اشعار فاضل نظری "عشق"

شعر استاد فاضل نظری در وصف عشق 

دین راهگشا بودو تو گمگشته دینی !

تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی،

آهو نگران است بزن تیر خطا را ...

صیاد دل از کف شده، تا کی به کمینی؟

این قدر میاندیش به دریا شدن ای رود !

هر جا بروی باز گرفتار زمینی ،

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید ...

هر وقت شدی آینه ، کافی است ببینی

ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است

ای عشق کجایی که ببینند چنینی

هم هیزم سنگین سری دوزخیانی

هم باغ سبک سایه فردوس برینی

ای عشق ، چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم !

در ساده ترین شکلی و پیچیده ترینی ...!

" فاضل نظری "

اشعار محمد دانشمند

گر خداوند نظر بر فقرا اندازد
در و دیوار بر او  حل معما سازد

در فیض ازلی باز شود گر روزی
مرغکی یا ملخی مرشد و ملا سازد

من کجا شعر کجا قافیه چون باشد و وزن
شربتی لعل به کام من رسوا سازد

بعد سالی که کشد رنج فراغ یوسف
چشم یعقوب شفا یابد و بینا سازد

آن در بسته که گم گشته کلیدش عمری
شه کلید آید و آن قفل خشن وا سازد

چونکه قابیل ستد جان برادر به حسد
زاغکی آید و اسرار هویدا سازد

دیگر از من تو مجو صبر و قراری پدرم
چون به کامم شکرین نوش زحلوا سازد

شعر عرفان چو شود زمزمه در باغ و بهشت
حور و غلمان و پری واله وشیدا سازد

"مهندس محمد دانشمند "
daneshmand1354@gmail.com

اشعار فاضل نظری

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون «باد»
به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟! مگر می‌شود از خویش گریخت
«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد

اینکه «مردم» نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد

عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته‌ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد

فاضل نظری
 

اشعار محمد دانشمند "جن گیر"

این شعر برای آگاهی جوانان نسبت به برخی عرفانهای دروغین است که ریشه در تسخیر جن دارند 


جن گیر مشرق زاده ای
دور از وطن افتاده ای

رویش سیه از دود و دم
تریاک و افیون دم به دم

خر مهره ها در گردنش
ورد و دعایی بر لبش

چوبین بتی در قبله اش
یک نعل اسب اندر برش

یک خال بر پیشانی اش
در وضع یوگا حالتش

چشمش به سوی نقطه ای
بر روی روشن پرده ای

گفتم چرا درمانده ای
دور از وطن افتاده ای

از شهر خود وامانده ای
در کنج ویران خفته ای

تو بنده ی آزاده ای
اینجا چرا  آواره ای

زنجیر بر پا بسته ای
از دین و دنیا رسته ای

گفتا که جن در بند من
هر دم زند لبخند من

جن می برد فرمان من
افسار در دستان من  

گفتم مسخر گشته ای
آن نفس قدسی کشته ای

تسخیر جن ناکرده ای
خود را مسخر کرده ای

سرگرم جام  باده ای
در پیش جن افتاده ای

جادو و جمبل کار تو
آشفتگی کردار تو

سرمایه از کف داده ای
در دود و دم افتاده ای

شیطان دهد فرمان تو
در دست او ایمان تو

از بس که زرد و لاغری
مانند جام ساغری

آیین حق را پیشه کن
در دین خود اندیشه کن

نفس زبون را رام کن
اندیشه در اسلام کن

تاج کرامت بر سرت
جن و ملک فرمان برت

از کنج ویران وا شدن
در عاشقی شیدا شدن

مشغول خودسازی شدن
گرم فداکاری شدن

پا بر فلک آنگه نهی
از این فلاکت وا رهی

بیرون از این ویران شوی
هم صحبت خوبان شوی

"مهندس محمد دانشمند "
daneshmand1354@gmail.com

حکایت شراب  از عبید زاکانی

حکایتی جالب از عبید زاکانی

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﻣﻮﻣﻨﯽ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﯽ ﺑﻪ ﺩﻫﯽ ﺩﯾﮕﺮ می‌رفت.
ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺭﺍﻩ ﻋﺪﻩﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻭ ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺍﻭ می‌بندند ﻭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺟﺎﻣﯽ ﺭﺍ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻌﺎﺭﻑ می‌کند.
ﻣﺮﺩ ﺍﺳﺘﻐﻔﺮﺍﻟﻠﻪ ﮔﻮﯾﺎﻥ ﺳﺮﺑﺎﺯ ﺯﺩ ﻭﻟﯽ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪ.
بالاخرﻩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺷﺮﺍﺏ ﺗﻌﺎﺭﻓﯽ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩ ﮐﺸﺘﻪ می‌شود.

ﻣﺮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻥ ﺭﺍﺿﯽ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺍﮐﺮﺍﻩ ﺟﺎﻡ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﮔﻔﺖ:
ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺗﻮ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺣﻔﻆ ﺟﺎﻧﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﺍﺏ ﺭﺍ می‌خورم.

ﭼﻮﻥ ﺟﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻟﺐ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﮐﺮﺩ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﺮﺵ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﺮ ﺧﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﻡ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺷﺮﺍﺏ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ.

ﻣﺮﺩ ﻧﯿﺰ ﺑﺎ ﺩﻟﺨﻮﺭﯼ ﮔﻔﺖ:
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺷﺮﺍﺑﯽ ﺣﻼﻝ ﺑﺨﻮﺭﯾﻢ ﺍﯾﻦ ﺳﺮ ﺧﺮ ﻧﺬﺍﺷﺖ...

عبيد زاكانی

اشعار مولانا "صنما"

با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن

مجنون شده‌ام از بهر خدا
زان زلف خوشت یک سلسله کن

سی پاره به کف در چله شدی
سی پاره منم ترک چله کن

مجهول مرو با غول مرو
زنهار سفر با قافله کن

ای مطرب دل زان نغمه خوش
این مغز مرا پرمشغله کن

ای زهره و مه زان شعله رو
دو چشم مرا دو مشعله کن

ای موسی جان شبان شده‌ای
بر طور برو ترک گله کن

نعلین ز دو پا بیرون کن و رو
در دست طوی پا آبله کن

تکیه گه تو حق شد نه عصا
انداز عصا و آن را یله کن

فرعون هوا چون شد حیوان
در گردن او رو زنگله کن

#مولانا

اشعار محمد دانشمند  " نوجوانی "

جذبه های عرفانی در دوران نوجوانی

یادش به خیر و نیکی ، دوران نوجوانی
در جستجوی یارِ ، پیدا ولی نهانی

در پای درس استاد ، زانو زدن نشستن
از نکته های نابش ، مانند گل شکفتن

با دوستان یکدل ، گل گفتن و شنیدن
از هر چه غیر جانان ، دل کندن و بریدن

گاهی به کنج مسجد ، در گوشه ای نشستن  
از قیل و قال دنیا  ، تا ساعتی گسستن

از بهر یک تمرکز ، رفتن به کوه و صحرا
پنهان و آشکارا ، با نفسِ دون مدارا

از ماهِ روزه داری ، درس سحر گرفتن
تا لحظه های افطار ، با حسِ روزه رفتن

از اربعین موسی ، درس چهل گرفتن
در آرزوی مقصود ، در چله ای نشستن

گه تشنه کام روزه ، در اوج فصلِ گرما
گه صبر و استقامت ، در فصل برف و سرما

هر کوششی در این ره ، یک گوی آتشین شد
تا قلب سرد تیره ، با آتشی قرین شد

یک عمر در طواف ، این قبله عاشقانه
بر ما عیان حقیقت ، بیرون ز هر فسانه

صوفی در آرزویِ ، پاداش روز فرداست
اینجا شراب باقی ، در عیش ما مهیاست

پرسی دلیل آتش ، در عیش ما کدامست
بنگر به شعر عرفان ، آتش در آن عیانست

 

"مهندس محمد دانشمند "
daneshmand1354@gmail.com

اشعار فروغ فرخزاد  " تو "

تو 

پیشانی بلند تو در نور شمع‌ها
آرام و رام بود چو دریای روشنی
با ساقهای نقره نشانش نشسته بود!
در زیر پلکهای تو رویای روشنی

من تشنه‌ی صدای تو بودم که می‌سرود
در گوشم آن کلام خوشِ دلنواز را
چون کودکان که رفته ز خود گوش می‌کنند!
افسانه های کهنه‌ی لبریز راز را

آنگه در آسمان نگاهت گشوده گشت
بال بلور قوس و قزح‌های رنگ‌ رنگ
در سینه قلب روشن محراب می‌تپید
من شعله ور در آتش آن لحظه‌ی درنگ

گفتم خموش آری و همچون نسیم صبح!
لرزان و بی‌قرار وزیدم بسوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز
در سینه هیچ نیست به جز آرزویِ تو ...


#فروغ_فرخزاد

اشعار گروس عبدالملکیان

کلید را...
در جمجه‌ام ...
بچرخان و داخل شو...
به آغوش اعصابم بیا ...!
در تاریکی سرم بنشین ...
اتاق را بگرد و هرچه را که ...
سال هاست پنهان کرده ام ...
از دهانم بیرون بریز پرده ها را کنار بزن...
چشم ها را بشکن و متن را از نقطه‌ای که...
 در آن اسیر شده آزاد کن ... !


گروس عبدالملکیان

اشعار محمد دانشمند  " شاگردی انسان در پیشگاه عنکبوت "

شاگردی انسان در پیشگاه عنکبوت

دیدم من عنکبوتی ، بر روی سقف خانه
خلوت گزیده عمری ، در کنج آشیانه

گفتم که زندگانی ، محتاج آب جاری است
این گوشه ی خرابه ، از آب و دانه عاری است

گفتا که آفرین بر ،  این پرسش و سوالت
دانم که بهره داری ، از هوش  و از ذکاوت

پاسخ به این معما ، رمزی نهفته دارد
این باغِ  پر معما ، صد گل به غنچه دارد

دانم که آدمیزاد ، ناپخته و عجول است
صبر و تحمل اینجا ، از اولین اصول است

گفتم که صبر و طاقت ، از من نخواهد استاد
مجنون و بی قرارم ، در سر هوای فریاد

گفتا چهل شبانروز ،  بر ما غذا نیامد
لیکن خمی به ابرو ، یا چشم ما نیامد

گفتم ز عنکبوتان ، مرتاضتر ندیدم 
در ترک مهر دنیا ، آماده تر ندیدم

گفتم چهل شبانروز ، در خدمتت بمانم
تا راه و رسم عزلت ، در مکتبت بخوانم

مردم چرا نیایند ، در محضرت نشینند
اسرار عشق و مستی ، اینجا فرا بگیرند؟

در گفتگو که ناگه ،  پروانه ای بیامد
از بخت بد  همان دم ، در تور وی در آمد

گفتا که آب و روزی ، با پای خو بیاید
اندازه ی کفایت ، در دام ما در آید

دیدم به تار و پودش ، شبنم نشسته باشد
روزی ز آب شبنم ، بر وی نوشته باشد

گفتا که شبنم صبح ، بر ما بسی گوارا ست
چونان شراب باقی ، خوش عطر و مجلس آراست

آنکس که روزی او ، با پای خود بیاید
باشد بر او کرامت ، ایمان او فزاید

گفتا اگر که آدم ، اسلام و توبه آرد
درهای آسمانها ،  بر روی او گشاید

از آسمان بیامد ، روزی به سوی مریم
هم بر تو نیز آید ، از آسمان و از یم

یک سفره ی بهشتی ، آمد به سوی عیسی
این را شنیده ام از، یک راهب کلیسا


گفتم غذای انسان ، هر صبح و ظهر و شامست
در عیش و نوش آنان ، دنیا بسی به کامست

گفتا که آدمیزاد ، از مرگ در فرارست
زینسان در آرزوی ، عمرِ پس از هزار است

در قصر آرزوها ، سرگرم نادرستی است
خر مهره ها به چشمش ، چون گوهر بهشتی است

لیکن بقا و بودن ، در پیش ما مساوی است
بر ما مهم نباشد ، از عمر ما چه باقی است

گفتا که آدمیزاد ، مقتول مهر دنیاست
رویش به سوی دنیا ، پُشتش به سوی عقباست

گفتا نمان در اینجا ،  این نقطه ی فراقست
گفتم نصیحتی کن ، ایمان من خرابست

گفتا دوباره بنگر ، با چشم با بصیرت
هر سوی پیر و مرشد ، هر سو نشان و آیت

گفتم تو کی در آیی ، از چله های عزلت
گفتا اگر بیاید ، آن یار ماه صورت

" مهندس محمد دانشمند "

daneshmand1354@gmail.com

اشعار محمد دانشمند   " خانه ی مادر بزرگ "

به شهر خوب دیزیچه همیشه
ز نور حضرت حق جلوه ها بود 

شنو از فاطمه مادر بزرگم     1
که در حرف و کلامش نکته ها بود

برای کودکانش حرف تازه 
میان قصه ها ، افسانه ها بود 

به شبها قصه ی شب بام و لب بام     2
تسلی بخش خواب بچه ها بود 

مرا از ترس این غول شبانه 
که کودک را بَرَد اندیشه ها بود

کنار خانه اش باغی پر از گل
میان سبزه ها آلاله ها بود 

به باغ اندر درختان فراوان 
پر از سیب و انار و میوها بود 

شبانگاهان که بوی عطر دم پخت 
روان اندر حیاط و در هوا بود 

شغال باغ بالا دزد خانه 2
که هر شب از صدایش زوزه ها بود

برای خوردن از آن شام دم پخت
شغال و روبهان را حیله ها بود

خنک آبی روان در باغِ خانه 
چو آب زندگانی دلگشا بود 

ز کاه و یونجه و سبزینه شبدر 
برای اسب و استر خوش غذا بود 

به نزدیکی یکی خندق پر از مار 
پر از قورباغه های خوش صدا بود 

گهی ماری روان بر سقف خانه 
صدای جیغ خانمها هوا بود

زگلبانگ خروس و مرغ و قمری
تو گویی قصه ی راز بقا بود 

برای هر پرستوی مهاجر 
به زیر سقف چوبین لانه ها بود 

به سوراخ گلی در کنج دیوار 
صدای وز وز زنبورها بود 

ز سوز نیش یک زنبور گاوی
به ناگه کودکی را ناله ها بود

به پای حوض ماهی ، چاه آبی
که از آبش ، فراوان بهره ها بود 

به ماه مهر بوی ناب شلتوک 
به هر سو رنگ زرد ساقه ها بود 

درختان بزرگ پر ز گردو
که هر شاخش رها در کوچه ها بود

کلاغان بر درختان جست و خیزان 
پر از گنجشک و قمری بام ما بود 

کلاغان سیاه فصل پاییز 
سیه پوش درخت و شاخه ها بود 

به بهمن هر کسی در زیر کرسی 
لحافی گرم و پشمین روی پا بود

بهشت ما بهشت دار باقی
به آینده بسی امیدها بود 

در آن خانه به دنیا پا نهادم 
که حکم آن ز تقدیر و قضا بود 

چراغ خانه ی ما هست مادر 
که شوقش بر اذان و بر دعا بود   

مرا نام پدر عبدالکریم است 
که در خدمت به مردم بی ریا بود 

مرا نام محمد بر نهادند 
کلاس درس ما عشق و وفا بود 

مرا از نسل نیکان آفریدند
که نیکی جاری اندر نسل ما بود 

 

"مهندس محمد دانشمند"

daneshmand1354@gmail.com

توضیحات شعر : 

1-خانه مادر بزرگ در شهر دیزیچه در محله ای قدیمی بود 
جویبار آبی که آنرا مسعود آباد می گفتند از میان شهر می گذشت 

2-شب بام و لب بام یک غول افسانه ای که شبها به لب بام آمده و کودکانی که نمی خوابند یا اذیت می کنند را با خود می برد 

3-شغال باغ بالا یک شعر قدیمی است که مادر بزرگ آنرا میخواند 
شغال باغ بالا پات بشکنه ایشالا
مرغ منا تو بردی سرپا نشستی خوردی

اشعار فرشته رضایی " خسته ام "

 خسته ام 

خسته ام خیلی خسته …
از دوست داشتن آمده ام !
و اگر تمام عمر استراحت کنم و همه ی آرامبخش های دنیا را ببلعم خوب نمیشوم …
خسته ام، خیلی خسته
از جنگ آمده ام !
من مدت ها برای دوست داشته شدن جنگیدم
زنده برگشتم اما… با مین های خنثی نشده در اطرافم
با نارنجک های از ضامن جدا شده در دستانم 
و گلوله های باقی مانده در تنفگم
زنده برگشتم اما…پر از خاطره! 
از غافلگیر شدن میترسم…
از لحظه های تنهایی
از مین هایی که قرار است زیر پایم بترکند
وخاطره هایی که در مغزم …

فرشته رضایی
 

اشعار محمد دنشمند " بیوگرافی "

 

محمد دانشمند ، در بهمن سال 1354 در شهر دیزیچه ،از استان اصفهان، در خانواده مذهبی چشم به جهان گشود .این شهر در ساحل زاینده رود قرار دارد. از اینرو دوران کودکی را در محیطی سرسبز و خرم سپری کرد. 
شعر "خانه ی مادر بزرگ" را ، در توصیف محیط سرسبز دوران کودکی سروده است. 
کارهای کشاورزی در زمینهای برنج و گندم از او انسانی سخت کوش ساخت.
دوره دبستان و راهنمایی را در این شهر به پایان رساند . مسجد امام حسین علیه السلام ، شهر دیزیچه کانون فعالیت فرهنگی مذهبی در این شهر بود که در این فعالیتها شرکت داشت .
در سال 1368 در آزمون ورودی دبیرستان شبانه روزی نمونه آیه الله طالقانی اصفهان قبول شد و در طول چهار سال از محضر اساتید بزرگوار این دبیرستان بهره های فراوانی برد و در رشته ریاضی و فیزیک دیپلم گرفت.
این دبیرستان یکی از بزرگترین الطاف الهی بود که شامل حال او شد درباره الطاف الهی می گوید
صوفی در آرزوی پاداش روز فرداست 
اینجا شراب باقی در کام ما مهیاست
پرسی دلیل آتش در عیش ما کدامست 
بنگر به شعر عرفان آتش در آن عیانست


تا کنون چند شعر درباره تاثیر دوره چهارساله دبیرستان سروده است مانند:
گر نبود آن چار سال معرفت – بی گمان بر من هلاکت آمدی 
گر نبود استاد و درس و مدرسه – در ره من کی هدایت آمدی
در سال 1377 از دانشگاه شهید باهنر کرمان در رشته مهندسی معدن مدرک کارشناسی گرفت و به خدمت سربازی رفت . 
از آنجایی که به رشته مهندسی معدن علاقه نداشت در شغل برنامه نویسی نرم افزار ، به دنیای صنعت وارد شد . کار در این رشته پیچیده علمی از وی انسانی اهل منطق و ریاضی ساخت . و همزمان به مطالعه در زمینه های گوناگون علوم انسانی مشغول شد .
نویسندگی را با نوشتن خاطرات روزانه شروع کرد . این نوشته ها در دوره دانشجویی رنگ تحلیل مسائل روز را به خود گرفت. 
علاقه زیادی به موسیقی سنتی ایران داشت ، این علاقه سبب شد که با اشعار بزرگان ادب آشنا شود. و در نوشته هایش از این اشعار استفاده می کرد 
در دهه 90 با توسعه فضای مجازی تصمیم گرفت اندیشه های خود را در این فضا به اشتراک بگذارد.
از آنجایی که نوشته های او در آغاز ، چندان مورد توجه قرار نگرفت بارها روش نوشتن را عوض کرد تا شاید بتواند نظر خوانندگان را جلب کند.
در سال 1398 تصمیم گرفت نوشته های خود را در قالب شعر و داستان عرفانی ارائه دهد
 از اینرو تصمیم گرفت شعر بگوید. نام عرفان را برای شعر خود برگزید هر چند بعدا از این نام پشیمان شد ولی نام بهتری پیدا نکرد. 
اولین اشعار او تقلیدی از بزرگان ادب است مانند این شعر که نیم مصرع اول آن از استاد رهی معیری است 
از گل شنیدم بوی او ، در غنچه دیدم روی او 
بر قدسیان کوی او  ، هر شب رسد فریاد من

بیشتر اشعار او عرفانی است مانند
گر خداوند نظر بر فقرا اندازد
در و دیوار بر او  حل معما سازد
در فیض ازلی باز شود گر روزی
مرغکی یا ملخی مرشد و ملا سازد
من کجا شعر کجا قافیه چون باشد و وزن
شربتی لعل به کام من رسوا سازد 

یا درباره نماز شب
یارب تو مگیر از من ، این سوز سحرگاهی
زیرا که ندارم جز، درگاه تو درگاهی
سرمایه ی من نَبوَد ، جز راز و نیاز شب
ور نه که منم موری ، محتاج پر کاهی
اشعار او بیشتر خط فکری او را دنبال می کند از نگاه او جهان خلقت سراسر اعجاز است و در و دیوار معلم انسانها هستند. 
مانند شعری درباره شاگردی انسان درپیشگاه عنکبوت یا "خلقت مگس" و شعر "قانون جذب" که در مورد خلقت جمادات است 

ایمیل مهندس انشمند:

daneshmand1354@gmail.com

اشعار فاضل نظری  " آونگ "

طاووس من ! حتی تو هم در حسرت رنگی !
حتی تو هم با سرنوشت خویش در جنگی !

یک روز دیگر کم شد از عمرت، خدا را شکر
امروز قدری کمتر از دیروز دلتنگی

از "خود" گریزانی چرا ای سنگ! باور کن
حتی اگر در کعبه باشی باز هم سنگی

عمریست در نی شور شادی میدمی، اما
از نی نمی آید به جز اندوه آهنگی

دنیا پلی دارد که در هر سوی آن باشی
در فکر سوی دیگری ! آوخ چه آونگی !

" استاد فاضل نظری "