اشعار شمس لنگرودی

وتو هم‌روزی پیر می‌شوی،
امامن ...
پیرتر ازاین ‌نخواهم‌شد،
درلحظه‌ای ازعمرم‌ متوقف شدم ...!
منتظرم بیایی
واز برابر من‌بگذری
زیبا‌،پیرشده
آراسته به‌نوری
که ازتاریکی من‌دریغ کرده‌ای

"شمس لنگرودی"

اشعار شمس لنگرودی

به حرمت نان و نمکى که با هم خوردیم
نان را تو ببر
که راهت بلند است
و طاقتت کوتاه !
نمک را بگذار برای من !
میخواهم
این زخم
تا همیشه تازه بماند !

"شمس لنگرودی"

تولد ترانه / شمس لنگرودی


بی‌آن‌که بوی تو مستم کند

تا ده می‌شمارم

انگشتانم گرد کمرگاه مدادم تاب می‌خورند

و ترانه‌ای متولد می‌شود

که زاده‌ی دست‌های توست

شاعرم

به از تو سرودن معتادم

شمس لنگرودی

شعر : الفبا ... شاعر : شمس لنگرودی


الفبا برای سخن گفتن نیست
برای نوشتن نام توست
اعداد ...
پیش از تولد تو به صف ایستادند
تا راز زادروز تو را بدانند
دست‌های من
برای جست و جوی تو پیدا شدند
دهانم
کشف دهان توست
ای کاشف آتش
در آسمان دلم توده برفی است
که به خنده‌های تو دل بسته است

شمس لنگرودی

شکرانه از شمس لنگرودی

آن قدر به تو نزدیک بودم
که تو را ندیدم

در تاریکی خود، به تو لبخند می زنم


شکرانۀ روزهایی
که کنار تو
راه رفته ام.



"شمس لنگرودی"

شمس لنگرودی

خلاصه بهاری دیگر

بی حضور تو

از راه می رسد

و آن چه که زیبا نیست

زندگی نیست

روزگار است...

 

از شمس لنگرودی

شعر شمس لنگرودی

امشب

دریاها سیاه‌اند

باد زمزمه‌گر سیاه است

پرنده و گیلاس‌ها سیاه‌اند

دل من روشن است

تو خواهی آمد.

 

از شمس لنگرودی

از شعرهای دلپذیر و زیبای شمس لنگرودی

آسان است برای من

که خیابان ها را تا کنم

و در چمدانی بگذارم که صدای باران را به جز تو کسی نشنود

آسان است به درخت انار بگویم انارش را خود به خانه ی من آورد

آسان است آفتاب را سه شبانه روز بی آب و دانه رها کنم

و روز ضعیف شده را ببینم که عصا زنان از آسمان خزر بالا می رود

آسان است یک چهچه  گنجشک را ببافم

و پیراهن  خوابت کنم

آسان است برای من که به شهاب نومید فرمان دهم که به نقطه ی اولش برگردد

برای من آسان است به نرمی  آبها سخن بگویم

و دل  صخره را بشکافم

آسان است ناممکن ها را ممکن شوم

و زمین در گوشم بگوید : " بس کن رفیق" 

اما

آسان نیست که معنی  مرگ را بدانم

وقتی تو به زندگی آری گفته ای ....

 

 از : شمس لنگرودی

از بهترین های شمس لنگرودی

از بهترین های شمس لنگرودی :

می‌خواهم دوباره به دنیا بیایم

 بیرون در، تو منتظرم بوده باشی

 و بی‌آنکه کسی بفهمد

 جای بیداری و خواب را

 به رسم خودمان درآریم

 چه بود بیداری

 که زندگی‌اش نام کرده بودند.

شعری زیبا از شمس لنگرودی

چه شغل عجیبی !

شروع هفته تو را می بینم

باقی هفته

به خاموش کردن خودم در اتاقم مشغولم .

 

شعر از : شمس لنگرودی

گل سرخ هائی در دهانت پنهان است

شمس لنگرودی

چرا خاموشی
می‌گویم زغال چرا خاموشی!
گل سرخ هائی در دهانت پنهان است
چرا سخنی نمی گوئی
مگر كه بسوزانندت.

شعری از شمس لنگرودی

حرفت را

بر خود می كشم و گرم می شوم

يخبندان چنان است

كه دو پنگوئن در من راه می روند

و سپاسم می گويند.

 

شعر از شمس لنگرودی

شعری از شمس لنگرودی

باز گشته ام از سفر

سفر از من

باز نمی گردد 

از : شمس لنگرودی

کاش اقیانوسی نبودم

متلاطم ...

تنها ...

بیکران ...

کاش اقیانوسی نبودم

پنجه کشان بر ساحل ... 

از : شمس لنگرودی