نادر نادر پور :

ای آتشی که شعله کشان از درون شب

برخاستی به رقص

اما بدل به سنگ شدی در سحرگھان

ای یادگار خشم فروخورده ی زمین

در روزگار گسترش ظلم آسمان

ای معنی غرور

نقطه ی طلوع و غروب حماسه ها

ای کوه پر شکوه اساطیر باستان

ای خانه ی قباد

ای آشیان سنگی سیمرغ سرنوشت

ای سرزمین کودکی زال پھلوان

ای قله ی شگرف

گور بی نشانه ی جمشید تیره روز

ای صخره ی عقوبت ضحاک تیره جان

ای کوه ، ای تھمتن ، ای جنگجوی پیر

ای آنکه خود به چاه برادر فرو شدی

اما کلاه سروری خسروانه را

در لحظه ی سقوط

از تنگنای چاه رساندی به کھکشان

ای قله ی سپید در آفاق کودکی

چون کله قند سیمین در کاغذ کبود

ای کوه نوظھور در اوهام شاعری

چون میخ غول پیکر بر خیمه ی زمان

من در شبی که زنجره ها نیز خفته اند

تنھاترین صدای جھانم که هیچ گاه

از هیچ سو ، به هیچ صدایی نمیرسم

من در سکوت یخ زده ی این شب سیاه

تنھاترین صدایم و تنھاترین کسم

تنھاتر از خدا

در کار آفرینش مستانه ی جھان

تنھاتر از صدای دعای ستاره ها

در امتداد دست درختان بی زبان

تنھاتر از سرود سحرگاهی نسیم

در شھر خفتگان

هان ، ای ستیغ دور

آیا بر آستان بھاری که می رسد

تنھاترین صدای جھان را سکوت تو

کان انعکاس تواند داد ؟

آیا صدای گمشده ی من نفس زنان

راهی به ارتفاع تو خواهد برد ؟

آیا دهان سرد تو را ، لحن گرم من

آتشفشان تازه تواند کرد ؟

آه ای خموش پاک

ای چھره ی عبوس زمستانی

ای شیر خشمگین

آیا من از دریچه ی این غربت شگفت

بار دگر برآمدن آفتاب را

از گرده ی فراخ تو خواهم دید ؟

آیا تو را دوباره توانم دید ؟