مهدی فرجی / می توانی بروی قصه و رویا بشوی

 

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

 

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی....

 

مهدی فرجی

مهدی فرجی / کفشهایم کجاست؟

 
کفشهایم کجاست؟ میخواهم بی خبر راهی سفر بشوم

مدتی بی بهـــــار طی بکنم دوسه پاییــــز دربــه در بشوم

خسته ام از تو از خودم از ما، ما ضمیـــر بعیــــد زندگی ام

دونفر انفجار جمعیت است پس چه بهتر که یک نفر بشوم

یک نفر در غبـــار سرگردان یک نفــر مثل برگ در طوفان

می روم گم شوم برای خودم کم برای تو دردسر بشوم

حرفهــــای قشنگ پشت سرم آرزوهـــــای مادر و پدرم

حیف خیلی از آن شکسته ترم که عصای غم پدر بشوم

پدرم گفت دوستت دارم پس دعـــا مـــی کنم پدر نشوی

مادرم بیشتر پشیمان که از خدا خواست من پسر بشوم

داستانی شدم که پایانش مثل یک عصر جمعه دلگیر است

نیستـم در حدود حوصله ها پس صلاح است مختصر بشوم

دورها قبر کوچکی دارم بی اتاق و حیاط خلوت نیست

گاه گاهی سری بـزن نگذار با تو از این غریبه تر بشوم

 

مهدی فرجی

مهدی فرجی / باید کمک کنی کمرم را شکسته اند

باید کمک کنی کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

پلهای امن پشت سرم را شکسته اند

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور و برم را شکسته اند

گلهای قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه ی سفرم را شکسته اند

حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو

با سنگ حرف مفت ، سرم را شکسته اند

 

مهدی فرجی

مهدی فرجی  / روزی آخر تو مرا شیخ اجل میخوانی

مهدی فرجی

 

روزی آخر تو مرا شیخ اجل میخوانی

روز میلاد مرا روز غزل میخوانی

             ****

شب به شب بیت به بیت غزلیاتم را

در گوش پسرت جای مثل میخوانی

             ****

اگر اخبار نخواندی خبر مرگم را

شبی از پچ پچه ی اهل محل میخوانی!

             ****

باد آموخته هر روز نوازش بکند

شاعری را که تو هر شب به جدل میخوانی

             ****

جادویی هست در این شعر که لذت نبری

بعد از این غیر من از هر که غزل میخوانی

از جین تا پوتین ... مهدی فرجی

کوهم به استواری البرز و زردکوه

آتشفشان ملتهبم گرم و باشکوه

گسترده ام به سادگی و انزوای لوت

چون نخل های زخمی اهواز در قنوت

«هامون»تر از خلیج و «پریشان» تر از ارس

تاریــــخ  گفته  بـاج ندادم  بــه  هیـــچ کس

سیمرغ ِ  این  فلاتِ  کُهــن  مـادر  من  است

این سایه ی هماست که روی سر من است

میــراث  دار ِ عشــق ِ سیاووش  و  آرشم

با پرچمی سه رنگ که بر دوش می کشم

روزی مرا بـــه سلطنت آسمـان ببین

در دست من کلید زمین و زمان ببین

ایرانــی ام شکـــوه دماوند با من است

پشتم به کوه باد! که الوند با من است

دشمن! تو سنگ خاره ای امّا من آهنم

شیـــر  درنده اند  جـــوانان  میـهنــــــم

در اصل خود، خودیم... اگر «جین» به پا کنیم،

بهتـــر از آنکـــه مثل تــــو پوتیـــــن به پا کنیم

راضی نمی شویم به آزارِ هیچ کس

بالا نمـــی رویم ز دیـــوار هیـچ کس

هرکس به فکر خانه و آبادیِ خودش

در اختیــار ِ هرکسـی آزادیِ خودش

ای همطرازِ قدمتِ تاریــخ ، نام تو

ای بردمیده صبحِ بشر با سلام تو

تو هستیِ منی و نگاه بد از تو دور

بیگانه! حسرت وطنـم را ببر به گور


مهدی فرجی

شعر مهدی فرجی

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی 
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا 
در تنگنای از تو پریدن گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی 
وقتی کلید در قفس من گذاشتی
 
امروز از همیشه پشیمان تر آمدی 
دنبال من بنای دویدن گذاشتی
 
من نیستم... نگاه کن این باغ سوخته 
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی
 
گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی 
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟

حالا برو برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی

مهدی فرجی

از بهترین شعرهای مهدی فرجی

سرت که درد نمی آید از سوالاتم ؟

مرا ببخش کـــه اینقدر بی مبالاتم

چطور این همه جریان گرفته ای در من

و مو به موی تو جاریست در خیالاتم ؟

بگو به من کـه همان آدم همیشگی ام؟

نه ... مدتی است که تغییر کرده حالاتم

چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم

درست از آب درآیند احتمــالاتم

تو محشری به خدا ، من بهشت گم شده ام

تو اتفاق می افتی ، مــن از محالاتم

چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم

دوباره گیج شدی حتمـــا از سوالاتم

دلم گرفته اگر زنگ می زنم گاهی

مــرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم

از مهدی فرجی

شعر مهدی فرجی

 عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی 
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا 
در تنگنای از تو پریدن گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی 
وقتی کلید در قفس من گذاشتی
 
امروز از همیشه پشیمان تر آمدی 
دنبال من بنای دویدن گذاشتی
 
من نیستم... نگاه کن این باغ سوخته 
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی
 
گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی 
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟

حالا برو برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی

از : مهدی فرجی

از اشعار ماندگار مهدی فرجی

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

از مهدی فرجی

بهترین مثنوی مهدی فرجی

ای چشم تو دشتی پر آهوی رميده

انگار کـــه طوفان غــــزل در تو وزيده

درياچه ی موسيقی امواج رهايـی

با قافيه ی دسته ی قوهای پريده

اينقدر که شيرينی و آنقدر که زيبا

ده قرن دری گفتن ،انگشت گزيده

هــم خواجـــه کنار آمده با زهد پس از تو

هم شيخ اجل دست از معشوق کشيده

صندوقچــــه ی مبهــــم اسرار عروضـی

«المعجم»ازاين دست که داری نشنيده

انگار«خراسانی»و«هندی»و«عراقی»

رودند و تو دريـــای بـه وصلش نرسيده

با مثنــوی آرام مگر شعر بگيرد

تا فقرقوافی نفسش را نبريده...

مفعــول ومفاعيل و دل بـــی سروسامان

مستفعل و مستفعل و اين شعر پريشان

بانــــوی مرا از غـزل آکنده که هستی؟

در جان فضا عطر ِ پراکنده که هستی؟

از«رابعـــــه»آيـــا متولد شده ای يا

با چنگ تورا«رودکی»آورده به دنيا؟

درباری «محمود»ی يا ساکن«يمگان»

در باده ی مستانی يا جامه ی عرفان

اسطوره ی فردوسی در پای تو مقهور

«هفتاد من ِ مثنوی»از وصف تو معذور

ای شعر تـر ازشعـر تراز شعـرتراز شعر

من باخبرازعشق شدم بی خبراز شعر

دست تو در اين شهر براين خاک نشاندم

تا قونيــــه تا بلـــــــخ چــرا ريشه دواندم؟

آرام ِ غـــــزل  مثنـــــوی ِ شــور  و جنـــــون شد

اين شعر، شرابی ست که آغشته به خون شد

برگرد غزل بلکه گلم بشکفد از گل

لاحــــول ولا   قــــــوة الا  بتغـــــزّل

از مهدی فرجی