اشعار صائب تبریزی

گر چه او هرگز نمی گیرد ز حالِ ما خبر

دردِ او هر شب خبر گیرد ز سر تا پایِ ما

از خطِ فرمانِ او روزی که پا بیرون نهیم

تیشه گردد هر سرِ خاری، به قصدِ پایِ ما

 

صائب_تبریزی

اشعار صائب تبریزی

عمر زاهٖد همه طی شد به تمنای بهشت

او نـدانـست کـه در تـرک تمناست بهشت

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت

هرکجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

 

"صائب تبريزی"

اشعار صائب تبریزی  "ماه رمضان"


می‌توان یافت ز سی پاره مــاه رمضان

آنچه ز اسرار الهی همه در قرآن است


"صائب تبریزی"

 

گلچین تک بیت های صائب تبریزی

 

گلچین تک بیت های صائب تبریزی :

 

معیار دوستان دغل، روز حاجت است

قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب

***

حضور خاطر اگر در نماز معتبرست

امید ما به نماز نکرده بیشترست  

***

از حادثه لرزند به خود قصر نشینان

ما خانه بدوشان غم سیلاب نداریم 

 ***

ای گل شوخ که مغرور بهاران شده‌ای

خبرت نیست که در پی چه خزانی داری

***

ز نامردان، علاج درد خود جستن بدان ماند

که خار از پا برون آرد کسی با نیش عقرب ها

***

دلم به پاکی دامان غنچه می‌لرزد

که بلبلان همه مستند و باغبان تنها

***

تیره روزان جهان را به چراغی دریاب

تا پس از مرگ ترا شمع مزاری باشد 

***

شاه و گدا به دیدهٔ دریادلان یکی است

پوشیده است پست و بلند زمین در آب

***

آن که گریان به سر خاک من آمد چون شمع

کاش در زندگی از خاک مرا بر می‌داشت

***

عیش امروز علاج غم فردا نکند

مستی شب ندهد سود به خمیازه صبح

 

 صائب تبریزی

صائب تبریزی /  دانسته‌ام غرور خریدار خویش را

 

دانسته‌ام غرور خریدار خویش را

خود همچو زلف می‌شکنم کار خویش را

هر گوهری که راحت بی‌قیمتی شناخت

شد آب سرد، گرمی بازار خویش را

در زیر بار منت پرتو نمی‌رویم

دانسته‌ایم قدر شب تار خویش را

زندان بود به مردم بیدار، مهد خاک

در خواب کن دو دیدهٔ بیدار خویش را

هر دم چو تاک بار درختی نمی‌شویم

چو سرو بسته‌ایم به دل بار خویش را

از بینش بلند، به پستی رهانده‌ایم

صائب ز سیل حادثه دیوار خویش را

صائب تبریزی

صائب تبریزی / شبستان

 

یک بار بی خبر به شبستان من درآ

چون بوی گل، نهفته به این انجمن درآ

از دوریت چو شام غریبان گرفته‌ایم

از در گشاده‌روی چو صبح وطن درآ

مانند شمع، جامهٔ فانوس شرم را

بیرون در گذار و به این انجمن درآ

دست و دلم ز دیدنت از کار رفته است

بند قبا گشوده به آغوش من درآ

آیینه را ز صحبت طوطی گزیر نیست

ای سنگدل به صائب شیرین‌سخن درآ

صائب تبریزی

صائب تبریزی / اگر به بندگی ارشاد می‌کنیم ترا

 

اگر به بندگی ارشاد می‌کنیم ترا

اشاره‌ای است که آزاد می‌کنیم ترا

تو با شکستگی پا قدم به راه گذار

که ما به جاذبه امداد می‌کنیم ترا

درین محیط، چو قصر حباب اگر صد بار

خراب می‌شوی، آباد می‌کنیم ترا

ز مرگ تلخ به ما بدگمان مشو زنهار

که از طلسم غم آزاد می‌کنیم ترا

فرامشی ز فراموشی تو می‌خیزد

اگر تو یاد کنی، یاد می‌کنیم ترا

اگر تو برگ علایق ز خود بیفشانی

بهار عالم ایجاد می‌کنیم ترا

مساز رو ترش از گوشمال ما صائب

که ما به تربیت استاد می‌کنیم ترا

صائب تبریزی

صائب تبریزی / لب تو ریخت به دل، رنگ صد هوس ما را

نداد عشق گریبان به دست کس ما را

گرفت این می پرزور، چون عسس ما را

 

به گرد خاطر ما آرزو نمی‌گردید

لب تو ریخت به دل، رنگ صد هوس ما را

 

خراب حالی ما لشکری نمی‌خواهد

بس است آمدن و رفتن نفس ما را

 

تمام روز ازان همچو شمع خاموشیم

که خرج آه سحر می‌شود نفس ما را

 

غریب گشت چنان فکرهای ما صائب

که نیست چشم به تحسین هیچ کس ما را

از : صائب تبریزی

لیست شاعران کهن

 
 
برای دیدن اشعار بر روی نام شاعر کلیک فرمایید :
 
 
 
 
 
    
 
 
 
 

مجموعه ی کامل تک بیت های "صائب تبریزی " که به حرف "ب" ختم می شود

نمی‌خلد به دلی ناله ی شکایت من

شکست شیشه من بی‌صداست همچو حباب

 

از رخت آیینه را خوش دولتی رو داده است

در درون خانه‌اش ماه است و بیرون آفتاب

 

بهشت بر مژه تصویر می‌کند مهتاب

پیاله را قدح شیر می‌کند مهتاب

 

فروغ صحبت روشندلان غنیمت دان

پیاله گیر که شبگیر می‌کند مهتاب

 

ایمنی جستم ز ویرانی، ندانستم که چرخ

گنج خواهد خواست جای باج ازین ملک خراب

 

شاه و گدا به دیدهٔ دریادلان یکی است

پوشیده است پست و بلند زمین در آب

 

از چشم نیم‌مست تو با یک جهان شراب

ما صلح می‌کنیم به یک سرمه دان شراب !

 

من در حجاب عشقم و او در نقاب شرم

ای وای اگر قدم ننهد در میان شراب

 

به احتیاط ز دست خضر پیاله بگیر

مباد آب حیاتت دهد به جای شراب !

 

مجوی در سفر بیخودی مقام از من

که در محیط، کمر باز می‌کند سیلاب

 

بود ز وضع جهان هایهای گریهٔ من

ز سنگلاخ فغان ساز می‌کند سیلاب

 

من آن شکسته بنایم درین خراب آباد

که در خرابی من ناز می‌کند سیلاب

 

اهل همت را مکرر دردسر دادن خطاست

آرزوی هر دو عالم را ازو یکجا طلب

 

آبرو در پیش ساغر ریختن دون‌همتی است

گردنی کج می‌کنی، باری می از مینا طلب

 

معیار دوستان دغل، روز حاجت است

قرضی به رسم تجربه از دوستان طلب

صائب تبریزی

از شعرهای ملکوتی صائب تبریزی

این چه حـرفیست که در عالم بالاست بـهـشـت ؟

هـر کجا وقت خـوش افـتـاد همانجاست بـهـشـت


دورخ  از تیــــرگی  بـخت  درون  تـــــو  بــود

گـردرون تـیــره نباشد هـمه دنیــــاست بـهـشـت

صائب تبریزی

صائب تبریزی


بی قدر ساخت خود را، نخوت فزود ما را
بر ما و خود ستم کرد، هر کس ستود ما را


چون موجهٔ سرابیم، در شوره‌زار عالم
کز بود بهره‌ای نیست، غیر از نمود ما را


آیینه‌های روشن، گوش و زبان نخواهند
از راه چشم باشد، گفت و شنود ما را


خواهد کمان هدف را، پیوسته پای بر جا
زان در نیارد از پا، چرخ کبود ما را


چون خامهٔ سبک مغز، از بی حضوری دل
شد بیش روسیاهی، در هر سجود ما را


گر صبح از دل شب، زنگار می‌زداید
چون از سپیدی مو، غفلت فزود ما را؟


تا داشتیم چون سرو، یک پیرهن درین باغ
از گرم و سرد عالم، پروا نبود ما را


از بخت سبز چون شمع، صائب گلی نچیدیم
در اشک و آه شد صرف، یکسر وجود ما را

ستاره خنده ی حورست در شب مهتاب - صائب تبریزی

هوا چکیده ی نورست در شب مهتاب

ستاره خنده ی حورست در شب مهتاب

سپهر جام بلوری است پر می روشن

زمین قلمرو نورست در شب مهتاب

زمین زخندهٔ لبریز مه نمکدانی است

زمانه بر سر شورست در شب مهتاب

رسان به دامن صحرای بیخودی خود را

که خانه دیدهٔ مورست در شب مهتاب

بغیر بادهٔ روشن، نظر به هر چه کنی

غبار چشم شعورست در شب مهتاب

براق راهروان است روشنایی راه

سفر ز خویش ضرورست در شب مهتاب

صائب تبریزی

غزلی زیبا از صائب تبریزی

صائب تبریزی :


آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا
از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا


آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است
آنچه از عمر سبک‌رفتار می‌ماند به جا


کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی
در کف گلچین ز گلشن، خار می‌ماند به جا


جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست
پیش این سیلاب، کی دیوار می‌ماند به جا؟


هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست
وقت آن کس خوش کزو آثار می‌ماند به جا

زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل
از شمار درهم و دینار می‌ماند به جا

نیست از کردار ما بی‌حاصلان را بهره‌ای
چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا


عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور
برگ صائب بیشتر از بار می‌ماند به جا

از تک بیتی های صائب تبریزی

ازان خورند به تلخی شراب ناب مرا
که بی‌تلاش به چنگ آمده است شیشه ی من