نادر نادرپور / پیکر تراش پیـــرم و با تیشه ی خیال

پیکر تراش پیـــرم و با تیشه ی خیال

یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشــــم سیــه را خریده ام

بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست

پـــــا شیده ام شراب کف آلـــــــود مــــــاه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهـــــم

دزدیده ام زچشم حسودان ، نگاه را

تا پیچ و تاب قد تــــو را دلنشین کنـــم

دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام

از هـــر زنی ، تراش تنی وام کرده ام 

از هر قدی ، کرشمه رقصی ربوده ام

اما تو چون بتی کـــــه به بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای 

مست از می غــــروری و دور از غـــــــم منی

گویی دل از کسی که تو را ساخت، کنده ای

هشدار زآنکه در پس این پرده ی نیاز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند

ببینند سایه ها که تو را هم شکسته ام !

نادر نادرپور

شعری از نادر نادر پور

گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود

اینك هزار بار ، رها كرده بودمت


زان پیشتر كه باز مرا سوی خود كِشی

در پیش پای مرگ فدا كرده بودمت


هر بار كز تو خواسته ام بر كنم امید


آغوش گرم خویش برویم گشاده ای


دانسته ام كه هر چه كنی جز فریب نیست

اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای


در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب

لیكن هزار جامه بر اندام او كنی


چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت

او را طلب كنی و مرا رام او كنی


روزی نقاب عشق به رخسار او نهی

تا نوری از امید بتابد به خاطرم 


روزی غرور شعر و هنر نام او كنی

تا سر بر آفتاب بسایم كه شاعرم


در دام این فریب ، بسی دیر مانده ام

دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش


ای زندگی ، دریخ كه چون از تو بگسلم

در آخرین فریب تو جویم پناه خویش 


نادر نادرپور

شعری از نادر نادر پور    @@@/

 نادر نادر پور :

ای آتشی که شعله کشان از درون شب

برخاستی به رقص

اما بدل به سنگ شدی در سحرگھان

ای یادگار خشم فروخورده ی زمین

در روزگار گسترش ظلم آسمان

ای معنی غرور

نقطه ی طلوع و غروب حماسه ها

ای کوه پر شکوه اساطیر باستان

ای خانه ی قباد

ای آشیان سنگی سیمرغ سرنوشت

ای سرزمین کودکی زال پھلوان

ای قله ی شگرف

گور بی نشانه ی جمشید تیره روز

ای صخره ی عقوبت ضحاک تیره جان

ای کوه ، ای تھمتن ، ای جنگجوی پیر

ای آنکه خود به چاه برادر فرو شدی

اما کلاه سروری خسروانه را

در لحظه ی سقوط

از تنگنای چاه رساندی به کھکشان

ای قله ی سپید در آفاق کودکی

چون کله قند سیمین در کاغذ کبود

ای کوه نوظھور در اوهام شاعری

چون میخ غول پیکر بر خیمه ی زمان

من در شبی که زنجره ها نیز خفته اند

تنھاترین صدای جھانم که هیچ گاه

از هیچ سو ، به هیچ صدایی نمیرسم

من در سکوت یخ زده ی این شب سیاه

تنھاترین صدایم و تنھاترین کسم

تنھاتر از خدا

در کار آفرینش مستانه ی جھان

تنھاتر از صدای دعای ستاره ها

در امتداد دست درختان بی زبان

تنھاتر از سرود سحرگاهی نسیم

در شھر خفتگان

هان ، ای ستیغ دور

آیا بر آستان بھاری که می رسد

تنھاترین صدای جھان را سکوت تو

کان انعکاس تواند داد ؟

آیا صدای گمشده ی من نفس زنان

راهی به ارتفاع تو خواهد برد ؟

آیا دهان سرد تو را ، لحن گرم من

آتشفشان تازه تواند کرد ؟

آه ای خموش پاک

ای چھره ی عبوس زمستانی

ای شیر خشمگین

آیا من از دریچه ی این غربت شگفت

بار دگر برآمدن آفتاب را

از گرده ی فراخ تو خواهم دید ؟

آیا تو را دوباره توانم دید ؟

غزلی زیبا از نادر نادرپور

من آن درخت زمستانی ، بر آستان بھارانم

که جز به طعنه نمی خندد ، شکوفه بر تن عریانم

ز نوشخند سحرگاهان ، خبر چگونه توانم داشت

منی که در شب بی پایان ، گواه گریه ی بارانم

شکوه سبز بھاران را ، برین کرانه نخواهم دید

که رنگ زرد خزان دارد ، همیشه خاطر ویرانم

چنان ز خشم خداوندی ، سرای کودکی ام لرزید 

که خاک خفته مبدل شد ، به گاهواره ی جنبانم

 درین دیار غریب ای دل ، نشان ره از چه کسی پرسم ؟

 که همچو برگ زمین خورده ، اسیر پنجه ی طوفانم

 میان نیک و بد ایام ، تفاوتی نتوانم یافت

 که روز من به شبم ماند ، بھار من به زمستانم

 نه آرزوی سفر دارد ، نه اشتیاق خطر کردن ،

 دلی که می تپد از وحشت ، در اندرون پریشانم

 غلام همت خورشیدم ، که چون دریچه فرو بندد

 نه از هراس من اندیشد ، نه از سیاهی زندانم

 کجاست باد سحرگاهان ، که در صفای پس از باران

 کند به یاد تو ، ای ایران به بوی خاک تو مھمانم

از : نادر نادرپور

از اشعار نادر نادر پور

 از اشعار نادر نادر پور :

مرا عشق تو در پیری جوان کرد

دلم را در غریبی شادمان کرد

 

به آفاق شبم رنگ سحر داد

مرا آیینه دار آسمان کرد

 

خوشا مھری که چون در من درخشید

جھان را با من از نو مھربان کرد

 

خوشا نوری که چون در اشک من تافت

نگاهم را پر از رنگین کمان کرد

 

هزاران یاد خودش را در هم آمیخت

مرا گنجینه ی یاد جھان کرد

 

غم تلخ مرا از دل به در برد

تب شوق تو را در من روان کرد

 

وزان تب ، آتشی پنھان برافروخت

که شادی را به جانم ارمغان کرد

 

مرا با چون تویی همآشیان ساخت

تو را با چون منی همداستان کرد

 

گواهی بھتر از حافظ ندارم

که قولش این غزل را جاودان کرد

 

شب تنھایی ام در قصد جان بود

خیالت لطفھای بیکران کرد

شعری زیبا از نادر نادر پور

بر شیشه عنکبوت درشت شکستگی

تاری تنیده بود

الماس چشمهای تو بر شیشه خط کشید

و آن شیشه در سکوت درختان شکست و ریخت

چشم تو ماند و ماه

وین هر دو دوختند به چشمان من نگاه

از : نادر نادر پور

شعر زمین و زمان از نادر نادرپور

 شعر زمین و زمان از نادر نادرپور 

جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من

کز کوچه های خاکی و خاموش میگذشت

آبی به روشنایی باران داشت

وز لابلای توده ی انبوه خار و سنگ

خندان و نغمه خوان

سیری بسان باد بھاران داشت

در عمق آفتابی او : رنگ ریگھا

با طیفھای نیلی و نارنجی و کبود

نقشی به دلربایی فرش آفریده بود

جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من

در نور نقره فام سحرگھان

عکس کبوتران مھاجر را

از پشت شاخ و برگ سپیداران

بر سطح موجدار درخشانش

مانند طرح پارچه جان می داد

در روزهای تیره ی بی باران

تصویر گیسوان دست حنا بسته ی چنار

یا : عکس دام شیشه ای عنکبوت را

با قطره های شبنم شفاف صبحدم

بر بالھای زبر و درخشنده ی مگس

در لابلای سبزی انبوه شاخسار

بر لوح پاک خویش نشان می داد

وان جاری زلال در آغوش تنگ او

همواره از دو سو

با پونه های وحشی و با ریشه های پیر

آمیزی مدام و ملایم داشت

در حفره های خاک فرو می رفت

در لایه های سنگ نھان می شد

وانگه دوباره سوی زمینھای دوردست

آرام و بی شتاب روان می شد

جوی بزرگ دهکده ی زادگاه من

پنداشتی که جوی زمان بود

کز لابلای خاطره های عزیز عمر

با رنگھای نیلی و نارنجی و کبود

سنگین تر و غلیظ تر از جوی انگبین

در گلشن بھشت

راهی به سوی وادی آینده می گشود

کنون همان زلال که آب است یا زمان

در جویھای محکم سیمانی

از سرزمین غربت ما : سالخوردگان

چون برق می گریزد و چون باد می رود

زیرا که راه او

از لابلای توده ی سنگ و گیاه نیست

میلش به هیچ خاطره در طول راه نیست

او ، پشت هیچ ریشه توقف نمی کند

یا پیش هیچ پونه نمی ماند

وز هیچ برگ مرده نمی ترسد

اینجا : زمان و خاطره بیگانه از همند

وز یکدگر بسان شب و روز می رمند

آری، درین دیار

در غربتی به وسعت اندوه و انتظار

ما ، با زمان به سوی فنا کوچ می کنیم

بی هیچ اشتیاق

بی هیچ یادگار