در این خزان وحشی،چون برگ توی بادم

سرد است بی تو دنیا کی می‌رسی به دادم؟

دستان باورت را گم کرده دستهایم
در این قنوت آخر یخ بسته اعتقادم

چون چشمه می دویدم تا رود از سر کوه
حالا شبیه چاهی در حال انجمادم

لبریز شعر بودم همچون کتاب خورشید
اما در این شبستان یک ماه بیسوادم

می جویمت اگر چه در کوچه های خالی
ای سایه ی رمَنده کی می روی ز یادم؟


پروا ربیع زاده

اسفند۱۴۰۲