محمد حسین بهرامیان / گيرم اندوه تــو خواب است ونگاه تو خيال

 

گيرم اندوه تــــــو خواب است ونگاه تو خيال

پس دلم منتظر کيست عزيز اين همه سال

پس دلم منتظر کيست که من بی خبرم

کــــــه من از آتش اندوه خودم شعله ورم

ماه يک پنجره وا شد به خيالم کـــــه تويی

همه جا شور به پا شد به خيالم که تويی

باز هم دختر همسايه همانی کـه تو نيست

باز هم چشم من و او که نمی دانم کيست

باز هم چلچله آغــاز شد از سمت بهار

کوچه يک عالمه آواز شد از سمت بهار

پيرهن پــــــــــــــاره گل جمله تبسم شده است

يوسف کيست که در خنده ی او گم شده است

اين چه رازی است که در چشم تو بايد گم شد

بايد انگشت نمای تـــــــــــــــو و اين مردم شد

به گمانم دل من بـــــــــاز شقايق شده ای

کار از کار گذشته است تو عاشق شده ای

يال کوب عطش است اين که کنون می آيد

اين که با اسب گل از سمت جنون می آيد

بی تو بی تو چه زمستانی ام ايلاتی من

چقدر سردم وبــــــــــارانی ام ايلاتی من

تـــو کجايی ومن ساده ی درويش کجا؟

تو کجايی ومن بی خبر از خويش کجا؟

دل خزانسوز بهاری است بهاری است که نيست

روز وشب منتظر اسب و سواری است که نيست

در دلــــم اين عطش کيست خدا می داند

عاشقم دست خودم نيست خدا می داند

عاشق چشم تـــــــو هستيم و زما بی خبری

خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری

***

باز شب ماند ومن اين عطش خانگی ام

باز هم ياد تـــــــو ماند ومن وديوانگی ام

اشک در دامنم آويخت کـــــه دريا باشم

مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

خواب ديدم کــه تو می آمدی ودل می رفت

محرم چشم ترم می شدی و دل می رفت:

يک نفر مثل پـــــری يک دو نظر آمد و رفت

با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت

خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد

باز دنبال جگر گوشه ی مــردم افتاد

"آخــــــرش هم دل ديوانه نفهميد چه شد

يک شبه يک شبه ديوانه چشمان که شد"

تا غــزل هست دل غمزده ات مال من است

من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است

"آی تو ، تو کـــــه فريب من و چشمان منی

تو که گندم، تو که حوا، تو که شيطان منی

تو که ويران من بی خبر از خود شده ای

تو که ديوانه ی ديوانه تر از خود شده ای"

در نگــــــــــــــاه تو که پيوند زد اندوه مرا

چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا

ای دلت پولک گلنـــــــــار؛ سپيدار قدت

چه کسی اشک مرا دوخته بر چارقدت؟

چند روزی شده ام محرمت ايلاتی مــن

آخرش سهم دلم شد غمت ايلاتی من

تو کجايی ومـــن ساده ی درويش کجا

تو کجايی و من بی خبر از خويش کجا

محمد حسین بهرامیان / مرگ یک هیـچ بزرگ است و دنیا همه هیچ

 

مرگ یک هیـچ بزرگ است و دنیا همه هیچ

من و تو گمشده در وسعت یک عالمه هیچ

دل هر آینــه لبریز جـــهان من و توست

پس هر آینه اما همه هیچ و همه هیچ

از اجاق شب ایلــــم چـــه نشان مــی گیری؟

گرگ و میش سحر و ایل و شبان و رمه هیچ!

با منــی از همــه ی همهمه هـــــا دور ولـی

قسمتم از تو، از این شهر پر از همهمه هیچ

خوابـــم، از وهم شب و سایه به خود می پیچم

چیست سهم تو از این خواب پر از واهمه؟ هیچ

من ِ محکوم ِ  به من ، داد بـــه کــــــــــوه  آوردم

هیچ... جز هیچ... نه... نشنیدم از محکمه هیچ

دم رفتن همه از بغض زمین می گویند

از تـــو اما نشَنیدیم در آن دمدمه هیچ

هیچ یعنی من ِ از حسرت رویت دلتنگ

منِ آواره یِ در وسعتِ یک عالمه هیچ

اولین صفحـــه تقدیر دو دستم پـر پــوچ

دومین صفحه این قصه بی خاتمه هیچ

بــی تــو اقلیم زمین در نظرم یک کف خاک

هفت دریا همه در چشم ترم یک نمه هیچ

هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه بغض

هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه هیچ

"بنشین بر لب جــوی و گذر عمـــــر ببین"

ما نشستیم و ندیدیم جز این زمزمه هیچ

***

زندگی، یک شبِ بـی شادیِ یکسر کابوس

کاش برخیزم از این خوابِ سراسر غمِ هیچ

 

محمد حسین بهرامیان

محمد حسین بهرامیان / بلبل ؛ پر، پرستو پر، کبوتر پر

قناری ، سار، بلبل ؛ پر، پرستو پر، کبوتر پر

خزانسوزست باغ دل هرآن گل نازنين تر پر

من وحسرت نشينی ها من واين سخت جانی ها

تــو از دلبستگی هـا پـر تـو تـا يک آسمان پـر / پـر

تمام زندگی تکرار يک کوچ است يک پرواز

تمـام زندگی تکرار يک گل يک گل پــرپــر

تو وچون گل شکفتن ها تو وتا اوج رفتن ها

من و خارِ جنون در دل من و تيـــــرخطر درپر

تمام سينه سرخان روی بال خويش می بردند

تو را وقتی کــــه زخــم يک کبوتر داشتی در پر

چه می خواهی دگر از من بگير ويک جنون بشکن

اگـــــر آيينــه آيينـــه اگــــر دل دل اگـــــر پــر پــــر

من از افسانه ی موهوم دل بايست می خواندم

کـــــه در اسطوره ی آتش سياوش پر سمندر پر

هميشه قسمتم اين کنج محنت نيست می دانم

بــه سوی چشمهايت می گشايم روزی آخــر پــر

محمد حسین بهرامیان / ماه اگر در شبکلاه زر زری زیباتر است

 

ماه اگر در شبکلاه زر زری زیباتر است 

ماه عالمتاب من در روسری زیباتر است

 

گر چه زیبا می زند پیدا شدن بر موی او 

گم شدن در آن شب نیلوفری زیبا تر است

 

عشق را در گنجه ی سبز قدیمی دیده ام 

چشمش از نار و ترنج کودری زیباتر است

 

"همدلی از همزبانی خوشتر" اما اینکه تو 

با زبان از همدلان دل می بری زیباتر است

 

مادرم می گفت دختر های باغ لشکری 

مثل حوری هر یک از آن دیگری زیباتر است

 

سینه ریز سکه کوب دخترانش در غروب 

از قِران آفتاب و مشتری زیباتر است

 

من به او می گفتم اما - خوب یا بد- گل پری

گل پری از هر چه حوری وپری زیباتر است

 

بلولای دختران مثل گل بر روسریش

از سکوت این شب کاکل زری زیباتر است

 

او که من می خواهمش گلخنده های شرقی اش

توی باغ رنگ رنگ روسری زیباتر است

 

"محمد حسین بهرامیان"

گرداب نا آرام دریای خودم / محمد حسین بهرامیان

محمد حسین بهرامیان

مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم

باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم

عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار

گرداب نا آرام دریای خودم باشم

شیدایی شب های بی لیلا به من آموخت

باید به فکر روح تنهای خودم باشم

بیهوده بودم هرچه از دیروز تا امروز

باید از امشب فکر فردای خودم باشم

بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم

در گیرودار دین و دنیای خودم باشم

اما نه...! من آتش به جانم، شعله ام، داغم

نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم

حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی

اما خودم تعبیر روًیای خودم باشم

من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی

آیینه دار بی کسی های خودم باشم

باید تو در آیینه ام باشی تو می فهمی؟

حیف است من غرق تماشای خودم باشم

حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی

من سایه ای افتاده در پای خودم باشم

باید ردیف شعر را  لَختی بگردانم

تا آخرین حرف الفبای خودم باشی

هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم

تا هشت روز هفته لیلای خودم باشی

 

از بهترین شعرهای دکتر محمد حسین بهرامیان

 

از بهترین شعرهای دکتر محمد حسین بهرامیان

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید

نامهربانی های دنیا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می رفت

یا لااقل تا  " آب - بابا "  را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم

باید زبان تند حاشا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

باید هزار آیا و اما را بلد باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید زبان حال دریا را بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم که فردا را بلد باشی

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم

اما تو باید این معما را بلد باشی

محمد حسین بهرامیان / مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم

 

مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم

باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم

عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار

گرداب نا آرام دریای خودم باشم

شیدایی شبهای بی لیلا به من آموخت

باید به فکر روح تنهای خودم باشم

بیهوده بودم هرچه از دیروز تا دیروز

باید از امشب فکر فردای خودم باشم

بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم

در گیرودار دین و دنیای خودم باشم

اما نه...! من آتش به جان، شعله ام، داغم

نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم

حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی

اما خودم تعبیر رویای خودم باشم

من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی

آیینه دار بی کسی های خودم باشم

باید تو در آیینه ام باشی تو می فهمی؟

حیف است من غرق تماشای خودم باشم

حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی

من سایه ای افتاده در پای خودم باشم

باید ردیف شعر را لختی بگردانم

تا آخرین حرف الفبای خودم باشی 

هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم

تا هفت روز هفته لیلای خودم باشی

 

شعر از : دکتر محمد حسین بهرامیان

 

از بهترین شعرهای دکتر محمد حسین بهرامیان

 

محمد حسین بهرامیان :

فهمید دارم حسرتی ، داغی ، غمی ، فهمید

از حجم اقیانوس دردم ، شبنمی فهمید

 

می گفت یک جایی دلم دنبال آهوئی است

فال مرا فهمی نفهمی ، مبهمی فهمید !

 

این کولی زیبا دو ماه از سال می آمد

وقتی که می آمد تمام کوچه می فهمید

 

امسال هم وقتی که آمد شهر غوغا شد

امسال هم وقتی که آمد عالمی فهمید

 

او داشت هفده سال یا هجده ، نمی دانم

می شد از آن رخسار زرد گندمی فهمید :

 

" مو فالگیرم . . . اومدم فالت بگیرم . . . های "

فهمید دارم اضطرابی ، ماتمی ، فهمید

 

دستم به دستش دادم و از تب ، تب ِ سردم

بی آنکه هذیان بشنود از من ، کمی فهمید :

 

" بختت بلنده ، ها گلو ! چشمون شیطون کور

راز تونه گفتُم پرینو آدمی فهمید "

 

هی گفت از هر در سخن ، از آب و آئینه

از مهره مار و طلسم و هر چه می فهمید

 

با این همه او کولی خوبی نخواهد شد

هر چند از باران چشمم نم ، نمی فهمید

 

می خواند از آئینه راز ماه را اما

یک عمر من آواره اش بودم ، نمی فهمید !

 

شعر از : دکتر محمد حسین بهرامیان

محمد حسین بهرامیان / مثل گلدانی کـــه از پروانگـــی بویی ندارد

 

محمد حسین بهرامیان :

مثل گلدانی کـــه از پروانگـــی بویی ندارد

دم به دم می سوزم از شمعی که سوسویی ندارد

هر نفس می میرم و می کوچم از شهری که آنجا

زیر سقف ســادگی هایش پرســـتویی ندارد

پیش دردم می نشینی، قصه می گویی از آدم

قصــه اویی که در آیینه مهــرویی ندارد

قصه کوه و عمو زنجیر باف و غول دریا

کودکی هایی که طعم خواب لولویی ندارد

قصــه پوشـــالی نا پهــلوانی هـــای او که

شیر بازوش اشکم و دم، یال و پهلویی ندارد

قهـرمانِ کوچه یِ ما ... راستش از تو چه پنهان

روی بازویش همین هایی که می گویی ندارد

باز با این حال او چشم و چراغ کوچه ماست

گر چه از آن روزها جز چشم بی سویی ندارد

قهــــرمانِ سـاده یِ بی ادعایِ کوچه یِ ما

دست و بازو داده در خون، زور بازویی ندارد

گل به گل گردیده ام پروانگی های تنش را

جز صدای سرفه این ویرانه کوکویی ندارد

گردبـــادِ  بی قرارِ  روزهایِ  خشم و آتش

مثـل آن دیروزهــــا دیگر هیاهویی ندارد

هر نفس می میرد و می کوچد از شهری که آنجا

زیر سقف سادگی هایش پرستویی ندارد

***

آخر این قصه تاریک است، حتی این غزل هم

مرگ ســـهراب دلم را  نوشدارویی ندارد

من به آتش می کشم خود را ولی در سطر آخر

یک نفر می سوزد از شمعی که سوسویی ندارد