اشعار شهریار

‍ ‍"بادنجان بم آفت ندارد"

بیا ساقی بساط می فراز آر
که بی می زندگی لذت ندارد

بزن بر آتش جان من آبی
که دیگه اشگم آن فرصت ندارد

(مرا کیفیت چشم تو کافی است)
چه غم گر باده کیفیّت ندارد

بمستی عرض من بشنو که مستی
بجز با راستی صُحبت ندارد

عجب وضعیت شرب الیهودیست
که دستی کم ز وحشیت ندارد

نمیگویم دمِ دروازۀ شهر
که کس در خانه امنیّت ندارد

هزاران رحمت حق بر توحّش
تمدّن جز حق لعنت ندارد

چنان بگسیخت از ما رشتۀ مهر
که دیگر ره سر وصلت ندارد

کسی با کس ره رٵفت نپوید
دلی با دل سرِ الفت ندارد

دریغ آن ملّت مرد و سلحشور
که دیگر حس ملّیت ندارد

بجز تعلیم اجباری در این ملک
علاج دیگری دولت ندارد

ولی دولت که خود خوابست هرگز
غم بیداری ملّت ندارد

"شهریار"

اشعار شهریار

گینه گلدی رمضان،
هامی مسلمان اولاجاق!
دین اسلام اوجالوب،
خلق نماز خوان اولاجاق!
او آداملار که ائدیب،
میلته چوخ جور وستم!
هامیسی بیر گئجه ده،
قاری قرآن اولاجاق!

"شهریار"

اشعار شهریار (حالاچرا؟)

حالا چرا ؟!

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ...؟

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا...؟

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی...؟

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا...؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست...؟

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا...؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم...؟

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا...؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار...؟

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا...؟

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود...؟

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا...؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا...؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند...

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا...؟

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین...

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا...؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر...

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا...؟

 

استاد شهریار (حیدربابا)

اشعار شهریار / علی ای همای رحمت

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

شهریار / (حیدربابا)

اشعار شهریار / در دیاری که در او نیست کسی یار کسی

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی
هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی
آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی
سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من
هر که با قیمت جان بود خریدار کسی
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نکوشید پی گرمی بازار کسی
من به بیداری از این خواب چه سنجم که بود
بخت خوابیدهٔ کس دولت بیدار کسی
غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
کس مبادا چو من زار گرفتار کسی
تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید
بارالها که عزیزی نشود خوار کسی
آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی
لطف حق یار کسی باد که در دورهٔ ما
نشود یار کسی تا نشود بار کسی
گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی
شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم
به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی

شهریار (حیدر بابا)

استاد شهریار / شیعیان دیگر هوای کربلا دارد حسین

 

شیعیان دیگر هوای کربلا دارد حسین
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین

از حریم کعبه جدش به اشکی شست چشم
مروه پشت سر نهاد٬ اما صفا دارد حسین


می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش از اینها٬ حرمت کوی منا دارد حسین...

بس که محمل ها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین

رخت دیبای حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین

بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب
ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین؟

سروران٬ پروانگان شمع رخسارش٬ ولی
چون سحر٬ روشن٬ که سر از تن جدا دارد حسین

سر به قاچ زین نهاده راه پیمای عراق
می نماید خود٬ که عهدی با خدا دارد حسین

او وفای عهد را با سر کند سودا٬ ولی
خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین

دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا
با کدامین سر کند؟ مشکل دوتا دارد حسین

سیرت آل علی(ع) با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین

آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین

دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قوم بی حیا دارد حسین

ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان٬ زخمه ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین

دست آخر کز همه بیگانه شد٬ دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین

شمر گوید: گوش کردم تا چه خواهد از خدای
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

اشک خونین گو بیا بنشین به چشم «شهریار»
کاندر این گوشه عزایی بی ریا دارد حسین

 

محمد حسین شهریار

شهریار / شب و جلوه ی جمال

 

شبست و چشم من و شمع اشکبارانند

مگر به ماتم پروانه سوگوارانند

چه می کند بدو چشم شب فراق تو ماه

که این ستاره شماران ستاره بارانند

مرا ز سبز خط و چشم مستش آید یاد

در این بهار که بر سبزه میگسارانند

به رنگ لعل تو ای گل پیاله های شراب

چو لاله بر لب نوشین جویبارانند

بغیر من که بهارم به باغ عارض تست

جهانیان همه سرگرم نوبهارانند

بیا که لاله رخان لاله ها به دامنها

چو گل شکفته به دامان کوهسارانند

نوای مرغ حزینی چو من چه خواهد بود

که بلبلان تو در هر چمن هزارانند

پیاده را چه به چوگان عشق و گوی مراد

که مات عرصه حسن تو شهسوارنند

تو چون نسیم گذرکن به عاشقان و ببین

که همچو برگ خزانت چه جان نثارانند

به کشت سوختگان آبی ای سحاب کرم

که تشنگان همه در انتظار بارانند

مرا به وعده دوزخ مساز از او نومید

که کافران به نعیمش امیدوارانند

جمال رحمت او جلوه می دهم به گناه

که جلوه گاه جلالش گناهکارانند

تو بندگی بگزین شهریار بر در دوست

که بندگان در دوست شهریارانههند

محمد حسین شهریار

یاد ایرج میرزا در شعر شهریار

 

خوابم آشفت و سرخفته به دامان آمد

خواب دیدم که خیال تو به مهمان آمد

گوئی از نقد شبابم به شب قدر و برات

گنجی از نو به سراغ دل ویران آمد

ماه درویش نواز از پس قرنی بازم

مردمی کرد و بر این روزن زندان آمد

دل همه کوکبه سازی و شب افروزی شد

تا به چشمم همه آفاق چراغان آمد

وعده وصل ابد دادی و دندان به جگر

پا فشردم همه تا عمر به پایان آمد

ایرجا یاد تو شادان که از این بیت تو هم

چه بسا درد که نزدیک به درمان آمد

یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد

خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد

شهریارا دل عشاق به یک سلسله اند

عشق از این سلسله خود سلسله جنبان آمد

 

محمد حسین شهریار

شهریار / افسانه شب

 

ماندم به چمن شب شد و مهتاب برآمد

سیمای شب آغشته به سیماب برآمد

آویخت چراغ فلک از طارم نیلی

قندیل مه آویزه محراب برآمد

دریای فلک دیدم و بس گوهر انجم

یاد از توام ای گوهر نایاب برآمد

چون غنچه دل تنگ من آغشته به خون شد

تا یادم از آن نوگل سیراب برآمد

ماهم به نظر در دل ابر متلاطم

چون زورقی افتاده به گرداب برآمد

از راز فسونکاری شب پرده برافتاد

هر روز که خورشید جهانتاب برآمد

دیدم به لب جوی جهان گذران را

آفاق همه نقش رخ آب برآمد

در صحبت احباب ز بس روی و ریا بود

جانم به لب از صحبت احباب برآمد

 

محمد حسین شهریار

شهریار / زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را

 

زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را

ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را

ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد

زمستانی که نشناسد در دولت سرایان را

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید

که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را

به کاخ ظلم باران هم که آید سر فرود آرد

ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بی مروت کی به بالین فقیر آید

که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر

که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی صفایان را

به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود

کجا بستند یا رب دست آن مشکل گشایان را

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم

چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را

به هر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلطید

خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را

به کام محتکر روزی مردم دیدم وگفتم

که روزی سفره خواهدشد شکم این اژدهایان را

به عزت چون نبخشیدی به ذلت می ستانندت

چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را

حریفی با تمسخر گفت زاری شهریارا بس

که میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را

استاد شهریار

از شعرهای کمتر انتشار یافته استاد شهریار

به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا

که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را

چه شعبده است که در چشمکان آبی تو

نهفته اند شب ماهتاب دریا را

تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح

به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن

که چشم مانده به ره آهوان صحرا را

به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند

چه جای عشوه غزالان بادپیما را

فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور

که درد و داغ بود عاشقان شیدا را

هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست

شبیه سازتر از اشگ من ثریا را

اشاره غزل خواجه با غزاله تست

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب

جز این قدر که فراموش می کند ما را

استاد شهریار

جایگاه قافیه در شعرهای ترکی شهریار

قافیه در شعرهای ترکی شهریار

در میان شاعران ترکی گو،کمتر کسی را می توان یافت که همچون شهریار به مسئله ی قافیه توجه کند. آوردن قوافی ترکی در اشعار عروضی نظیر آنچه در شعرهایی چون جوانک شاطر، خروس صابر، دعوا و آشتی با غم ، برای پسر عمویم میر ابوالفضل و....می بینیم، کاملا بی سابقه است.
قوافی شهریار در اشعار ترکی را به سه نوع می توان تقسیم کرد :
1. در بعضی از جاها قوافی فارسی و عربی و قوافی ترکی تقریبا به نسبت مساوی در کنار هم به کار گرفته اند.
2. در اشعاری معدود نیز قوافی فارسی - عربی حضور بیشتری دارند. از این میان می توان به غزلی که در رثای زنده یاد میر عبدالحسین خازن سروده شده، غزل «گئتمه ترسا بالاسی» و قطعه ی « در رحلت ختم رسل(ص)» اشاره کرد.
3. در بسیاری از شعرهای شهریار ، تمام یا قریب به تمام قوافی متشکل از واژه های ترکی اند. در منظومه ی «سلام برحیدر بابا» بیش از نود درصد قوافی ترکی است. در شعر بلند «سهندیه» هم بیش از هشتاد درصد قافیه ها را واژه های ترکی تشکیل می دهد.(شعر دوست،1383، : 109)

آرایه های بدیعی

آگاهی شهریار به سنت های ادبی، فقط به استفاده از اوزان و قالب های شعر کهن محدود نمی شود؛ بلکه او از آرایه های لفظی و معنوی هم استادانه بهره می گیرد. صنایع بدیعی در شعر ترکی استاد شهریار، همچون اشعار فارسی او همواره نمودی طبیعی دارند و هیچ گاه به تکلف و تصنع نمی انجامد. شاعر از میان صنایع معنوی به تشبیه، استعاره، تشخیص، تمثیل، تلمیح وتضاد به عنوان عوامل تصویرساز توجه ویژه دارد. دیوان ترکی شهریار مشحون از آرایه های لفظی و معنایی گونه گون است. همین ویژگی کم مانند است که در پایان هر شعری از شهریار ، مخاطب را به آغاز ارجاع می دهد و ذهن او را در ابتدای شعر مستقر می کند که در این نوشتار به نمونه هایی از آنها بسنده می کنیم :

تشبیه:

تشبیه در لغت، مانند کردن چیزی به چیز دیگری است در یک یا چند صفت ؛ اما در اصطلاح علم بیان ، تشبیه، ادعای همانندی و اشتراک چیزی با چیز دیگر است در یک یا چند صفت .(همایی ، 1354، : 230)

تشبیه مطلق :

تشبیه مطلق یا صریح آن است که چیزی را به چیزی تشبیه کنند بدون هیچ قید و شرط .(همان ، : 235)
« یاشیل گؤزلر چراغ تکین یاناردی » (دیوان ترکی،:20)
چشمان سبز او مانند چراغ درخشید (ثروتیان، : 98)
****

تشبیه مرکب :

تشبیه مرکب آن است که دو طرف تشبیه دو چیز یا بیشتر باشد .( همایی، : 234)
« بیچین اوستو، سونبول بیچین اوراقلار
ائله بیل کی، زولفو دارار داراقلار» (دیوان ترکی، : 6)
«وقت درو به سنبله چین داس ها نگر
گویی به زلف شانه زند شانه ها مگر» (ثروتیان، : 51)
****

تشبیه مجمل :

تشبیهی است که وجه شبه در آن ذکر نشده باشد. (پاشایی پایدار ، 1385، : 36 )
« سن بو مهتاب گئجه سی سیره چیخان بیر سرو اول» (دیوان ترکی، :104)
« تو در این شب مهتابی سروی باش که به گردش درآمده است» (ثروتیان، :61)
**** استعاره در اصل همان تشبیه است؛ اما تشبیه فشرده، یعنی تشبیه را آنقدر فشرده می کنیم تا فقط یک قسمت از آن باقی بماند و از دو رکن تشبیه تنها یک رکن آن بر جای باشد، یا مشبّه و یا مشبّه به. ( شمیسا،1374، : 78)

استعاره مرشحه :

آن است که با استعاره ی مصرحه اموری را ذکر کنند که با مستعار منه مناسبت داشته باشد و خاصیت این عمل تأکید تشبیه است .(همایی ، 1354، :253 )
« باشدان آچ یایلیغی افشان ائله سوسن، سونبول
سن بیزیم بایرامیمیزسان، قیشی یاز ائیله میسن» (دیوان ترکی، :101)
«روسری از سر بر گیر و سوسن و سنبل را بیافشان
تو عید مایی؛ زمستان را بهار کرده ای» (ثروتیان، : 37)
****

استعاره ی مصرحه :

آن است که فقط مشبه به در لفظ آمده و منظور گوینده مشبه است .( همایی ، 1354، :250)
« آغ گؤیر چین، آغ قانادین آچارسان
دام – دیوار دان بیر قووزانیب اوچارسان
اولدوز لانیب باکی دئیه قاچارسان.......» (دیوان ترکی، : 47)
«ای کبوتر سفید ! بال های سپیدت را می گشایی
از در و دیوار ها می گذری و پرواز می کنی
ستاره ای می شوی به سوی باکو پرواز می کنی» (شعر دوست، : 146)
****

استعاره مکنیه :

در این استعاره مشبه، به علاوه ی یکی از وابسته های مشبه به وجود دارد.( پاشایی پایدار،1385 ،:37)
« روزگارین دگیر مانی فیرلانیر
مخلوق اونون دیشلرینه توللانیر....» (دیوان ترکی، : 33)
« آسیاب روزگار می چرخد
مردم روی دندانه های آن پرتاب می شوند....» (شعر دوست، : 146)
از ویژگی هایی که شهریار را به سبک هندی پیوند می دهد، توجه اش به دو صنعت تشخیص و تمثیل است. مخاطب شاعر در منظومه های «سلام بر حیدر بابا » و « سهندیه» کوه های حیدر بابا و سهند است. در منظومه ی حیدر بابا، شاهد قدرت کم نظیر شهریار در به کارگیری صنعت تشخیص هستیم، به گونه ای که بسیاری از خوانندگان حیدر بابا هنوز تصور می کنند این منظومه برای پیرمردی روشن ضمیر و فرزانه سروده است و نه یک کوه ! در اینجا دو نمونه را که متضمن صنعت تشخیص است ، باز می خوانیم :
« آغ بولو تلار کوینکلرین سیخاندا» (دیوان ترکی، :2)
« بفشار ابر پیرهن خود را به مرغزار» ( ثروتیان، :47)
****
« آغاجلاردا آللاها باش ایردی» (دیوان ترکی، : 5)
«سر خم کند به محضر حق هر گل و گیاه» (مشروطه چی، : 48)
صنعت تمثیل (اسلوب معادله) در اشعار سنتی شهریار ( به ویژه غزل ها) ضمن تأثیر بر جریان تشکیل و تکوین تصویر ، به تعمیق معنا نیز یاری می رساند و تمثیل آن است که شاعر در ضمن شعر خود ضرب المثلی آورد.( سلطانی نجف آبادی ،1382، :249)
«گؤز یاشلاری هر یئردن آخارسا منی توشلار
دریایه آخار، بللی دی چایلارین ، آخاری » (دیوان ترکی، : 100)
« اشک ها از هر سو که جاری می شوند، مرا نشانه می گیرند
اینکه رودها به سوی دریا جاری می شوند ، طبیعی است» (ثروتیان، :60 )
ایجاد تقابل معنایی با استفاده از واژه های متضاد هم در اغلب موارد منجر به شکل گیری تصاویری زیبا و طبیعی می شود و مقابله آن است که دو مصرع یا دو بیت یا دو جمله یا دو عبارت به ترتیب با همدیگر تضاد و طباق داشته باشند. (سلطانی نجف آبادی، 1382 :260)
« یاخشی پیسدن آغیزدا بیر داد قالار» (دیوان ترکی، :13)
«از نیک و بد، طعمی در دهان می ماند و بس» (مشروطه چی، : 49)
****
« مرده شیرین نامرده چوخ آجی دی » (دیوان ترکی، : 19)
«با مرد شهد بود و به نامرد زهر بود» (ثروتیان، :60)
آشنایی ژرف استاد شهریار با آیات، روایات و قصص قرآنی، همچنین اساطیر و داستان ها باعث شده در اشعار فارسی و ترکی خود تلمیحات زیبایی را به کار بندد. تلمیح از صنایعی است که نه تنها در توسعه ی تصویر خیال و تقدیس معنا مؤثر است؛ بلکه پیوند زدن شعر به سنت ها و باورهای ملی و مذهبی ، به آن اصالت می بخشد و تلمیح در اصطلاح بدیع آن است که گوینده در ضمن کلام به داستانی یا مثلی یا آیه و حدیثی معروف اشاره کند.( همایی، 1371: 328)

کشتی و توفان حضرت نوح (ع):

« بیرخبر چاتدی منه نوح نبی قارغیشی تک
ایچریمده بیله سن قوپدو نه طوفان رستم» (دیوان ترکی، :77)
«خبری به من رسید چون نفرین حضرت نوح (ع)
ای کاش می دانستی در دلم چه طوفانی به پا شد» (مشروطه چی، :60)
****

حضرت موسی (ع) و طور:

«گل چیخاق طور تجلایه، سن اول جلوه ی طور
من ده موسی کیمی اول طوره، تجلایه گلیم» (دیوان ترکی،:105)
« بیا بر فراز طور تجلا صعود کنیم، تو جلوه ی طور باش!
من نیز مانند موسی (ع) به تجلی آن طور بیایم» (مشروطه چی، : 59)

داستان حضرت سلیمان (ع) و مور :

« قاریشقا کیمی دئو نژادی قیمیلدیر
کی خاتم چیخیبدیر سلیمان الیندن » (دیوان ترکی، : 228 )
«نژاد دیو چون موران در هم می لولند
که خاتم از انگشت سلیمان به در آمده است» (شعر دوست، : 148)
یکی از ویژگی های اشعار شهریار، تجانس حروف و الفاظ است که کلام شاعر را آهنگین تر و دلنشین تر ساخته است. طبع و قریحه ی روان و آشنایی با موسیقی شاید عوامل اصلی پدید آورنده ی این ویژگی باشند. (شعر دوست،1383، :139)
کاربرد تجنیس بدون توجه و تعمد بر حسب طبیعت موسیقی و آهنگ است که در ذهن شاعر باعث تتابع کلماتی با صداهای مشترک شده است ، همچنانکه در بسیاری از ضرب المثل ها و کلمات قصار و اصطلاحات موجود در زبان ها نیز به چنین رابطه ای بین کلمات بر می خوریم .(میر صادقی،1373، :52) نمونه های بسیاری از انواع جناس در شعر های ترکی شهریار به چشم می آید. جناس زاید و مزیل پر بسا مدترین گونه ی جناس در دیوان ترکی شاعر است .در اینجا به اختصار به چند نوع جناس اشاره می شود:

جناس زاید:

آن است که دو رکن متجانسش در اول یا در آخر یا در وسط، نسبت به دیگری حرف یا حروفی اضافه داشته باشد. (سلطانی نجف آبادی،1382،:51)
« آغرین آلیم، منیم باغریم چاتلادی» (دیوان ترکی، :54)
«دردت به جانم من دیگه زهره ترک شدم» (مشروطه چی، :60)
***
« من علی اوغلویام آزاده لرین مردی، مرادی» (دیوان ترکی،:72)
«من فرزند علی(ع) هستم ،آ ن مقتدا و مراد آزادگان» (شعر دوست، :148 )

جناس تام:

جناسی است که ارکان متجانس آن در گفتن و نوشتن و حرف و حرکت و نقطه یکسان و تنها در معنی اختلاف داشته باشند.(سلطانی نجف آبادی،1382، : 44)
« ناز بالاسان، بیرک ده نازین یوخ » (دیوان ترکی،:54)
«بچه نازی هستی که برای کسی ناز نمی کنی» (مشروطه چی ،:106)
****

جناس مرکب:

آن است که یکی از ارکان متجانسش مرکب و دیگری ساده باشد. (سلطانی نجف آبادی،1382،:65)
« اولدوز سایاراق گوزله میشم هر گئجه یاری
گئج گلمه دیر یار یئنه اولموش گئجه یاری» (دیوان ترکی،:99)
«همه شب در حال شمردن ستارگان به انتظار یار نشسته ایم
یار دیر کرده است و باز شب از نیمه گذشته است» (مشروطه چی،:90)
****

جناس لاحق:

آن است که دو کلمه ی متجانس آن در یکی از حروف اول یا وسط غیر از حرف اخر اختلاف داشته باشند.(سلطانی نجف آبادی،1382،:79)
« آرازی سرین گؤردوکده اومار
خزری درین گؤردوکجه جومار» (دیوان ترکی،:79)
«وقتی می بیند ارس سرد است ،(آب) می خواهد
وقتی خزر را ژرف می یابد ،هجوم می آورد» ( شعر دوست، : 149)
****

جناس مطرف :

آن است که دو رکن متجانس آن فقط درحرف اخر اختلاف داشته باشند.(بهزادی،1380، :87)
« قارا بختین یئنه اوزو آغ اولسون
یاردا بیزدن یاد ائله ییب ساغ اولسون» (دیوان ترکی، :47)
«باز روی بخت سیاه سپید باد
زنده باد یار که یاد ما کرده» (شعر دوست، : 149)
*****
اشتراک حروف در واژه های یک مصراع یا بیت ، گونه ای از جناس است که هر چند شاعران متقدم بدان توجه داشته اند ؛ اما در بدیع سنتی مورد بی اعتنایی قرار گرفته است. در شعر های ترکی شهریار، نمونه های این جناس کم نیست :
« قوی قوزولار آیین شایین اوتلاسین
قویونلارین قویروقلارین قاتلاسین» (دیوان ترکی، :28)
«بگذار بره های تو آسوده تر چرند
وان گله های فربه تو دنبه پرورند» (ثروتیان، : 65)
تکرار همخوان «ق»، به عنوان یک عامل آهنگ زای درون وزنی عمل کرده است. یا تکرار هم خوان های «س» که هم از نظر آواشناختی و هم از نظر املایی صوری برخی ویژگی های مشترک دارند :
«سئللر سولار شاققیلداییب آخاندا» (دیوان ترکی ، : 1)
«حیدر بابا چو ابر شخد غرد آسمان» (ثروتیان ، :47)
مجموع این صنایع که همه به گونه ای بر خاسته از تجانس لفظی اند ، بار موسیقیایی شعرهای شهریار را مضاعف ساخته است .
نتیجه گیری
لطف سخن شهریار و چیرگی بی نظیر او در سرودن شعر به دو زبان «فارسی- آذری» شهرت ویژه ای به این پیر آستان عرفان بخشیده و شهرتش از فراسوی مرزهای جغرافیایی ایران به سرزمین های دیگر ره گشوده و سخنان دل نشین او روشنی بخش دل شیفتگان معرفت الهی گشته و همین نکته است که شهریار را در میان اقران و شاعران معاصر ممتاز و بی نظیر نموده است.

شعری زیبا و احساسی که توسط استاد شهریار خطاب به نیما یوشیج سروده شده است ...

این شعر زیبا و احساسی که توسط استاد شهریار خطاب به

نیما یوشیج سروده شده است ...

 

نيــما ! غـــم دل گو که غريبـانه بگرييم

 ســر پيش هم آريم و دو ديوانه بگرييم

 من از دل این غار و تو ازقله ی آن قاف

  از دل به هــم افتـیم و به جانانه بگرییم

  دودي ست درين خانه كه كوريم زديدن

  چشـمي بكف آريم و باين خـانه بگرييم

   آخر نه چــراغيــم كه خنــــديم به ایوان

   شمعــيم كه در گوشه ی ویرانه بگرييم

  من نيز چو تو شــاعر افســـانه خویشم

   بازآ به هم اي شــــاعر افســانه بگرييم
        
   با وحشت ديوانه بخــــنديم و نهـــــاني

   در فاجعـــه ی حكمت فــــرزانه بگرييم

   با چشـــــم صـدف خيز كه بر گردن ايام

   خــرمهــره ببــــينيم و به دردانه بگـرييم

     بلــبل كه نبــوديم بخـــوانيــم به گلــزار  

   جغـدي شده شبـگير و به ويرانه بگرييم

   پـروانه نبــوديم در اين مشــــــعله باري

  شمـــعي شــده در ماتم پروانه بگرييم

  بيــگانه كند در غــم ما خنــــده ولي ما

  با چشـم خــودي در غم بيــگانه بگرييم

    بگــذار به هـذيان تو طفــــلانه بخــــندند 

   ما هـم به تب طــفل طبيـــبانه بگـــرييم

استاد شهریار / هفتاد سالگی

استاد شهریار :

 

سنین عمر به هفتاد میرسد ما را

خدای من که به فریاد میرسد ما را

گرفتم آنکه جهانی به یاد ما بودند

دگر چه فایده از یاد میرسد ما را

حدیث قصه سهراب و نوشداروی او

فسانه نیست کز اجداد میرسد ما را

اگر که دجله پر از قایق نجات شود

پس از خرابی بغداد میرسد ما را

به چاه گور دگر منعکس شود فریاد

چه جای داد که بیداد میرسد ما را

تو شهریار علی گو که در کشاکش حشر

علی و آل به امداد میرسد ما را

استاد شهریار / در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

ز گرد راه برون آ که پیر دست به دیوار
به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت

بیا که این رمد چشم عاشقان تو ای شاه
نمی‌رمد مگر از توتیای گرد سیاهت

بیا که جز تو سزاوار این کلاه و کمر نیست
تویی که سوده کمربند کهکشان به کلاهت

جمال چون تو به چشم نگاه پاک توان دید
به روی چون منی الحق دریغ چشم و نگاهت

در انتظار تو می‌میرم و در این دم آخر
دلم خوشست که دیدم به خواب گاه به گاهت

اگر به باغ تو گل بر دمید من به دل خاک
اجازتی که سری بر کنم به جای گیاهت

تنور سینه ما را ای آسمان به حذر باش
که روی ماه سیه می‌کند به دوده آهت

کنون که می‌دمد از مغرب آفتاب نیابت
چه کوه‌های سلاطین که می‌شود پَر کاهت

تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی
که سر جهاد توی و خداست پشت و پناهت

خدا و بال جوانی نهد به گردن پیری
تو «شهریار» خمیدی به زیر بار گناهت

استاد شهریار