اشعار فرامرز عرب عامری  ( ارسالی از نازنین محسنی )

از قسمت و حکمت ای خدا خسته شدم
اینبار برای من فقط معجزه کن

از من پس از تو چیز زیادی نمانده است
جز چشمهای تر که به در خشک می شود

بگو به خاطره هایت دگر خیالی نیست
شب گذشته دلم را عصب کشی کردم

روی نبودت هم حسابی تازه وا کردم
یاد تو می ارزد به بودنهای خیلی ها

 از نگاهم رفتی و دارد خدایی می کند
بغض های از رگ گردن به من نزدیکتر

 پای عرق اگر که نشستی سگی بخور
شاید زمان مستی آن با وفا شدی

پختست روزگار چه آشی برای عشق
او می رود و من پرم از اشک پشت پا

 درد است که با نسیم سردی برود
آنکس که به خاطرش به طوفان زده ای

 روی نبودت هم حسابی تازه وا کردم
یاد تو می ارزد به بودنهای خیلی ها

فقط با شوق می خوانی و از دردم چه می دانی
تو جان می گیری از شعری که من را بارها کشته

می دوختم زمین و زمان را به هم اگر
می خواستی به قدر سر سوزنی مرا

چشمان تو دچار کدامین مخدر است
می بندی و جهان مرا درد می دهی

عمر من صرف شد از عشق نفهمیدم هیچ
کاش می شد که تو دستور زبانم باشی

 

دکتر فرامرز عرب عامری 

اشعار ارسالی از دوستان (الهام ملک محمدی)

از فراقت , من فراغت را نمی جویم هنوز
یک نفر بی آنکه باشد , هست و با اویم هنوز

شعر گفتن را غمت چون خوب یادم داده ست
نکته ای گفتی به تفسیرش غزل گویم هنوز

گفتم از جان بگذرم تا گردم از جانان رها
پای بر چشمم نهاد از خاک می رویم هنوز

برکه با تصویر ماهش عشق بازی می کند
دوری و سرمستی از یاد تو می بویم هنوز

من نه یک دم زندگی کردم نه مردم بعد تو
شانه ات گم شد , پریشان ست گیسویم هنوز

فصل کوچ ست و پرنده خانه اش را ترک کرد
من که ره با اختیار خود نمی پویم هنوز

آن چنان نالیده ام من تا هزارن سال هم
می رسد در گوش ها آواز چون قویم هنوز ...

الهام ملک محمدی