
دیده خورشید پرستان بدوز
صفر کن این برج زطوق هلال
باز کن این پرده ز مشتی خیال
تا به تو اقرار خدائی دهند
بر عدم خویش گوائی دهند
غنچه کمر بسته که ما بنده‌ایم
گل همه تن جان که به تو زنده‌ایم
بی دیتست آنکه تو خونریزیش
بی بدلست آنکه تو آویزیش
منزل شب را تو دراز آوری
روز فرو رفته تو بازآوری
گرچه کنی قهر بسی را ز ما
روی شکایت نه کسی را ز ما
روشنی عقل به جان داده‌ای
چاشنی دل به زبان داده‌ای
چرخ روش قطب ثبات از تو یافت
باغ وجود آب حیات از تو یافت
غمزه نسرین نه ز باد صباست
کز اثر خاک تواش توتیاست
پرده سوسن که مصابیح تست
جمله زبان از پی تسبیح تست
بنده نظامی که یکی گوی تست
در دو جهان خاک سر کوی تست
خاطرش از معرفت آباد کن
گردنش از دام غم آزاد کن