شاگردی انسان در پیشگاه عنکبوت

دیدم من عنکبوتی ، بر روی سقف خانه
خلوت گزیده عمری ، در کنج آشیانه

گفتم که زندگانی ، محتاج آب جاری است
این گوشه ی خرابه ، از آب و دانه عاری است

گفتا که آفرین بر ،  این پرسش و سوالت
دانم که بهره داری ، از هوش  و از ذکاوت

پاسخ به این معما ، رمزی نهفته دارد
این باغِ  پر معما ، صد گل به غنچه دارد

دانم که آدمیزاد ، ناپخته و عجول است
صبر و تحمل اینجا ، از اولین اصول است

گفتم که صبر و طاقت ، از من نخواهد استاد
مجنون و بی قرارم ، در سر هوای فریاد

گفتا چهل شبانروز ،  بر ما غذا نیامد
لیکن خمی به ابرو ، یا چشم ما نیامد

گفتم ز عنکبوتان ، مرتاضتر ندیدم 
در ترک مهر دنیا ، آماده تر ندیدم

گفتم چهل شبانروز ، در خدمتت بمانم
تا راه و رسم عزلت ، در مکتبت بخوانم

مردم چرا نیایند ، در محضرت نشینند
اسرار عشق و مستی ، اینجا فرا بگیرند؟

در گفتگو که ناگه ،  پروانه ای بیامد
از بخت بد  همان دم ، در تور وی در آمد

گفتا که آب و روزی ، با پای خو بیاید
اندازه ی کفایت ، در دام ما در آید

دیدم به تار و پودش ، شبنم نشسته باشد
روزی ز آب شبنم ، بر وی نوشته باشد

گفتا که شبنم صبح ، بر ما بسی گوارا ست
چونان شراب باقی ، خوش عطر و مجلس آراست

آنکس که روزی او ، با پای خود بیاید
باشد بر او کرامت ، ایمان او فزاید

گفتا اگر که آدم ، اسلام و توبه آرد
درهای آسمانها ،  بر روی او گشاید

از آسمان بیامد ، روزی به سوی مریم
هم بر تو نیز آید ، از آسمان و از یم

یک سفره ی بهشتی ، آمد به سوی عیسی
این را شنیده ام از، یک راهب کلیسا


گفتم غذای انسان ، هر صبح و ظهر و شامست
در عیش و نوش آنان ، دنیا بسی به کامست

گفتا که آدمیزاد ، از مرگ در فرارست
زینسان در آرزوی ، عمرِ پس از هزار است

در قصر آرزوها ، سرگرم نادرستی است
خر مهره ها به چشمش ، چون گوهر بهشتی است

لیکن بقا و بودن ، در پیش ما مساوی است
بر ما مهم نباشد ، از عمر ما چه باقی است

گفتا که آدمیزاد ، مقتول مهر دنیاست
رویش به سوی دنیا ، پُشتش به سوی عقباست

گفتا نمان در اینجا ،  این نقطه ی فراقست
گفتم نصیحتی کن ، ایمان من خرابست

گفتا دوباره بنگر ، با چشم با بصیرت
هر سوی پیر و مرشد ، هر سو نشان و آیت

گفتم تو کی در آیی ، از چله های عزلت
گفتا اگر بیاید ، آن یار ماه صورت

" مهندس محمد دانشمند "

daneshmand1354@gmail.com