آن روز که تعلیم تو می‌کرد معلم

ای نور خدا در نظر از روی تو ما را

بگذار که در روی تو ببینیم خدا را

تا نکهت جان‌بخش تو همراه صبا شد

خاصیت عیسی‌ست دم باد صبا را

هر چند که در راه تو خوبان همه خاکند

حیف است که بر خاک نهی آن کف پا را

پیش تو دعا گفتم و دشنام شنیدم

هرگز اثری بهتر از این نیست دعا را

می‌خواستم آسوده به کنجی بنشینم

بالای تو ناگاه برانگیخت بلا را

آن روز که تعلیم تو می‌کرد معلم

بر لوح تو ننوشت مگر حرف وفا را؟

گر یار کند میل، هلالی، عجبی نیست

شاهان چه عجب گر بنوازند گدار را؟

از : هلالی جغتایی

شعری از مثنوی مولوی در خصوص ماجرای معلم و شاگردان

از مثنوی مولوی در خصوص ماجرای معلم و شاگردان :
کودکان مکتبی از اوستاد
رنج دیدند از ملال و اجتهاد
مشورت کردند در تعویق کار
تا معلم در فتد در اضطرار
چون نمی‌آید ورا رنجوریی
که بگیرد چند روز او دوریی
تا رهیم از حبس و تنگی و ز کار
هست او چون سنگ خارا بر قرار
آن یکی زیرکتر این تدبیر کرد
که بگوید اوستا چونی تو زرد
خیر باشد رنگ تو بر جای نیست
این اثر یا از هوا یا از تبیست
اندکی اندر خیال افتد ازین
تو برادر هم مدد کن این‌چنین
چون درآیی از در مکتب بگو
خیر باشد اوستا احوال تو
آن خیالش اندکی افزون شود
کز خیالی عاقلی مجنون شود
آن سوم و آن چارم و پنجم چنین
در پی ما غم نمایند و حنین
تا چو سی کودک تواتر این خبر
متفق گویند یابد مستقر
هر یکی گفتش که شاباش ای ذکی
باد بختت بر عنایت متکی
متفق گشتند در عهد وثیق
که نگرداند سخن را یک رفیق
بعد از آن سوگند داد او جمله را
تا که غمازی نگوید ماجرا
رای آن کودک بچربید از همه
عقل او در پیش می‌رفت از رمه
آن تفاوت هست در عقل بشر
که میان شاهدان اندر صور
زین قبل فرمود احمد در مقال
در زبان پنهان بود حسن رجال

شعر معلم از صائب تبریزی

جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم؟

سفر آن بود که ما در قدم دل کردیم

دامن کعبه چه گرد از رخ ما پاک کند؟

ما که هر گام درین راه دو منزل کردیم

دست ازان زلف بدارید که ما بیکاران

عمر خود در سر یک عقدهٔ مشکل کردیم

باغبان بر رخ ما گو در بستان مگشا

ما تماشای گل از روزنهٔ دل کردیم

آسمان بود و زمین، پلهٔ شادی با غم

غم و شادی جهان را چو مقابل کردیم

ای معلم سر خود گیر که ما چون گرداب

قطع امید ز سر رشتهٔ ساحل کردیم

رفت در کار سخن عمر گرامی صائب

جز پشیمانی ازین کار چه حاصل کردیم؟

صائب تبریزی

وصف مقام معلم از زبان بزرگان - محتشم کاشانی

زخم جفای یار که بر سینه مرهم است

از بخت من زیاده و از لطف او کم است

کودک دل است و دو و لعب دوست لیک

در قید اختلاط ز قید معلم است

پنهان گلی شکفته درین بزم کان نگار

خود را شکفته دارد و بسیار درهم است

شد مست و از تواضع بی‌اختیار او

در بزم شد عیان که نهان با که همدمست

ترسم برات لطف گدائی رسد به مهر

کان لعل خاتمیست که در دست خاتمست

از گریه‌های هجر شکست بنای جان

موقوف یک نم دیگر از چشم پر نمست

هر صبح دم من و سر کوی بتان بلی

شغلی است این که بر همهٔ کاری مقدم است

با این خصایل ملکی بر خلاف رسم

باید که سجدهٔ تو کند هر که آدم است

با غم که جان در آرزوی خیر باد اوست

گفتار محتشم همه دم خیر مقدم است

از : محتشم کاشانی

شعری برای مقام معلم از استاد شهریار

می توان در سایه آموختن                          

گنج عشق  جاودان اندوختن

اول از استاد، یاد آموختیم                          

پس، سویدای سواد  آموختیم

از پدر گر قالب تن یافتیم                           

از معـلم جان روشن  یافتیم

ای معلم چون کنم توصیف تو                      

چون خدا مشکل توان تعریف تو

ای تو کشتی نجات روح ما                        

ای به طوفان جهالت نوح  ما

یک پدر بخشنده آب و گل است                     

یک پدر روشنگر جان و دل است

لیک اگر پرسی کدامین برترین                    

آنکه دین آموزد و علم  یقین

از : استاد محمد حسین شهریار