اشعار کاظم کاظمی

این پیاده می‌شود، آن وزیر می‌شود ،

صفحه چیده می‌شود، دار و گیر می‌شود...

این یکی فدای شاه‌، آن یکی فدای رُخ‌ !

در پیادگان چه زود مرگ و میر می‌شود

فیل کج ‌روی کند، این سرشت فیلهاست‌!

کج‌ روی در این مقام دلپذیر می‌شود،،،

اسب خیز می‌زند، جست‌ وخیز کار اوست‌،

جست‌وخیز اگر نکرد، دستگیر می‌شود ...

آن پیاده ی ضعیف ،راست راست می‌رود،

کج اگر که می‌خورَد، ناگزیر می‌شود!

هرکه ناگزیر شد، نان کج بر او حلال‌!

این پیاده قانع است‌، زود سیر می‌شود...

آن وزیر می‌کُشد، آن وزیر می‌خورد !!!

خورد و برد او چه زود چشمگیر می‌شود !

ناگهان کنار شاه خانه‌ بند می‌شود ،

زیر پای فیل‌، پهن‌، چون خمیر می‌شود !

آن پیاده ی ضعیف عاقبت رسیده است‌ !!

هرچه خواست می‌شود، گرچه دیر می‌شود ...

این پیاده‌، آن وزیر… انتهای بازی است‌ !

این وزیر می‌شود، آن به‌ زیر می‌شود !.

اشعار کاظم کاظمی

و قسم‌خورده‌ترين تيغ‌، فرود آمد و رفت‌ ...

ناگهان هرچه نفس بود، كبود آمد و رفت‌!

در خطرپوشی ديوار، نديديم چه شد!

برق نفرين‌ شده‌ای بود، فرود آمد و رفت‌،

كودكيی، باديه‌ ای شير، خطابی خاموش‌،

پدرم را مگذاريد كه زود آمد و رفت‌!

از خَم كوچه پديدار شد انبان‌ بر دوش‌!

تا كه معلوم شد اين مرد كه بود، آمد رفت‌

از كجا بود، چه‌ سان بود؟ ندانستيمش‌،

اين‌قدر هست كه بخشنده چو رود آمد و رفت ... !

اشعار کاظم کاظمی

 

آيا شود بهار كه لبخندمان زند!؟

از ما گذشت‌، جانب فرزندمان زند...

آيا شود كه بَرْش‌زن‌ِ پير دوره‌گرد ،

مانند كاسه‌ های كهن بندمان زند،؟

ما شاخه‌های سركش سيبيم‌، عين هم‌

يک باغبان بيايد و پيوندمان زند

مشت جهان و اهل جهان بازِ باز شد

ديگر كسی نمانده كه ترفندمان زند

نانی به آشكار به انبان ما نهد

زهری نهان به كاسه ی گُلقندمان زند

ما نشكنيم اگرچه دگرباره گردباد

بردارد و به كوه دماوندمان زند

رويين‌ تنيم‌، اگرچه تهمتن به مكر زال‌

تير دو سر به ساحل هلمندمان زند

سر می دهيم زمزمه‌ های يگانه را

حتی اگر زمانه دهان‌ بندمان زند ... !