شعار کارو / شیون مرگ

مفشار!
وه! بدينسان مفشار! اين تن بيمار مرا
تنگ آغوش سيه، اي شب ديوانه گيج!
دست بردار..برو!
دست و پاي دل بيرحم وگنهكار مرا
برتن مرده ي اين عشق فسونكار مپيچ!


مرد؟!
افسوس.. ولي مرگ وي افسوس نداشت
مرده بود او، زنخستين شب بيداري عشق
وكنون، كوهوسي كونفسي، در دل من؟
تاببارم بسرم، مويه كنان سيل سرشك..

 
ريخت؟!
اي اشك جگر سوخته آخر زچه رو
بي سبب از دل غم ديده فرو غلطيدي؟
مگر از اين زن بي عاطفه ی حادثه جو
در همه عمر، چه مهري، چه وفايي ، ديدي؟

 
آه، اي مظهر حرمان دل غمناكم!
خنده ي ديده ي حسرت زده ي نمناكم!
اشك! بگذار تو را با كفنش پاك كنم
حيف باشد بخدا، حيف! كه با اينهمه سوز
تن لرزان تورا با تن او خاك كنم!

 
اي كليسا، كه در آن نيمه شب بي خبري
بگرفتي زكفم لذت تنهايي را
وچنان مست و سراپا شعف وزنگ زنان
هديه دادي، به دلم اين زن هرجايي را
بنگر از دور، ببين:
تا كجا رفت، سراسيمه، بدنبال هوس
تا كجا برد هوس، آن سرسودايي را!
مرده بخت، چنين بيكس وگمنام و غريب..
زير پاي من ديوانه افسانه پرست..

 
پس دگرصبر چرا؟
مثل آن نيمه شب بيخبري، بيخود ومست
ناله كن در دل شب، زنگ بزن، زنگ بزن!
بافغان جرس مرگ، بكش جار: كه، هاي!
كاروان ابديت! ببر اين زاده ننگ!..
ببرش دور.. ببر دور و بخلوتگه مرگ،
برسرش خنده كنان سنگ بزن، سنگ بزن!

 

وتو اي خاك سياه،
هيچ بر اين زن بي مهر و وفا رحم مكن!
پاره كن قلب ورا، چنگ بزن، چنگ بزن
پاره كن قلب ورا، تازسيه چال جنون!..
عشق ديوانه ي خود را بدرآرم، ببرم..
خاك، پاسخ بده، آخر.. بخدا قلبم ريخت
ريخت، پاشيده شد ازهم، جگرم!
خامشي باز چرا؟ رفته مگر همره او..
عشق من.. مرده مگر؟ واي خدا!..واي خدا!.

 
خاك عالم بسرم!
پس كليسا..نه! دگر زنگ مزن، زنگ مزن..
كاروان! پيش مرو.. يارمرا دورمبر..
برسرش خندكنان سنگ مزن.. سنگ مزن!
و تو اي خاك سيه.. محض خدا.. رحم بكن
بردلش سينه كشان، چنگ مزن.. چنگ مزن..

 
وتو..اي قلب من اي، روسپي باده پرست!
زاده ي وهم وجنون، زنگي ديوانه ي مست!
كه همه عمر، ملول وقدح باده بدست..
شهوت آلود ونفس مرده و پژمرده و گيج
پدر زندگي ام را به عبث سوزاندي!
بس كن آخر بخدا، شرم كن، اي واي! بس است،
هرچه دركنج قفس عشق مرا گرياندي..
هرچه در وصف هوس، شعربگويم، خواندي..
كاروان رفت، هوس رفت، نفس رفت، كنون!
كنج عزلتگه ماتمكده ي ناكامي..
زارو سرگشته بصحراي جنون..
از پريشاني دنياي پريشاندل عشق
همره درد جنون!
ياد او مانده براي من ويك قطره سرشك.

 
آه.. اي قطره سرشك!
واپسين خاطره ي عشق من ناكس پست!
كه دگرجز تو مرا ياري و غمخواري نيست..
قلب بيچاره، كه از پاي درافتاد، شكست..
بسكه در آتش حرمان جگرسوز، گريست

 
مرغ شب مرده وبخت من بدبخت نگر
شيون مرگ مرا، مرغ سحر داده بسر..
پس خداحافظ تو..حافظ تو، رفت دگر..
بعد من بر سر هر مرده، كه شيون كردي..
شيون مرگ مرا، مرگ من.. ازيادمبر!..

کارو در در یان

اشعار کارو / شکوه ای ناتمام

ای آسمان باور نکن .کاین پیکر محزون منم..
من نیستم!.. من نیستم!
رفت عمر من، از دست من
این عمر پست و مست من
یک عمر با بخت بدشش بگریستم، بگریستم!
لیک عمر پای اندر گلم
باری نپرسید از دلم
من کیستم؟ من چیستم؟

کارو دردریان

الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم

 

الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم 

 چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟


 از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن 
نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم  

تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم

 

كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم 

 

چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم 

 

چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم 
 از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم 
 سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان 
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم 
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم 
 ز بسكه با لب مخنت ،‌زمين فقر بوسيدم 
 كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم 
 چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
 چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟


 ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
 كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم 
 همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم 
 به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم 
 ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي 


 وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي 
 شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي 
 كنون … اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان 


 به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي 
 كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي 
 نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا 
 در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا 
 همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا 


 پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا 
 به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها 
 سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا 
 به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي 
 كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادی

آهنگی در سکوت / کارو دردریان


آهنگی در سکوت

بپیچ ای تازیانه ! خرد کن ، بشکن ستون استخوانم را
به تاریکی تبه کن ، سایه ی ظلمت
بسوزان میله های آتش بیداد این دوران پر محنت
فروغ شب فروز دیدگانم را
لگدمال ستم کن ، خوار کن ، نابود کن
در تیره چال مرگ دهشتزا
امید ناله سوز نغمه خوانم را
به تیر آشیانسوز اجانب تار کن ، پاشیده کن از هم
پریشان کن ، بسوزان ، در به در کن آشیانم را
بخون آغشته کن ، سرگشته کن در بیکران این شب تاریک وحشتزا
ستمکش روح آسیمه ، سر افسرده جانم را
به دریای فلاکت غرق کن ، آواره کن ، دیوانه ی وحشی
ز ساحل دور و سرگردان و تنها
کشتی امواج کوب آرزوی بیکرانم را با وجود این همه زجر و شقاوتهای بنیان کن
که می سوزاند اینسان استخوان های من و هم میهنانم را
طنین افکن سرود فتح بیچون و چرای کاررا
سر می دهم پیگیر و بی پروا ! و در فردای انسانی
بر اوج قدرت انسان زحمتکش

به دست پینه بسته ، می فرازم پرچم پرافتخار آرمانم را

کارو

مکافات عمل / کارو دردریان

یک شبی در راه دوری، گرگ پیری بر زمین افتاد و مرد...
لاشهٔ گندیدهٔ آن گرگ را کفتار خورد
در دل غار کثیفی پیر کفتار، زمین مرگ را بوسید و خفت...
قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفت
جسم گند آلود کفتار را کرکسان، غارتگران خوردند...
لرزه بر دامان کوه افتاد
سنگ‌ها بر روی هم هموار گشت
کرکسان هم جملگی مردند...

کارو دردریان

از بهترین شعرهای کارو دردریان

 

چو موجی خیره سر، کز ترس طوفان

نفس گم کرده در پهنای سینه

سر خود می زند در پیچش مرگ

به موج افکن، پر و بال سفینه

به قدری کوفتم با دست حسرت

به درب باغ عشق بی زمینه

که دستم بر جبین بخت بدبخت

بخاری تار شد در پود پینه

و قلبم در سکوت بی جوابی

به زاری سنگ شد در تنگ سینه

و من در بستر خاموش یک درد...

نحیف و زار و مدهوش

سکوت مرگ خویش خویش اعلام کردم

که... آه... مردم کاشانه بردوش...

برای لحظه ای خاموش ... خاموش

در این درد آخرین دشت سیه پوش

ز خاک استخوان مرده مفروش

امیدی خفته نومید از جوانی

جوانی مرده از دنیا فراموش

مپرسید که او کیست؟...

که او چیست؟

چرا هست؟ اگر نیست

اگر هست : چرا نیست؟!

که این تک قبر بی سر پوش گمنام

شرر پروای تنور تنت اوهام..

که هر بام

و هرشام

برای ملتی کاین نظم منحوس

خورد خون دلش، جام از -- جام

نفس پژمرده و دل خسته، جان کند

کلبه ای، خاموش ، آرام

بشر نیست

بود افسرده آه یک سرود است

کلام نا تمام یک درود است

به چنگ نیست در افسانه ی زیست

شکست پشت بودی در نبود است!..

**

گه چه سور لرزه، اندر سینه های عور

ناله گشتم، واله گشتم، در کران دور...

گه شدم گور سرشکی، بر دو چشم کور...

گه سرشک تلخ عشقی ، برشکست گور...

 

پائیز1334 کارو دردریان

شعر خاطرات کارو دردریان

کارو دردریان :

تا بدانند سرنوشتش را
در چه مایه
بر چه پایه باید نهاد
تصمیم گرفت خاطرات گذشته‌اش را بنگارد
و به خدمت سرنوشت سازانش بگمارد...
عجبا دید که در کلبهٔ نگون بختش
حتی برای نمونه
یک مداد هم ندارد
از انبار یک تاجر لوازم التحریر
شبانه، یک میلیون مداد به سرقت برد
و تمامی یک میلیون مداد را تراشید
چرا که می‌خواست خاطرات گذشته را
بلاوقفه، بنگارد...
چرا که نمی‌خواست خاطرات گذشته را
ناتمام، بگذارد...
غرق در دریای پرواز تفکراتی فاقد فرودگاه
با سرکشیدن جرعه شرابی از آه
آغاز به نوشتن کرد...
"خاطرات گذشته" اش در یک جمله پایان یافت
و آن جمله این بود
تمامی عمرم را، تراشیدن مدادها به هدر دادند...
و سرنوشت سازان....
سرنوشت او را
با مایه گرفتن از سرگذشت او
بر پایه "هدر" نهادند...

شعر باران از کارو دردریان

باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی‌های شبانه
می‌خورد بر مرد تنها
می‌چکد بر فرش خانه
باز می‌آید صدای چک چک غم
باز ماتم


من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی‌دانم، نمی‌فهمم
کجای قطره‌های بی کسی زیباست؟


نمی‌فهمم، چرا مردم نمی‌فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می‌لرزد
کجای ذلتش زیباست؟
نمی‌فهمم


کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسر و پروانه‌های مرده‌اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟
نمی‌دانم


نمی‌دانم چرا مردم نمی‌دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دل‌هاست
کجای مرگ ما زیباست؟
نمی‌فهمم


یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مُرد
کودکی ده ساله بودم
می‌دویدم زیر باران، از برای نان


مادرم افتاد
مادرم در کوچه‌های پست شهر آرام جان می‌داد
فقط من بودم و باران و گل‌های خیابان بود
نمی‌دانم
کجای این لجن زیباست؟

کارو دردریان

تو ای مادر اگر شوخ چشمی‌ها نمی‌کردی


تو ای مادر اگر شوخ چشمی‌ها نمی‌کردی
تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی‌کردی


کنون من هم به دنیا بی نشان بودم
پدر آن شب جنایت کرده‌ای شاید نمی‌دانی


به دنیایم هدایت کرده‌ای شاید نمی‌دانی
از این بایت خیانت کرده‌ای شاید نمی‌دانی

شعر از : کارو دردریان

دروغ مرگ کارو

دروغ مرگ کارو 

هنوز کاملا در قبر زندگی خودم جا به جا نشده بودم که یکباره

احساس کردم دستی آشنا مضطرب وعصبانی سنگ قبرم را می کوبد

لحظه ای بعد روح سر گردانم با دیدگان اشک آلود از لا بلای خاک قبر

بکنارم غلطید بدون هیچ گقتگو دستم را گرقت واز زیر خاک بیرونم

کشید نگاهی بسنگ قبرم افکنده گفت: ببین این بشر دروغگو و جنایت

کار حتی پس از مرگ توهم بحقیقت آنچه مربوط به توست پشت پا زده است!

راست می گفت!....

بر روی سنگ قبرم نوشته بودند در 1306 متولد شد ودر 1333مرد...

دروغ بود سال 1306سالی بود که من مردم و زندگی من پس از سالها

مرگ تحمیلی در 1333شروع شد سنگ قبر را وارونه کردم تا حقیقت

را آنچنان که بود بنویسم روحم با خنده گفت شاعر فراموش کن این مسخره بازیها را...

به کسی چه مربوط  است که تو کی آمدی وکی رفتی برو بخواب!...

منهم خنده کنان رفتم خوابیدم ٬ چه خوابی  کاش می فهمیدند !

شعر آتش شهوت کارو دردریان

شعر آتش شهوت کارو دردریان


تو ای مادر اگر شوخ چشمی‌ها نمی‌کردی
تو هم ای آتش شهوت شرر بر پا نمی‌کردی

کنون من هم به دنیا بی نشان بودم
پدر آن شب جنایت کرده‌ای شاید نمی‌دانی

به دنیایم هدایت کرده‌ای شاید نمی‌دانی
از این بایت خیانت کرده‌ای شاید نمی‌دانی