بهاالدین ذاوودپور / فصل تابستان

خوشترین ایام من دردوران قدیم

بودفصل تعطیلی تابستانم

سیرروستای پدرمی رفتم

شادوخندان اندرآن باغ بزرگ روستاهمره بادوستان میگشتم

هرطرف سبزه وگل میدیدم

هرطرف گل به چمن میدیدم

گلای خوشبورامیچیدم

میان آنهمه گل .من گل خویش رامی دیدم

مدتی قامت رعنای گلم کاویدم

گل اسیرمن ومن دربغلم گل بوسیدم

لحظه ای نفسم هم نفس گل .عشق بوییدم

گل چومی خندیدمن نیزبه گل خندیدم

کمی هم رقصیدم

بعدآن چندقدمی رفتن گل پاییدم

نرمی وگرمی آن شاخه ی گل همه راوهمه رابرتن خویش مالیدم

هرطرف گل برفت درپی اوچرخیدم

این گذشت وبعدایام دگرنشان ازگل خودپرسیدم

گل به بستان ندیدم

ازغم وغصه به خودلرزیدم

همچوبرگی به خزان پرزیدم

 

بهاالدین ذاوودپور

فصل پاییز

دست من نیست که پاییز می آید !

تو نباشی؛

فصل ها پی در پی

می آیند و می روند

بی هیچ بهاری ...


"ایرج تمجیدی"

شعر تابستان ملک الشعرای بهار

شعر تابستان ملک الشعرای بهار :

ای آفتاب مشکو زی باغ کن شتاب

کز پشت شیر تافت دگرباره آفتاب

مرداد ماه باغ به بار است گونه گون

از بسد و زبرجد و لولوی دیریاب

هم شاخ راز میوه دگرگونه گشت چهر

هم باغ را به جلوه دگرگونه شد ثئیاب

بنگر بدان گلابی آویخته ز شاخ

چون بیضه‌های زرین پر شکر و گلاب

سیب سپید و سرخ به شاخ درخت بر

گویی ز چلچراغ فروزان بود حباب

یا کاویان درفش است از باد مضطرب

وان گونه گون گهرها تابان از اضطراب

انگور لعل بینی از تاک سرنگون

وان‌غژم‌هاش یک‌به‌دگر فربی‌ و خوشاب

پستان مادریست فراوان سر اندرو

و انباشته همه سرپستان به شهد ناب

یک خوشه زردگونه به رنگ پر تذرو

دیگر سیاه گونه به‌سان پرغراب

یک رز چو اژدهایی پیچیده بر درخت

یک رز چو پارسایی خمیده بر تراب

یک‌رزکشیده همچو طنابی و دست طبع

دیبای رنگ رنگ فروهشته برطناب

یک ‌رز نشسته ‌همچو یکی ‌زاهدی که ‌دست

برداردی ز بهر دعاهای مستجاب

وانک ز دست و گردنش آویخته بسی

سبحهٔ رخام ودانه به‌هر سبحه بی‌حساب

باغست نار نمرود آنگه کجا رسید

از بهر پور آزرش آن ایزدی خطاب

آن شعله‌ها بمرد و بیفسرد لیک نور

اخگر بسی به شاخ درختان بود بتاب

روی شلیل شد به مثل چون رخ خلیل

نیمی ز هول زرد و دگر سرخ از التهاب

آلوی زرد چون رخ در باخته قمار

شفرنگ سرخ چون رخ دریافته شراب

شفتالوی رسیده بناگوش کود کیست

وان زردمو یکانش به صندل شده خضاب

ملک الشعرای بهار

شعر طنز تابستان  

 

تو این گرما بیا دیوونه گردیم 

تو حوض آب یخ وارونه گردیم

که این گرمای سوزان کشت ما را

برای هم بیا هندونه گردیم !

رباعی تابستان از سعدی

آن ماه که گفتی ملک رحمانست

این بار اگرش نگه کنی شیطانست

 

رویی که چو آتش به زمستان خوش بود

امروز چو پوستین به تابستانست

سعدی 

شعر تابستان از عراقی

در بیابان، به فصل تابستان

چون ببارد به تشنه ای باران

گرچه یک لحظه زآن بیاساید

هم به آب اشتیاقش افزاید

می بیفزا ، چو شوقم افزودی

روی پنهان مکن ، چو بنمودی

باز مخمور عشق را می ده

چون مدامم دهی، پیاپی ده

تا دگربار مستی آغازم

وین غزل را انیس خود سازم

از : عراقی

 

اشعاری با موضوع تابستان

اشعاری با موضوع تابستان

فصل تابستان است

سایه ای می جویم

سایه ای پر الفت

کوچه ها گرم کلام

خانه ها گرم سخن

 

***شعر تابستان***

 

کودکی با شادی

روی خاک نمناک

کلبه ای می سازد

کلبه ای بی سرما

 

***شعر تابستان***

 

ان طرف تر

دخترک می دوزد

لباس از جنس خیال

و عروسک پشت ویترین مغازه

چشمکی می زند به دنبال لباس

 

***شعر تابستان***

 

این طرف تر

در خیابان گنجشکی افتاده بی غذا

فصل تابستان است

می نویسم شعری

از زبان سهراب

و خدایی که در این نزدیکی است ...

شاعر: هستی شمس

موضوع تابستان در اشعار مولوی

ای از ورای پرده‌ها تاب تو تابستان ما

ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما

ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا

تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما

تا سبزه گردد شوره‌ها تا روضه گردد گورها

انگور گردد غوره‌ها تا پخته گردد نان ما

ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل

آخر ببین کاین آب و گل چون بست گرد جان ما

شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها

تا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما

ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسد

تا ره بری سوی احد جان را از این زندان ما

در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب

روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما

گوهر کنی خرمهره را زهره بدری زهره را

سلطان کنی بی‌بهره را شاباش ای سلطان ما

کو دیده‌ها درخورد تو تا دررسد در گرد تو

کو گوش هوش آورد تو تا بشنود برهان ما

چون دل شود احسان شمر در شکر آن شاخ شکر

نعره برآرد چاشنی از بیخ هر دندان ما

آمد ز جان بانگ دهل تا جزوها آید به کل

ریحان به ریحان گل به گل از حبس خارستان ما

از مولانا

از شعر های عاشقانه فصل ها

شعر از : مژده ژیان

شاخه ها دائم عبادت ميكنند
خالق خود را اطاعت ميكنند

قصه اي زيباست ،مرگ و زندگي
فصلها آن را حكايت ميكنند

مرگ را هر ساله از جان ميخرند
عاشقي ، تا بي نهايت ميكنند

در پي هم فصلها در يك صف اند
نظم را گويي رعايت ميكنند

فصل تابستان هواي چشمه هاست
برگها آنجا طهارت ميكنند

هر زمستان شاخه ها بي برگ و بار
صبر را گويي حكايت ميكنند

چون خزان وقت هبوط برگهاست
شاخه ها گاهي شكايت ميكنند

مهر ،محراب دعا و بندگي است
عاشقان، آنجا زيارت ميكنند

دلبري زيباست ،بانوي بهار
فصلها بر او حسادت ميكنند

شاخه ها با گردش چرخ فصول
عشـــق را گويي روايت ميكنند

شعر تابستانی

شعر تابستانی

در هیاهوی جانسوز تابستان


وقتی کلمات آهسته، آهسته


می سوزند


و واژهها به کولرها

چشم می دوزند
...

شاعر: بهرام قربانپور

شعری از طاها - تابستان

شعر تابستان

آه خدایا , خدایا آه

چرا من باز مانده ام, باز از راه

تابستان است و چنین سردم ؟

آخر آسان نبود من دردم

شعر کودکانه - شعر مربوط به تابستان

شعر کودکانه - شعر مربوط به تابستان

آمده فصل تابستان

با خورشید فروزان

 

تیر و مرداد،شهریور

می آیند با تابستان

 

تابستان گرمِ  گرم است

آفتابش داغ و سوزان

 

اما من دوستش دارم

چون تعطیل است دبستان

 

تابستان فصل كوشش

تابستان فصل كار است

 

بر شاخه ی درختان

میوه های آبدار است

 

میوه ی آبدار و شیرین

نعمت پروردگاراست

شب، سکوت، انتظار - یوسفعلی میرشکاک

یوسفعلی میرشکاک :

شب، صدای سوت پاسبون

شب، هوای گرم پشت بون

شب، هراس آفتاب گرم ظهر و کار

شب، سکوت، انتظار


***


_بوی قیر و شن هنوز تو دماغمه

از دلم بلنده بوی گیر و دار یه حموم گرم

روی بالشای غلطکی

یه لحاف بی قرار