شعر مستزاد از شیخ بهایی

هرگز نرسیده‌ام من سوخته جان،

روزی به امید

وز بخت سیه ندیده‌ام، هیچ زمان،

یک روز سفید

قاصد چو نوید وصل با من می‌گفت،

آهسته بگفت

در حیرتم از بخت بد خود که چه سان؟

این حرف شنید

 

شیخ بهایی

دوبیتی زیبا از شیخ بهایی


ز مغروری کلاه از سر شود دور

مبادا کس به زور خویش مغرور


بسا دهقان که صد خرمن بکارد

ز صد خرمن یکی را برندارد


شیخ بهایی

از رباعیات شیخ بهایی

این راه زیارت است، قدرش دریاب

از شدت سرما، رخ از این راه متاب

شک نیست که با عینک ارباب نظر

برفش پر قو باشد و خارش، سنجاب

       /////////////////////

دی پیر مغان، آتش صحبت افروخت

ایمان مرا دید و دلش بر من سوخت

از خرقهٔ کفر، رقعه‌واری بگرفت

آورد و بر آستین ایمانم دوخت

 

از شیخ بهایی

شعر نان و پنیر از شیخ بهایی

هر یک از موجود، با طوری وجود

بهر او موجود شد، انسان نمود

بود امر ممکنی از ممکنات

در ازل ممتاز از غیرش به ذات

بود اما بودنی علمی و بس

حد علم ارچه نشد مفهوم کس

مأخذ کل، قدرت بی‌منتهی است

بی‌کم و بی‌کیف و أین و متی است

داشت از حق، بهر حق را هم ظهور

خواهی ار تمثیل وی، چون ظل و نور

ظل، قدرت بود، کل، قبل الوجود

هم ز حق، از بهر حق معلوم بود

چون معانیشان ز یکدیگر جداست

گر تو ماهیاتشان خوانی، رواست

زانکه ماهیت ز ماهو مشتق است

زان به هر یک صدق، تشبیه حق است

آنچه می‌گویم، همه تقریب دان

نیست جز تقریب در وسع بیان

این بیانات و شروح، ای حق شناس

جمله تمثیل و مجاز است و قیاس

وه! چه نیکو گفت دانای حکیم

از پی تمثیل قدوس و قدیم:

ای برون از فکر و قال و قیل من

خاک بر فرق من و تمثیل من

 از شیخ بهایی

شعری ماندگار از شیخ بهایی

شیخ بهایی :
 
ساقیا بده جامی زان شراب روحانی
تا دمی بیاسایم زین حجاب ظلمانی

بهر امتحان ای دوست ، گر طلب کنی جان را
آن چنان برافشانم ، کز طلب خجل مانی

بی وفا نگار من می کند به کار من
خنده های زیر لب ، عشوه های پنهانی

دین و دل به یک دیدن باختیم و خرسندیم
در قمار عشق ای دل کی بود پشیمانی

ما ز دوست غیر از دوست ، مقصدی نمی خواهیم
حور و جنت ای زاهد! بر تو باد ارزانی

رسم و عادت رندیست از رسوم بگذشتن
آستين اين ژنده ، مي كند گريباني

زاهدي به ميخانه سرخ روي ز مي ديدم
گفتمش مبارك باد بر تو اين مسلماني

زلف و كاكل او را چون به ياد مي آرم
مي نهم پريشاني بر سر پريشاني

خانه‌ي دل ما را از كرم ، عمارت كن
پيش از آنكه اين خانه رو نهد به ويراني

ما سيه گليمان را جز بلا نمي شايد
بر دل بهايي نه هر بلا كه بتواني

معروفترین و بهترین شعر شیخ بهایی

معروفترین و بهترین شعر شیخ بهایی :

همه روز روزه بودن،‌ همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن، سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه، سر و پا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک، به وظیفه باز کردن

به مساجد و معابر، همه اعتکاف جستن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

شب جمعه‌ها نخفتن،‌ به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش، طلب نیاز کردن

به خدا که هیچ کس را، ثمر آنقدر نباشد

که به روی ناامیدی در بسته باز کردن

شیخ بهایی

از بهترین های شیخ بهایی

شیخ بهایی :

مستزاد
هرگز نرسیده‌ام من سوخته جان،
روزی به امید
وز بخت سیه ندیده‌ام، هیچ زمان،
یک روز سفید
قاصد چو نوید وصل با من می‌گفت،
آهسته بگفت
در حیرتم از بخت بد خود که چه سان؟
این حرف شنید

دوبیتی های شیخ بهایی

یکی دیوانه‌ای را گفت: بشمار
برای من، همه دیوانگان را
جوابش داد: کاین کاریست مشکل
شمارم، خواهی ار فرزانگان را


مستان که گام در حرم کبریا نهند
یک جام وصل را دو جهان در بها دهند
سنگی که سجده‌گاه نماز ریای ماست
ترسم که در ترازوی اعمال ما نهند

 

یک بیتی های شیخ بهایی
مبارک باد عید، آن دردمند بی‌کسی را
که نه کس را مبارکباد گوید نه کس او را


گذشت عمر و تو در فکر نحو و صرف و معانی
بهائی! از تو بدین «نحو»«صرف» عمر، «بدیع» است

به روی مستمندی در بسته باز کردن

 

همه روز روزه بودن ، همه شب نماز کردن   

همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن   

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

پی طاعت و زیارت به نجف مقیم گشتن        

به مضاجع و مراقد سفر دراز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن        

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

به خدا قسم که کس را ثمر آن قدر نبخشد  

که به روی مستمندی در بسته باز کردن

شعر از : شیخ بهایی

تمنای وصال

تا کی   به  تمنای     وصال    تو  یگانه

اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد بسر آید غم    هجران تو  یا نه؟

ای تیر غمت را   دل    عشاق  نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب زمیانه

شیخ بهائی