عبدالجبارکاکایی / عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست

 

ساده از دست ندادم دل پر مشغله را

تا تو خندیدی و مجبور شدم مساله را...!

 

 من "برادر" شده بودم و "برادر" باید

وقت دیدار، رعایت بکند  "فاصله" را

 

دهه ی شصتی دیوانه ی یکبار عاشق

خواست تا خرج کند این کوپن باطله را

 

عشق! آن هم وسط نفرت و باروت و تفنگ

دانه انداخت و از شرم ندیدم تله را

 

و تو خندیدی و از خاطره ها جا ماندم

با تو برگشتم و مجبور شدم قافله را...!

 

عشق گاهی سبب گم شدن خاطره هاست

خواستم باز کنم با تو سر این گله را

 

عبدالجبارکاکایی

عبدالجبار کاکایی / بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو

 

بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شكسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا

چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم

اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم

چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم

تو را نفس كشيدم و  به گريه با تو ساختم

چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم

تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره

سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره

ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام

گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام

بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه

 

عبدالجبار کاکایی

عبدالجبار کاکایی / من جز شما، گلایه به صحن ِکجا برم؟

من جز شما، گلایه به صحن ِکجا برم؟

                               راز غریب را به کدام آشنا برم؟

ای جان و دل به گنبد و گلدسته‌ات مقیم

                               جان را کجا گذارم و دل را کجا برم؟

از تاب جعد و نافه‌ی آهو صبا چه برد؟

                               من آمدم که بویی از آن ماجرا برم

چشم امید دارم ازین جسم ناتوان

                               جان را به آستانه‌ی دارالشّفا برم

دل را به بحر تو بسپارم حباب‌وار

                               مس را به آتش تو بسوزم، طلا برم

حاجت نگیرم از تو به جایی نمی‌روم

                               ای گنج درد! آمدم از تو دوا برم

ای دل مقیم صحن رضا باش و صبر کن

                               نگذار از تو شکوه به پیش خدا برم

 

عبدالجبار کاکایی

من تشنه ام ولی ، در کوزه آب نیست ... عبدالجبارکاکایی

من تشنه ام ولی ، در کوزه آب نیست
حال خراب هست، جان خراب نیست

چون سایه روز و شب ، در آب و آتشم
آرامش جهان ، بی اضطراب نیست

جا مانده‌ی شما، وامانده‌ی‌ دل است
پاداش زندگیش غیر از عذاب نیست

پرسیدی و دریغ،حرفی نداشتم
باید سکوت کرد ، وقتی جواب نیست

تُنگم شکسته است بر ساحل شما
تاب ِ عذاب من بیرون ازآب نیست

عبدالجبارکاکایی

شعر مادر از عبدالجبار کاکایی

عبالجبار کاکایی :

مادر کنار باغچه تنها نشسته است

سرشار از سکوت و مدارا نشسته است

 

اشکش کبوترانه به سوگ کبوتري

بر نرده هاي خيس تماشا نشسته است

 

مادر فرشته اي ست که من فکر مي کنم

بر روي خاک معجزه آسا نشسته است

 

مادر پرنده اي ست که با بال هاي خيس

بر شاخه ي شکسته ي رويا نشسته است

 

مي ترسم آنقدر که گمان مي کنم زني

بر پرتگاه آخر دنيا نشسته است

 

مادر بايست تا بنشيند غبار ياس

مي خواهم او بايستد اما، نشسته است


زائر امام رضا - بهترین شعر عبدالجبارکاکایی

دنیا تاریکه یه جوری

که نه فانوسه نه مهتاب

دلمُ به کی ببندم

ته این دهکده ی خواب

 

اگه یه اتاق کوچیک

اگه یه پنجره باشه

پای اسم کی بمونم

که برام خاطره باشه

 

دنیا تاریکه یه جوری

که چشامُ هم می ذارم

تا که دستمُ بگیری

پامُ تو حرم می ذارم

 

صحنتون پر از پرنده

 آفتاب صلات ظهره

زیر گنبد طلاتون

سر عاشقا رو مهره

 

برج کاشیای رنگی

طاق نصرتای آبی

سایه روشنای آروم

ایوونای آفتابی

 

 پاي حوض نقره پوشت

 پيچيده عطر پرنده

سايه ها كوتاهن اما

 قد گلدسته بلنده

 

دنیا تاریکه بجز تو

که چراغ راه دوری

برا هرکی هر چی هستی

برا من سنگ صبوری

 

تو درست آخر حرفي

 اونجا كه ساكته دنيا

خط بين عقل و عشقي

  مرز بیداری و رويا

 

مث بهت يه كبوتر

  لب ايوون طلاتم

بين اين همه هياهو

 زائر امام رضاتم

گم شده بهشت من در جهنمي ز دود

عبدالجبار کاکایی

باز مي رسم به شهر در جهنمي ز دود

با مسافرانِ خواب با قطار صبح زود

خواب هاي نا تمام ، حرف هاي بين راه

بي تبسم و نگاه ، بي ترانه و سرود

پشت صندلي پر از نام هاي ناشناس

خاطرات بي صدا ، عقده هاي يادبود

جاده ها به شهرها کاشکي نمي رسيد

خواب هاي بين راه کاش واقعي نبود

روستاي من کجاست شهرزاد قصه ها

گم شده بهشت من در جهنمي ز دود

یکی از بهترین شعرهای عبدالجبار کاکایی

عبدالجبار کاکایی

بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولي به خاطر دل شكسته ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شكسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا

چه گيج حرف مي زنم ، چه ساده درد مي كشم

اسير قهر و آشتي ميون آب و آتشم

چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم

تو را نفس كشيدم و  به گريه با تو ساختم

چه دير عاشقت شدم چه ديرتر شناختم

تو با مني و بي توأم ببين چه گريه آوره

سكوت کن سکوت کن سكوت حرف آخره

ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام

گلي كه دوست داشتم به دست باد داده ام

بمون كه بي تو زندگي تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافي گناهمه

یکی از بهترین شعرها عبدالجبار کاکایی

عبدالجبار کاکایی :

يك شهر دعا کرد و بلا كم نشد امسال

خون شد جگر خلق و محرم نشد امسال

 

اي ماه چه دير آمدي از راه و عجیب است

دل واپس تو  عالم و آدم نشد امسال

 

پيش از تو محرم شد و پيش از تو عزا بود

مويي ز عزاداري تو كم نشد امسال

 

جایی ننشستیم که یادی نشد از درد

شعری نسرودیم که ماتم نشد امسال

 

صد خيمه ي خاموش به تاراج جنون رفت

يك خاطر آسوده فراهم نشد امسال

 

در گريه نهفتيم عزاي شب خود را

تاوان تو زخمي ست كه مرهم نشد امسال