عبید زاکانی : قصهٔ درد دل و غصهٔ شبهای دراز

عبید زاکانی

قصه ی درد دل و غصهٔ شبهای دراز

صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز

محرمی نیست که با او به کنار آرم روز

مونسی نیست که با وی به میان آرم راز

در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار

دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز

خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجام

یا چه صبحست سعادت که ندارد آغاز

بی‌نیازی ندهد دهر خدایا تو بده

سازگاری نکند خلق خدایا تو بساز

از سر لطف دل خستهٔ بیچاره عبید

بنواز ای کرم عام تو بیچاره نواز

عبید زاکانی / بکشت غمزه ی آن شوخ بی‌گناه مرا

بکشت غمزه ی آن شوخ بی‌گناه مرا

فکند سیب زنخدان او به چاه مرا

غلام هندوی خالش شدم ندانستم

کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا

دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی

ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا

هزار بار فتادم به دام دیده و دل

هنوز هیچ نمیباشد انتباه مرا

ز مهر او نتوانم که روی برتابم

ز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا

به جور او چو بمیرم ز نو شوم زنده

اگر به چشم عنایت کند نگاه مرا

عبید از کرم یار بر مدار امید

که لطف شامل او بس امیدگاه مرا

عبید زاکانی

از دوبیتی های طنز عبید زاکانی

گفتم عقلم گفت که حیران منست

گفتم جانم گفت که قربان منست



گفتم که دلم گفت که آن دیوانه

در سلسله ی زلف پریشان منست

عبید زاکانی

 

داستان موش و گربه معرفترین شعر عبیدزاکانی


معرفترین شعر عبیدزاکانی

اگر داری تو عقل و دانش و هوش
بیا بشنو حدیث گربه و موش

بخوانم از برایت داستانی
که در معنای آن حیران بمانی

ای خردمند عاقل ودانا
قصهٔ موش و گربه برخوانا

قصهٔ موش و گربهٔ مظلوم
گوش کن همچو در غلطانا

از قضای فلک یکی گربه
بود چون اژدها به کرمانا


شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر
شیر دم و پلنگ چنگانا


از غریوش به وقت غریدن
شیر درنده شد هراسانا


سر هر سفره چون نهادی پای
شیر از وی شدی گریزانا


روزی اندر شرابخانه شدی
از برای شکار موشانا


در پس خم می‌نمود کمین
همچو دزدی که در بیابانا

ناگهان موشکی ز دیواری
جست بر خم می خروشانا


سر به خم برنهاد و می نوشید
مست شد همچو شیر غرانا


گفت کو گربه تا سرش بکنم
پوستش پر کنم ز کاهانا


گربه در پیش من چو سگ باشد
که شود روبرو بمیدانا


گربه این را شنید و دم نزدی
چنگ و دندان زدی بسوهانا


ناگهان جست و موش را بگرفت
چون پلنگی شکار کوهانا


موش گفتا که من غلام توام
عفو کن بر من این گناهانا


مست بودم اگر گهی خوردم
گه فراوان خورند مستانا


گربه گفتا دروغ کمتر گوی
نخورم من فریب و مکرانا


گربه آن موش را بکشت و بخورد
سوی مسجد شدی خرامانا


دست و رو را بشست و مسح کشید
ورد میخواند همچو ملانا

بار الها که توبه کردم من
ندرم موش را بدندانا


بهر این خون ناحق ای خلاق
من تصدق دهم دو من نانا


آنقدر لابه کرد و زاری کردی
تا بحدی که گشت گریانا


موشکی بود در پس منبر
زود برد این خبر بموشانا


مژدگانی که گربه تائب شد
زاهد و عابد و مسلمانا


بود در مسجد آن ستوده خصال
در نماز و نیاز و افغانا


این خبر چون رسید بر موشان
همه گشتند شاد و خندانا


هفت موش گزیده برجستند
هر یکی کدخدا و دهقانا


برگرفتند بهر گربه ز مهر
هر یکی تحفه‌های الوانا


آن یکی شیشهٔ شراب به کف
وان دگر بره‌های بریانا


آن یکی طشتکی پر از کشمش
وان دگر یک طبق ز خرمانا


آن یکی ظرفی از پنیر به دست
وان دگر ماست با کره نانا


آن یکی خوانچه پلو بر سر
افشره آب لیمو عمانا

نزد گربه شدند آن موشان
با سلام و درود و احسانا

عرض کردند با هزار ادب
کای فدای رهت همه جانا

لایق خدمت تو پیشکشی
کرده‌ایم ما قبول فرمانا


گربه چون موشکان بدید بخواند
رزقکم فی السماء حقانا

من گرسنه بسی بسر بردم
رزقم امروز شد فراوانا

روزه بودم به روزهای دگر
از برای رضای رحمانا


هرکه کار خدا کند بیقین
روزیش میشود فراوانا


بعد از آن گفت پیش فرمائید
قدمی چند ای رفیقانا

ادامه داستان را در " ادامه مطالب " زیر بخوانید :

ادامه نوشته

ز سوز عشق من جانت بسوزد

عبید زاکانی :

ز سوز عشق من جانت بسوزد
همه پیدا و پنهانت بسوزد


ز آه سرد و سوز دل حذر کن
که اینت بفسرد وانت بسوزد


مبر نیرنگ و دستان پیش آن کو
به صد نیرنگ و دستانت بسوزد


به دست خویشتن شمعی میفروز
که هر ساعت شبستانت بسوزد


چه داری آتشی در زیر دامان
کز آن آتش گریبانت بسوزد


دل اندر وصل من بستی و ترسم
که ناگه تاب هجرانت بسوزد


ندارد سودت آن گاهی که گوئی
عبید آن نامسلمانت بسوزد

از بهترین شعرهای عبید زاکانی

عبید زاکانی :

قصه ی درد دل و غصه ی شبهای دراز

صورتی نیست که جائی بتوان گفتن باز

محرمی نیست که با او به کنار آرم روز

مونسی نیست که با وی به میان آرم راز

در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار

دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز

خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجام

یا چه صبحست سعادت که ندارد آغاز

بی‌نیازی ندهد دهر خدایا تو بده

سازگاری نکند خلق خدایا تو بساز

از سر لطف دل خسته ی بیچاره عبید

بنواز ای کرم عام تو بیچاره نواز