اشعار محمد دانشمند " شاگردی انسان در پیشگاه عنکبوت "
شاگردی انسان در پیشگاه عنکبوت
دیدم من عنکبوتی ، بر روی سقف خانه
خلوت گزیده عمری ، در کنج آشیانه
گفتم که زندگانی ، محتاج آب جاری است
این گوشه ی خرابه ، از آب و دانه عاری است
گفتا که آفرین بر ، این پرسش و سوالت
دانم که بهره داری ، از هوش و از ذکاوت
پاسخ به این معما ، رمزی نهفته دارد
این باغِ پر معما ، صد گل به غنچه دارد
دانم که آدمیزاد ، ناپخته و عجول است
صبر و تحمل اینجا ، از اولین اصول است
گفتم که صبر و طاقت ، از من نخواهد استاد
مجنون و بی قرارم ، در سر هوای فریاد
گفتا چهل شبانروز ، بر ما غذا نیامد
لیکن خمی به ابرو ، یا چشم ما نیامد
گفتم ز عنکبوتان ، مرتاضتر ندیدم
در ترک مهر دنیا ، آماده تر ندیدم
گفتم چهل شبانروز ، در خدمتت بمانم
تا راه و رسم عزلت ، در مکتبت بخوانم
مردم چرا نیایند ، در محضرت نشینند
اسرار عشق و مستی ، اینجا فرا بگیرند؟
در گفتگو که ناگه ، پروانه ای بیامد
از بخت بد همان دم ، در تور وی در آمد
گفتا که آب و روزی ، با پای خو بیاید
اندازه ی کفایت ، در دام ما در آید
دیدم به تار و پودش ، شبنم نشسته باشد
روزی ز آب شبنم ، بر وی نوشته باشد
گفتا که شبنم صبح ، بر ما بسی گوارا ست
چونان شراب باقی ، خوش عطر و مجلس آراست
آنکس که روزی او ، با پای خود بیاید
باشد بر او کرامت ، ایمان او فزاید
گفتا اگر که آدم ، اسلام و توبه آرد
درهای آسمانها ، بر روی او گشاید
از آسمان بیامد ، روزی به سوی مریم
هم بر تو نیز آید ، از آسمان و از یم
یک سفره ی بهشتی ، آمد به سوی عیسی
این را شنیده ام از، یک راهب کلیسا
گفتم غذای انسان ، هر صبح و ظهر و شامست
در عیش و نوش آنان ، دنیا بسی به کامست
گفتا که آدمیزاد ، از مرگ در فرارست
زینسان در آرزوی ، عمرِ پس از هزار است
در قصر آرزوها ، سرگرم نادرستی است
خر مهره ها به چشمش ، چون گوهر بهشتی است
لیکن بقا و بودن ، در پیش ما مساوی است
بر ما مهم نباشد ، از عمر ما چه باقی است
گفتا که آدمیزاد ، مقتول مهر دنیاست
رویش به سوی دنیا ، پُشتش به سوی عقباست
گفتا نمان در اینجا ، این نقطه ی فراقست
گفتم نصیحتی کن ، ایمان من خرابست
گفتا دوباره بنگر ، با چشم با بصیرت
هر سوی پیر و مرشد ، هر سو نشان و آیت
گفتم تو کی در آیی ، از چله های عزلت
گفتا اگر بیاید ، آن یار ماه صورت
" مهندس محمد دانشمند "
daneshmand1354@gmail.com
