رامین ملزم / ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺁﺏ ﻭ ﻧﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ

 

ﺍﻣﺸﺐ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﺎﺻﯿﺖ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ

ﺁﺗﺶ ﮔﺮﻓﺖ ﺟﺴﻢ ﻭ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺗﮑـــﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ

ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻪ نشئه ﺷﻮﻡ ﻏﺮﻕ ﺧﻮﺩ ﺷﻮﻡ

ﺍﯾـــــﻦ ﺷﯿﺸﻪ ﻫﺎﯼ ﻟﻌﻨﺘـــﯽ ﺍﺻﻠﻦ ﺗﻮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺩ

ﻣﻔﻬـــﻮﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺗــــﻮ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺩﯾـــﺮ ﻫﺎ

ﻓﻬﻤﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺁﺏ ﻭ ﻧﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ

ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺗﻮ ﺩﺭﺩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ

ﺩﯾﮕــﺮ ﺑــﻪ ﺯﯾـﺮ ﻋﮑﺲ ﺗﻮ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺟﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ

ﺁﯾﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻌﺪ ﺧﺪﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﺍﺵ

ﺩﺭ ﻋﺸﻖ،ﺩﺭ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺗﻮ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﻧﺪﺍﺩ؟

ﻫﺮ ﺩﻭ ﭼــﻪ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ

ﺑﺮ ﺗﻮ ﺷﺮﺍﺏ ﻭﺻﻞ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺷﻮﮐﺮﺍﻥ ﻧﺪﺍﺩ

 

رامین ملزم

محمد کاظم کاظمی / پهلوانان شهر جادوییم‌، گام بر آهن مذاب زدیم‌

 

پهلوانان شهر جادوییم‌، گام بر آهن مذاب زدیم‌

لرزه بر جان کوه افکندیم‌، بند بر گردن شهاب زدیم‌

 

نعره تا برکشید پیل دمان‌، بر تنش کوفتیم گرز گران‌

چشم تا باز کرد دیو سپید، بر سرش سنگ آسیاب زدیم‌

 

... ولی این خوابهای رنگارنگ پاره شد با صدای کشمکشی‌

اسپ ما داشت اژدها می‌کشت‌، لاجرم خویش را به خواب زدیم‌

 

تیر گز هم اگر به چنگ آمد، که توان‌ِ کمان‌کشیدن داشت‌؟

صبر کردیم تا شود نزدیک‌، خاک بر چشم آن جناب زدیم‌ 

 

رخش را در چرا رها کردیم تا که تهمینه‌ای نصیب شود

او به دنبال رخش دیگر رفت‌، ما خری لنگ را رکاب زدیم‌

 

تا که بوسید دست ما را سیخ‌، گذر از مهره‌های پشتش کرد

این‌چنین برّه روی آتش رفت‌، این‌چنین شد که ما کباب زدیم‌

 

هفت خوان را به ساعتی خوردیم‌، شهره گشتیم در گرانسنگی‌

لاجرم در مسیر کاهش وزن مدتی صبح‌ها طناب زدیم‌

 

جوشن پاکدامنی که نبود، و از آن شعله ایمنی که نبود

ما سیاووش‌های نابغه‌ایم کرم ضد آفتاب زدیم‌

 

محمد کاظم کاظمی

صدا  ز کـالبد  تـن  بــــه در  کشیـد مرا / سید رضا محمدی

 

صدا  ز کـالبد  تـن  بــــه در  کشیـد مرا

صدا به شکل زنی شد به بر کشید مرا

صدا شد اسب ستم روح من کشان ز پِیَ ش

بـــه خاک بست و بــه کـــوه و کمر کشید مرا

بگــو کدامین نقـــاش ناموافـــق بــــود

که با دو دیده ی همواره تر کشید مرا

چه بیم داشت که از ابتدای خلقت من

غریب و کـــج قلق و دربه در کشید مرا

دو  نیمه کرد مرا پس تورا کشید از من

پس از کنار تــو آن سوی تر کشید مرا

میــان ما  دری از مرگ کــرد نقاشی

به میخ کوفته ی در پشت در کشید مرا

خوشش نیامد این نقش را بهم زد و بعد

دگــر کشید تو را و دگــر کشید، مرا

من و تو را دو پرنده کشیــد در دو قفس

خوشش نیامد و بی بال و پر کشید مرا

خوشش نیامد و تصویر را بهم زد و بعد

پدر  کشید  تو  را  و   پسر  کشید مرا

رها شدیم تو ماهی شدی و من سنگی

نظاره ی تـــو بـــه خون جگـــر کشید مرا

خوشش نیامد و این بار از تو دشتی ساخت

بــــه خاطر تـــــو نسیم سحــــــر کشید مرا

خوشش  نیامد  خط خط خط  زد این ها را

یک استکان چای از خیر و شر کشید مرا

تــو را شکـر کـــرد و در ذره های من حل کرد

سپس به سمت لبش برد و سر کشید مرا ...


سید رضا محمدی

از بهترین شعرهای محمد حسن بارق شفیعی

 

از بهترین شعرهای محمد حسن بارق شفیعی :

این‌سان که شعله‌خیز  بوَد ناله‌های من
پُر آتش است سینهٔ درد‌آشنای من


گر دل‌نشین بوَد سخنانم شگفت نیست
هر دم بلند می‌شود از دل صدای من

آن راز سر به مُهر که داغ دل من است
من دانم و دل من و داند خدای من


دعوت مکن زمانه به جاه و حشم مرا
هرگز بر استخوان ننشیند همای من


مشاطهٔ روان من اندیشهٔ نکوست
دل بی‌غبار آینهٔ قدنمای من


دایم بزرگ و پاک چو روح فرشته باش
ای آرزو ز توست همین التجای من

«بارق» ز فیض ذوق تکاپو به کوی دوست
برگ گل است آبله در زیر پای من

بارق شفیعی

کابل ١١/١٢/١۳۳۴

مدح حضرت علی علیه السلام توسط شاعره افغانستانی عایشه درانی

 

یا شاه نجف شیر خدا حیدر کرار

ای محرم راز ازلی ، واقف اسرار

هم حیدر هم صفدر و هم فاتح خیبر

تیغ نظرت صف شکن لشکر کفار

فیض از کرمت یافته هر شاه و گدایی

کان کرم و بحر عطا ابر گهر بار

هم مقصد و مقصود رجال و زنسائی

ای فخر ولی، کنز سخا سالک اطوار

هم ناصر هم غالب و هم شاه ولایت

هم خاک در تست شفای دل بیمار

هر دل که درو حب علی نیست بترقد

هرکس نبود خادم تو باد نگونسار

هم خالص هم مخلص هم کلب درت را

شک نیست گر ایزد بدهد جنت و گلزار

هرجا که بود خوف و خطر شمع هدایت

از یکه و یک دانه من باش خبر دار

عایشه به اذیال کرم دست رجا زد

چون هست و عطا و کرم و لطف تو بسیار

 

از عایشه درانی شاعره افغانستانی

اشعار محمدحسن بارق شفیعی

بدان‌سان که روشنگر خاوران
بوَد روشنی‌بخش روشنگران
به هستی دهد تاب بالندگی
به بـالندگی جنبش بی‌کران

دلم منبع نور و تابندگی است
تب و تابم انگیزهٔ زندگی است

بدان‌سان که روشن بُدی قرن‌ها
دل و دیدهٔ موبد موبدان
چـو آذرگشسپان شرقِ کهن
ز آتش‌فروزان بلخ جوان

دلم روشن از تاب اندیشه‌ای است
  که چون شعله خیزد ز جان سخن

بدان‌سان که مرغان آذرنهاد
برآرند از نای آتش به جان
نوای شررخیزِ جان‌آفرین
اَبَر جنگلِ شعلهٔ جاودان

بر آورده‌ام روزگاری دراز
 ز نای سـخن نالهٔ آتشین

بدان‌سان که نیروی رزمندگی
بجوشد چو خون در رگ زندگی
به هر موج هستی دهد جان نو
به هر جان نو سوز بالندگی

سخن را به رگ‌های جان سال‌ها
دمیدم بـسی خون ایمان نو

بدان‌سان که غوغای آزادگان
بریزد ز بن بارهٔ بندگی
چو فریاد شیـرافکن زاوُلی
اَبَر مردِ  میدانِ تازندگی

برآورده‌ام من به میدان شعر
چکاچاک تیغ زبان دری

ولیکن شنیدم ز  بی‌باوری
که خورشیـدِ روشنگر افسرده‌است
چه مایه به بی‌باوری زیسته‌ست
که گوید: نوا در نی‌ام مرده‌است
 

مگر تا جهان است و شعر است و من
نخواهد صدا در گلویم شـکست.

کابل، فروردین ١٣٦١

شعری از شعرای افغانی

محمد حسن بارق شفیعی :


این‌سان که شعله‌خیز  بوَد ناله‌های من
پُر آتش است سینهٔ درد‌آشنای من
گر دل‌نشین بوَد سخنانم شگفت نیست
هر دم بلند می‌شود از دل صدای من
آن راز سر به مُهر که داغ دل من است
من دانم و دل من و داند خدای من
دعوت مکن زمانه به جاه و حشم مرا
هرگز بر استخوان ننشیند همای من
مشاطهٔ روان من اندیشهٔ نکوست
دل بی‌غبار آینهٔ قدنمای من
دایم بزرگ و پاک چو روح فرشته باش
ای آرزو ز توست همین التجای من
«بارق» ز فیض ذوق تکاپو به کوی دوست
برگ گل است آبله در زیر پای من
کابل ١١/١٢/١۳۳۴

از اشعار زیبای محمدحسن بارق شفیعی

من خداوندگار فردایم
رنگ و بوی بهار زیبایم
باش! تا چشم خلق بگشایم
شور مستیِّ خویش بنمایم

عشق، هنگامهٔ جهان من است
کار، پروردگار هستی من
آرزو، جلوه‌گاه جان من است
شعر، آیینه‌دار مستی من

صبح فردا که نورِ چشمِ جهان
زندگی را پُر آفتاب کند
باز گردد جهان دوباره جوان
همه‌جا را پُر انقلاب کند

هرچه بینی در آن، مرا بینی
اثر عشق و آرزوی مرا
پیشتاز زمان مرا بینی
ذوق پُر شورِ جست‌و‌جوی مرا

خیره سوزد چراغ مه به فضا
پیش خورشیدِ زندگانیِ من
گرم و پُر‌شور و آرزو‌افزا:
قلب من، عشق من، جوانی من

کابل ،اردیبهشت ١۳۵٠

بهترین رباعیات  خلیل الله خلیلی شاعر افغانستانی

سرمایه ی عیش، صحبت یاران است

دشواری مرگ، دوری ایشان است

چون در دل خاک نیز یاران جمعند

پس زندگی و مرگ به ما یکسان است

 

از مرگ نترسم که مددکار من است

در روز پسین مونس و غمخوار من است

اجداد مرا برده به سر منزل خاک

این مرکب خوشخرام رهوار من است

 
 

با خلق نکو بزی که زیور این است

در آینه ی جمال، جوهر این است

آن قطره ی اشکی که بریزد بر خاک

بردار که گنج لعل و گوهر این است

 
 

ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست

وین ماه و ستاره و فلک چاکر توست

ترسم که ترا چاکر خویش پندارند

آن مورچگان که رزقشان پیکر توست

 

تا بر لب من آه شرر باری هست

بر ساز شکسته ی دلم تاری هست

درهای امید را اگر بربستند

تا مرگ بود رخنه ی دیواری هست

 

صدا ز کالبد تن به در کشید مرا

صدا ز کالبد تن به در کشید مرا
صدا شبیه کسی شد ، به بر کشید مرا
صدا شد اسب ستم ، روح من کشان ز پی اش
به خاک بست و به کوه و کمر کشید مرا
بگو که بود که نقاشی مرا می کرد
که با دو دیده همواره تر کشید مرا ؟
چه وهم داشت که از ابتدای خلقت من
غریب و کج قلق و در به در کشید مرا ؟
دو نیمه کرد مرا ، پس تو را کشید از من
پس از کنار تو این سوی تر کشید مرا
من و تو را دو پرنده کشید در دو قفس
خوشش نیامد ! بی بال و پر کشید مرا
خوشش نیامد ! این طرح را به هم زد و بعد
دگر کشید تو را و دگر کشید مرا
رها شدیم تو ماهی شدی و من سنگی
نظاره ی تو به خون جگر کشید مرا
خوشش نیامد ! این طرح را به هم زد و بعد
پدر کشید تو را و پسر کشید مرا
خوشش نیامد ، این بار از تو دشتی ساخت
به خاطر تو نسیم سحر کشید مرا
خوشش نیامد خط خط خط زد اینها را
یک استکان چای ، از خیر و شر کشید مرا
تو را شکر کرد و در ذره های من حل کرد
سپس به سمت لبش برد و … سر کشید مرا

شعر از : سید رضا محمدی شاعر افغانی

بهترین شعر محمدحسن بارق

«برندهٔ جایزهٔ ادبی رحمان بابا»
ای ناله!
          سال‌هاست که بیرون جهی ز دل،
هنگامه‌ساز و گرم
پُر سوز و آتشین
شب‌ها به گاه تیرگی مرگبار غم
از گیر‌و‌دار دهر،
وز دست رنج‌ها،
درپیچ‌و‌تاب موج سبک‌سیرِ آهِ من،
زی آسمان به سوز تمنا شدی بلند
پُر‌درد و شعله‌خیز،
تند و شررفزای
لیکن نسوخت پردهٔ پندار گرمی‌ات
برقی نزد شراره‌ات اندر نگاه من
نی سوختی سپهر
نی کاخ قدرتش
نی رخنه کرده‌ای به دل پاسبان او
تا چند و تا کجا؟
در بند آن و این:
محبوس وهم و ترس 
گرفتار مهر و کین؟
ای ناله! 
یا خموش و یا آسمان بسوز!
تا باز گردد آن سوی این پرده راه من.
در آن بلندجای
از قدسیان عرش
وز محرمان بزم حقیقت کنم سؤال
کای آن‌که رسته‌اید ز غوغای مهر وکین
آن‌جا چرا چنان؟
این‌جا چرا چنین؟
کابل ۴/٢/١٣٣۸

از بهترین شعرهای شعرای افغانی

محمد کاظم کاظمی شاعر افغان

بادی وزید و دشت سترون درست شد

طاقی شکست و سنگ فلاخن درست شد

شمشیر روی نقشه‌ی جغرافیا دوید

این‌سان برای ما و تو میهن درست شد

یعنی که از مصالح دیوار دیگران‌

یک خاکریز بین تو و من درست شد

بین تمام مردم دنیا گل و چمن‌

بین من و تو آتش و آهن درست شد

یک سو من ایستادم و گویی خدا شدم‌

یک سو تو ایستادی و دشمن درست شد

یک سو تو ایستادی و گویی خدا شدی‌

یک سو من ایستادم و دشمن درست شد

ادامه نوشته

شعری از مَخفی بَدَخشی

مَخفی بَدَخشی (۱۲۵۵ – ۱۳۴۲ خ.) از شاعران پارسی‌گوی زن در افغانستان بود

وی ازدواج نکرد و بیشتر عمر خود را در کنار خانواده‌اش در حالت تبعید سیاسی به سر برد.

بشکند دستی که خم در گردن یاری نشد

کور به، چشمی که لذت‌گیر دیداری نشد

صد بهار آخر شد و هر گل به فرقی جا گرفت

غنچه باغ دل ما زیب دستاری نشد

هرکه آمد در جهان بودش خریداری، ولی

پیر شد زیب‌النّساء او را خریداری نشد

صدا ز کالبد تن به در کشید مرا

سید رضا محمدی (شاعر افغان) :

صدا ز کالبد تن به در کشید مرا
صدا شبیه کسی شد ، به بر کشید مرا
صدا شد اسب ستم ، روح من کشان ز پی اش
به خاک بست و به کوه و کمر کشید مرا
بگو که بود که نقاشی مرا می کرد
که با دو دیده همواره تر کشید مرا ؟
چه وهم داشت که از ابتدای خلقت من
غریب و کج قلق و در به در کشید مرا ؟

دو نیمه کرد مرا ، پس تو را کشید از من
پس از کنار تو این سوی تر کشید مرا
من و تو را دو پرنده کشید در دو قفس
خوشش نیامد ! بی بال و پر کشید مرا
خوشش نیامد ! این طرح را به هم زد و بعد
دگر کشید تو را و دگر کشید مرا
رها شدیم تو ماهی شدی و من سنگی
نظاره ی تو به خون جگر کشید مرا

از : سید رضا محمدی (شاعر افغان)