تعدادی از رباعیات یوسفعلی میرشکاک

عمری عبث آرزوی حق می کردم
روی دل خود به سوی حق می کردم
با خود همه گفتگوی حق می کردم
حق بودم و جستجوی حق می کردم

 

یاری که ازو به دل غباری دارم
با زلف شکسته اش قراری دارم
با او پس ازین مرگ در اعماق عدم
آن سوتر از این وجود کاری دارم

 

گفتم به دل از داغ تو مضمون بندم
ممکن نشد آفتاب در خون بندم
برخیزم و پیدا کنم آیینه وشی
تا تهمت خود به نام مجنون بندم

 

ای صبح ازل خیالی از خنده ی تو
شاهان و پیمبران همه بنده ی تو
با من نظری کن که نباشم در حشر
شرمنده ی آن که نیست شرمنده ی تو

از یوسفعلی میرشکاک

معرفترین و ماندگارترین شعر یوسفعلی میر شکاک

معرفترین و ماندگارترین شعر یوسفعلی میر شکاک

دریا! دریا! صبور و سرد چرایی
دست گشادی نیاز را و نشستی
دیری در معبد سکوت سترون
بر دل داغ هزار سرو سیه پوش
در سر تصویر مرگ سرخ سیاووش
در چشم اما عبور آتش و آهن

دریا! با تازیانه های فرنگان
خونین بر گرده ات گشاده زبانها
تا کی خواهی صبور و سرد به جا ماند؟
لختی یاد آر از آن شکوه که پژمرد
چون زخمی شعله ور که در جگر من
دیوی شد ژرف کاو و جان مرا خورد

لختی یاد آر، نیمروز نه این بود
خسته، خراب، آستین پر از ستم و سنگ
بر شده بر بام آسمانش فغانها
یاد آر از تاجبخش و رخش ظفرپوی
وز پی فرّ و فروغ روی فرامرز
آنگاه، آیینه گزین خداوند
تفته تر از تفتان، آفت دل گشتاسب
زاده ی سام، آفتاب زاد دماوند

دریا! تنها نه نیمروز گرفتار
در نفس سهمناک باد فرنگ است
فتنه ی آن دیو، هرچه چشم پریوار
عطسه ی آن اژدها، هرجا جنگ است

از بس آمد شد غریبه ی غربی
موج دروغین گرفته گرم به سیلی ت
دریا! راضی مشو فرنگ بریزد
خون سیاوُش وشان به دامن نیلی ت

بر تو نه بسیار گام ها زده ام من
با دل اندوهناک در شب روشن؟

دریا! آه ای دل دریده ی سهراب!
خون منی، نقش تازیانه ی بهرام!
اشک منی بر تن فسرده ی بیژن!
آه خلیج شکسته! تیشه ی فرهاد!
تا کی در بیستون شیون شیرین
نفرین مادران شیفته در باد؟
نعش جوانان به روی شانه ی گرداب؟

دیدی آه ای خلیج خون نیاکان
سیمرغ خونچکان چگونه فرو ریخت؟
دیدی و از شرم خویش در پس هر پلک
چشمی پنهان شدت، چو ماتم پاکان


در دل دروای من _سراب ستمکار_
ایرانم من خلیج! مرغ گرفتار
بالی خون حسین در شب موعود
بال دگر، خون پر فشان «فرود»م
کز تب روزی که «توس» می زندم راه
می شکفد چشم تر، در آتش و دودم

دریا! دامان سبز من که در آتش
سرختر از دوزخی و لانه ماران
امواجت هرکدام، گور گلی سرخ
گردابت نعش سرنگون سواران

ایران می گفت و باد با خود می برد
بر هر موج از خلیج خونین، خاموش
آینه ای ارغوانی از شب تاراج
چیزی می شد در آفتاب فراموش

دریا! دریا! سمندرسفر رنج
صاحب زنجی کن از کنام برون آی

دوبیتی دلنشینی از یوسفعلی میرشکاک

دوبیتی دلنشینی از یوسفعلی میرشکاک

یاری که ازو به دل غباری دارم
با زلف شکسته اش قراری دارم


با او پس ازین مرگ در اعماق عدم
آن سوتر از این وجود کاری دارم

رباعیات یوسفعلی میرشکاک

رباعیات یوسفعلی میرشکاک

می پرسد یار من : دلت جا دارد؟
می گویم : در بر تو ماوا دارد
من نیستم و دلی ندارم لیکن
گر آینه ات شوم تماشا دارم

 

تو تار شدی، ز هر طرف پود شدیم
صدبار عدم شدیم و موجود شدیم
صدبار غبار ره موعود شدیم
القصه نیامدی و نابود شدیم

 

ای محو کمال تو جهان تا به ابد
ای بنده ی احمد و خداوند احد
ای اسم تو اسم اعظم و رسم تو دین
در فرش علی به عرش الله صمد

 

گفتم به دل از داغ تو مضمون بندم
ممکن نشد آفتاب در خون بندم
برخیزم و پیدا کنم آیینه وشی
تا تهمت خود به نام مجنون بندم

 

ای صبح ازل خیالی از خنده ی تو
شاهان و پیمبران همه بنده ی تو
با من نظری کن که نباشم در حشر
شرمنده ی آن که نیست شرمنده ی تو

 

عمری عبث آرزوی حق می کردم
روی دل خود به سوی حق می کردم
با خود همه گفتگوی حق می کردم
حق بودم و جستجوی حق می کردم

 

عمریست که جز عشق علی کارم نیست
جز یاد علی مونس و غمخوارم نیست
گر با دو جهان خدا به کین برخیزم
دانم که به جز علی نگهدارم نیست

 

عریانم و رنگ و بویی ار هست تویی
ویرانم و آرزویی ار هست تویی
استاد هزار شیوه نیرنگ منم
با این همه، های و هویی ار هست تویی

 

می خواستم ای دوست که یارت باشم
شمع شب خلوتگه تارت باشم
دیدم که به خورشید تمایل داری
آیینه شدم که درکنارت باشم

خواب قیرآت را کوراوغلی باش

یوسفعلی میرشکاک

رنگ های تو خون و زندگی اند
پسر قله های سرد سهند !
شعرهای مرا به رنگ درآر
در حصار تخیل افسردند .

اسبهایی که خفته در دل من _
سالها در طویله ی کلمات _
مانده بودند، شیهه سر دادند _
روی بوم تو شعر یعنی این
خاک و خورشید را گره دادن

رنگ های تو رنج های منند
اسبهایی که آرزو ماندند
خلوت دشت را به هم نزدند
همچو آیینه های پر زغبار
با من خسته روبرو ماندند

در تو روحی غریب می خواند
بوم ها را به زندگی بودن
رنگ ها را به شعله ور کردن .
طرحی از خوف شعر من بردار
تا خط روشن خطر کردن

گردباد رهایی ابدی ست
خون آهن گداز جوشانت
عاشیق اصلانِ رنگ ها جعفر !
قصه گوی جنون و خون نبی ست
ساز طرح و خط خروشانت .

مردم چنلی بل به من گفتند :
زخم عاشق، حصار می طلبد
خواب قیرآت را کوراوغلی باش
جاده مرگِ سوار می طلبد

شب، سکوت، انتظار - یوسفعلی میرشکاک

یوسفعلی میرشکاک :

شب، صدای سوت پاسبون

شب، هوای گرم پشت بون

شب، هراس آفتاب گرم ظهر و کار

شب، سکوت، انتظار


***


_بوی قیر و شن هنوز تو دماغمه

از دلم بلنده بوی گیر و دار یه حموم گرم

روی بالشای غلطکی

یه لحاف بی قرار