اشعار پروا ربیع زاده

جیغ زد پنجره ام در شب موشک باران
و زمین خورد دلم لحظه ی پولک باران

همه جا پر شده بود از نفس قمری ها
آسمان کور شد از صحنه ی چشمک باران

خانه مان از نفس افتاده و موجی تر شد
کوچه مان کر شده بود از شب سوتک باران

خواب پروانگی دوست من پرپر شد
مادرش خسته شد از خانه ی لک لک باران

سالها می گذرد خاطره اش یادم هست
وحشت مرگ در آن لحظه ی موشک باران

همه ی کودکی ام در بغل مادر سوخت...
فکرآینده و این زندگی شک باران

کاشکی دست بشر بشکند از جنگیدن
آسمان مژده دهد: آه هم اینک باران


سراینده: پروا ربیع‌زاده

اشعار پروا ربیع زاده

کو آن همه زیبایی و کو شور تماشا؟

کو دلهره ای که « بدود فاصله ها را»؟

تقدیر غریبی که مرا از تو جدا کرد

ای کاش گرفتار شود مثل دل ما

دل درد مرا خوب کن آویشن کوهی

عطاری دستان تو تعطیل شد آیا؟

هی حرف نزن پشت سر هم،که بفهمم

زیبایی من کم شده یا عشق زلیخا؟

زندانی یک جرم قشنگم به خداوند

می ارزد اگر کور شود چشم پدرها

پروا ربیع زاده

۱۴۰۳/۴/۲۶ ساعت ۱۱ صبح

اشعار سیده پروا ربیع زاده

ای عشق مرا در وسط راه رها کن
این بار مرا با غم جانکاه رها کن

من حوصله ی دردسر عشق ندارم
ای گرگ مرا از خطر چاه رها کن

از روز ازل سهم من از عشق دو راهیست
این گمشده را با دل گمراه رها کن

در کوچه ی بن بست کسی منتظرم نیست
این شایعه را جان من ای ماه رها کن

دست از سر این آدم بی حوصله بردار
یا حداقل این یقه را گاه رها کن



سیده پروا ربیع زاده

از شوشتر
عصر روز سه شنبه
چهارم تیرماه ۱۴۰۳

اشعار پروا ربیع زاده

در این خزان وحشی،چون برگ توی بادم

سرد است بی تو دنیا کی می‌رسی به دادم؟

دستان باورت را گم کرده دستهایم
در این قنوت آخر یخ بسته اعتقادم

چون چشمه می دویدم تا رود از سر کوه
حالا شبیه چاهی در حال انجمادم

لبریز شعر بودم همچون کتاب خورشید
اما در این شبستان یک ماه بیسوادم

می جویمت اگر چه در کوچه های خالی
ای سایه ی رمَنده کی می روی ز یادم؟


پروا ربیع زاده

اسفند۱۴۰۲

اشعار سیده پروا ربیع زاده

شبیه سرقت از موزه تماشای تو ممنوع است
و مثل باغ یک روزه تقاضای تو ممنوع است

تمام مردم دنیا از آغوش تو برخوردار
برای من ولی لمس سراپای تو ممنوع است

هوا خوب است و این قایق به دوریّ تو محکوم است
از این صخره از این ساحل تمنای تو ممنوع است

دوباره می وزد پاییز و میترسم از این سرما
بگیرد جان عشقم را که گرمای تو ممنوع است

همیشه توی این فکرم که باید غیرقانونی
شبی از مرز تو رد شد که ویزای تو ممنوع است


سیده پروا ربیع زاده
از شهرستان شوشتر
آبان۱۴۰۱

شعر سیده پروا ربیع زاده

من شبیه بچه غوکی در حصار خیس چاه

درد می‌گیرد نگاهم از تماشای تو،ماه

رعد و برق چشم هایت را بده تا جان دهم
رقص مرگ من برای بهترین طرز نگاه

با شکوهی مثل شهری گمشده در زیر آب
وقت پیدا کردنت من هستم و صد جیغ و آه

من تحمل کردنم خوب است اما تا به کی؟
کِی به دریا ره بیابد شبنم روی گیاه؟

وای حتی اسم من را هم نمی‌دانی، چه حیف
شاعر شوریده را کِی می شناسد پادشاه؟

آخرش باید بگردم لابلای سطرها
تا بیابم واژه ای در شأن این بخت سیاه

آه یکدفعه صدایم بسته شد امروز هم
این گلو درد است یا بغضی که مانده بی پناه؟


سیده پروا ربیع زاده
۱۴۰۱/۶/۳۰

اشعار سیده پروا ربیع زاده

آدم دلش را خانه ای پر درد می بیند

وقتی که دنیا را پر از نامرد می بیند

آدم دلش می سوزد از بدبختی مردم
وقتی که شام خنده شان را سرد می‌بیند

از انتحار یک غزل وقتی که دلخون است
از انتشار شاخه ای که زرد می بیند

دیشب کسی می گفت دنیا سهم زنها نیست
حتی خدا را در نگاهش مرد می بیند

آدم دلش می سوزد از عشقی که می میرد
از این همه زوجی که آخر فرد می بیند


سیده پروا ربیع زاده
۱۴۰۱/۶/۱۴

اشعار پروا ربیع زاده

ای روشن از دریاچه، فانوس رهایت
باید به زانو دربیاید چشم هایت

باید بنوشی چشمه ی زیبایی ام را
باید بگویی جان چشمانم فدایت

تا ساحل من راه دوری نیست امشب
شاید به دیدارم بیاید ناخدایت

شهر من این شب ها مهاجر می پذیرد
دل بر کَن از مخروبه های روستایت

تو مستحقّ تاج و تخت عشق هستی
کو آن جنون وحشی و آن کودتایت؟

دزدانه از جیب نگاهم عشق بردار
تا گل بروید چون بهار از ردّپایت

باید بیاموزد نگاهت مهربانی
باید در آغوشم بگیرد چشم هایت


" سیده پروا ربیع زاده "

1400/2/17

اشعار پروا ربیع زاده "مجازی"

حتی مجازی هم شده،گاهی نگاهم کن
از قیل و قالت کم شده گاهی نگاهم کن

فوّاره ام با یک بغل رؤیای پاییزی
ای آبشار خم شده گاهی نگاهم کن

از بس ندیدم صورتت را توی ذهن من
تصویر تو مبهم شده ، گاهی نگاهم کن

چوپانی و با گله ای از گرگ می آیی
حالا که چایی دَم شده گاهی نگاهم کن

تهمینه ای در من تو را زیر نظر دارد
تا عاشق رستم شده گاهی نگاهم کن

پیراهنم گل کرده دستان نسیمت کو؟
دشتی پر از مریم شده گاهی نگاهم کن

گفتند از آویشن کوهی نفس داری
ای بوته ی درهم شده گاهی نگاهم کن

با تو اگر بد کرده ام دیگر زبانم لال...
حوّای تو آدم شده، گاهی نگاهم کن


" سیده پروا ربیع زاده "

1400/3/12

اشعار پروا ربیع زاده

دست هایت تا مرا از یاد برد

برگ های خشک من را باد برد

شب وزید و جنگل بادام را
دستهای خونی جلّاد برد

ماه من با ابرهایت خو بگیر
ماهی ات را تور یک صیّاد برد

گردبادی می گذشت از کوچه ها
با خودش هر آنچه را آزاد ... برد

ای مترسک زحمتت کم شد، ببین؛
کشتزار شادی ام را باد برد

سرزمین پادشاه عشق را
لشکری در جنگ استبداد برد

توی شهر قصه پیچیده است این:
یک عروس مرده را داماد برد


" پروا ربیع زاده"

۱۴۰۰/۹/۱۳

اشعار پروا ربیع زاده

ای که از خاطر چشمان تو بیرون شده ام

من زلیخا شدنم را به تو مدیون شده ام

لطف آن قهوه ی چشمان تو بوده است که من
صاحب این همه آرایه و مضمون شده ام

شعر یعنی همه جا نام تو برده است لبم
یعنی از حادثه ی عشق تو موزون شده ام

چه شده باغ تو را، فصل گل آرایی من؟
که من از قهر بیابان تو دلخون شده ام

این همه میوه ی ممنوعه که خوردند همه
تا رسیده است به من، پیش تو مظنون شده ام

مجرمم کرده ای و حکم تو صادر شده است...
تا تو را دید دلم ناقض قانون شده ام...

جرمم این بود که شبگرد خیابان توأم؟
مدتی هست که از عشق تو مجنون شده ام

سنگسارم نکن این گونه که من مدتهاست
زیر آوار تمنای تو مدفون شده ام

" سیده پروا ربیع زاده"
۱۳۹۹/۳/۱۳

اشعار پروا ربیع زاده

با قهوه ی چشمان تو پاییز قشنگ است

در کافه ی آرام تو شب نیز قشنگ است

سرد است هوا یخ زده خورشید ولیکن
با بودن تو جاده ی تبریز قشنگ است

دستان من و جیب کُتت، گرم گرفتند
دلگرم شدن با تب یکریز قشنگ است

هی راست نگو، گاه مرا دست به سر کن
گاهی کلک شیطنت آمیز قشنگ است

شمشیر بکش ملک نشابور فدایت
فیروزه ببر، غارت چنگیز قشنگ است

دیروز شَبَح بود که از پنجره می ریخت
امروز ولی با تو همه چیز قشنگ است

" پروا ربیع زاده"

۱۴۰۰/۹/۱۶

اشعار پروا ربیع زاده

دزدید مرا چشمت در حادثه ای ساده

برخورد دوتا دل بود در پیچ و خم جاده

سردرد بدی دارم بی هوشم و بیمارم
انگار که جادوگر یک سیب به من داده

وقتی که حواسم را از کاسه ی دل بردی
دیگر چه خبر دارم از شاه و پریزاده

فرمان بده طوفان را تا موج به رقص آید
ای ساحل موسیقی من قایق آماده...

از پشت کمینگاهت بیرون بزن ای زیبا
تصویر تو در حوض کاشی دل افتاده

" سیده پروا ربیع زاده "

۱۴۰۰/۱۱/۲۷

اشعار پروا ربیع زاده

تا عطر تو را از خود عطار بگیرم

باید بروم از سر بازار بگیرم

سیل آمده،این منطقه تاخرخره در آب
یک دوست ندیدم ز تو اخبار بگیرم

من عشق تو را از دهن شیر گرفتم
کی اسم تو را از لب کفتار بگیرم؟

گفتند حسودم که سراسیمه دویدم
تا عطر تو از باغ و چمنزار بگیرم

مشروع ترین علت رفتن به دل مرگ:
گنجیست که از لشکر کفار بگیرم

بیهوده تلف شد همهءعمرمن ای کاش
در شرکت چشمان تو یک کار بگیرم

خود را به تمارض زده ام روی زمین تا
از داور چشمان تو اخطار بگیرم

کارم شده هرروز نشستن به تماشات
از عکس تو یک جمله به اجبار بگیرم

روباه تو آمد که دوباره بفریبد...
کو تکه پنیری که به منقار بگیرم؟

" سیده پروا ربیع زاده "

سروده شده در پاییز۱۴۰۰

شعر طنز از پروا ربیع زاده " مرد های بد "

غزل طنز از پروا ربیع زاده :


چه روزگار کثیفی ! چه مردهای بدی!!
چه تکیه گاه ضعیفی،چه مردهای بدی

دروغ میزند از چشم واژه ها بیرون
چه حیله های ظریفی!چه مردهای بدی

زمین نمی زندم هیچ خشم تبداری
چه بازوان نحیفی!چه مردهای بدی

و پیش از آن که بخندی، به گریه افتادم
چه خلق و خوی شریفی!چه مردهای بدی

خطوط فاصله را تا ستاره ها بشمر
چه بانوان لطیفی...چه مردهای بدی!


" سیده پروا ربیع زاده"