بازم نشسته تامژه دردل نگاه کیست؟
بازم نشسته تامژه دردل نگاه کیست؟
چشمم سیاه کرده ی چشم سیاه کیست؟
دل دادن و سخن نشنیدن گناه من!
دل بردن و نگاه نکردن گناه کیست؟!!!
شاعر ناشناس
بازم نشسته تامژه دردل نگاه کیست؟
چشمم سیاه کرده ی چشم سیاه کیست؟
دل دادن و سخن نشنیدن گناه من!
دل بردن و نگاه نکردن گناه کیست؟!!!
شاعر ناشناس
گاهی گمــان نمـی کنـی و مـی شـود
گاهی نـمـی شــود کــه نـمـی شــود
گاهی هـزار دوره دعـا بی اجـابت است
گاهی نگفته قـرعه به نام تـو مـی شود
گاهی گدای گدایی و بخت با تـو نیست
گاهی تمـام شهـر گـدای تـو مـی شود
شاعر :دکتر علی شریعتی
آب توبه - شاعر : ناشناس
سحر برخیز تجدید وضو کن
به آب توبه خود را شستشو کن
اگر خواهی شوی پاک از پلیدی
به درگاه خدای خویش رو کن
به شکر نعمتش تا می توانی
لبت را آشنا با ذکر او کن
در رحمت به رویت کرده حق باز
به او رو آور و دفع عدو کن
گدای درگه حق شو به عالم
گدایی گر کنی با آبرو کن
هرآنچه درد دل داری به عالم
سحر با حقتعالی گفتگو کن
اگر خواهی تو فیض از محضرحق
از او توفیق طاعت آرزو کن
مرد آمد و دردی به دل عالم شد
از روز ازل قسمت زنهـا غم شد
در دفتر خاطــــــرات حوا خواندم
جانم به لبم رسید ، تا آدم شد !
چون جام در این میکده از دست حریفان
خون می خورم و زَهره فریاد ندارم
***
به گریه بر سر راهش فتادم بودم دوش
به خنده گفت از این رهگذر چه می خواهی؟
***
گرگ درنده ای تاخت بمن بنام زندگی
پنجه که در جگر زند نام نهد نفس مرا
***
عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است
ور به سختی گذرد یک نفسش بسیار است
چشمم به آسمان افتاد که آبی بود
ابر ها را در اوج خنده یشان دیدم
و باد در این میان فقط زوزه می کشید
درختان و گلها از ترس باد در کنار هم می لرزیدند
آسمان گریه کرد و قطرات اشک همین طور بر روی درختان
ریخته می شد !
از گریه ی ابر گل ها و درختان هم زیر گریه زدند
و قطرات شبنمی که روی آنها افتاده بود
حالت عجیبی در انها بوجود آورده بود
دریای خروشان اشک چاری شده را در خودش جای داد
و برای تشکر قایق های ایستاده را به جلو هل داد
یکبار دیگر چشمم به آسمان افتاد
خورشید طلائی زمین را غرق نور و روشنی کرده بود
تا اینکه کم کم خورشید جای خود را به ستارگان داد
ستاره ها علاقه ای به آمدن نداشتند
ولی نسیم کار خودش را کرد
ابر های پاره پاره را نمی دانم به کجای آسمان هل داد
تا ستاره ها پیدا شدند
ستاره ای بسیار قشنگ چشمک می زد
و ماه و ستاره های دیگر می خندیدند
شاعر : ناشناس
حرمت پیر مغان بر همگان واجب است
شاعر : ناشناس
غرور، قدرت خود را به من نشان می داد
کسوف بود؟ نه! خورشید دلگرفته ظهر
پیام تسلیتش را به آسمان می داد
دلم برای خودم لااقل کمی می سوخت
اگر که پوچی دنیایتان امان می داد
زمان همیشه مرا زیرخویش له می کرد
همیشه فرصت من را به دیگران می داد
پسر گرفت سر تیغ را، رگش را زد
پدر به کودک قصهّ هنوز نان می داد
و بعد زلزله شد، چشم را که وا کردم
میان خواب کسی هی مرا تکان می داد!
ازشیب دامنه گل بهاربه دشت تابید
به روی خفته گل ژاله هاسحرمالید
صدای پای شکوفه ازشاخه های ترنج
به گوش بلبل وگلهازمان گفت وشنید
هوای دلکش صحرامیان شاخه سدر
به زیرچادر سبزش گلوله هابارید
میان تپه ی سرسبزبرف و بابونه
چوحادثه شده گاهی گلهای سرخی پدید
میان کاسه هرگل نشسته زنبوری
ویازشاخک هرگل پروانه ای که دمید
میان سبزه وگندم که باد می جوشد
ازخواب واوج وفرودش دریای سبزه به دید
ندانستم که سگ خون می خورد خونخوار می گردد
که کند قبر و که دوزد کفن من
تابوت مرا جای بلندی بگذارید
تا باد برد بوی مرا بر وطن من
اشعار قدیمی شعرای ناشناس :
در جوانی هر چه نالیدم کسی یادم نکرد
در قفس مردم ولی صیاد آزادم نکرد
دوستی با هر کس کردم حضم مادرزاد شد
آشیان هر جا نهادم طعمه ی صیاد شد
آن رفیقی که را که با خون و دل پرودمش
عاقبت خنجر کشید و بر سرم جلاد شد