شیما شهسواران احمدی / من زنی حرمسرایی ام  چند قرن پیش مرده ام

 
 
 

 

من زنی حرمسرایی ام  چند قرن پیش مرده ام

دختران من کنیز تو مادری فریب خورده ام

سلسله به سلسله بخند  مست کن بلند تر بخند

تازیانه شو مرا ببوس  درد را به ارث برده ام

جنگ طعم تلخ زندگیست  زن غنیمتی همیشگی

پیرهن به پیرهن تو را  دکمه دکمه را شمرده ام

مرد باش و ظالمانه تر سهم هر شب مرا بده

رنج را به من سپرده ای  ظلم را به تو سپرده ام

تذکره به تذکره بمان تو نمرده ای نفس بکش

من زنی حرمسرایی ام  چند قرن پیش مرده ام

 

شیما شهسواران احمدی

شیما شهسواران احمدی / با تو رقصيدن به هر سازی خوش آهنگ است

 

جای ماهی در دل هر تنگ خرچنگ است
ماهی سرخی برای خانه دلتنگ است

دم به دم بايد به ساز زندگی رقصيد
با تو رقصيدن به هر سازی خوش آهنگ است

عشق از هر تكه سنگ افسانه می‌سازد
لحظه‌ای با من مدارا كن دلت سنگ است

عشق می‌ارزد به افسانه شدن با تو
ننگ تو نام است اما نام من ننگ است

روح در پيراهن من جا نمی‌گيرد
دكمه‌ام را باز كن پيراهنم تنگ است

 

شیما شهسواران احمدی

از شعرهای شیما شهسواران احمدی

 

سبك هندی مرا غزل بسرا، زن هندو بيافرين از من
طبع شعرم شبانه گل كرده‌ست گل شب بو بيافرين از من

بيشه‌ها سربه سر پر از آهو، چشم تو جز مرا نمی‌بيند
من پلنگ آفريده‌ام از تو، ماه بانو بيافرين از من

مثل زنبور نيش‌دار عسل، قطره قطره مرا به بار آور
خانه خانه پر از عسل، قصری، مثل كندو بيافرين از من

روح چنگيز نيمی ازشعرت نيمه‌ی ديگرت جنون دارد
يا مرا ليلیِ غزل بسرا، يا هلاكو بيافرين از من

چشم‌هايت دوباره معجزه كرد، آيه‌هايی به خط نستعليق
قلمت را به نام من بتراش، باز جادو بيافرين از من

شیما شهسواران احمدی

 

شعر " خدا رحم کند " از شیما شاهسواران

 

شیما شاهسواران احمدی :

چشم‌های تو چه زيباست خدا رحم كند
ماه هم محو تماشاست خدا رحم كند

 

روی ديوار بلند دل بی‌ايمانم
سايه‌ی وسوسه پيداست خدا رحم كند

 

جای مهتاب به آن چشم نگاهی بكنيد
ماه مجنون شده ليلاست خدا رحم كند

 

شانه‌ام خم شده از بار گناه و ترديد
دوزخ عشق همين جاست خدا رحم كند

 

ننگ بر نام اگر از تو مرا دور كند
عصر من عصر زليخاست خدا رحم كند

 

جای منع من ديوانه كمی فكر كنيد
موج ديوانه‌ی درياست خدا رحم كند

شعری از شیما شاهسواران احمدی

هركاج يادگار بهاري ست ديدني
اما به چشم تيز تبرها بريدني

بايد به چشم ‌هاي تو ايمان بياورند
چون آيه‌هاي سوره ياسين شنيدني

عطر تنت پريد پس از كوچ كردنت
عطر تن تو مثل پرستو پريدني

رعدم كه داد مي‌زنم و گريه مي‌كنم
چون قطره‌هاي هق هق باران چكيدني

برشاخه ميوه قسمت خاك است يا كلاغ
دستم به تو نمي‌رسد، اي سيب چيدني

شیما شاهسواران احمدی

شعری زیبا از شیما شاهسواران احمدی

 

به دنبالت ندیدی سایه‌ی مردی پشیمان را؟
کسی که می‌شناسد لهجه‌ی سنگین باران را؟

 

پس از تو زردی‌ام را سیلی هر دست قرمز کرد
چه ارزان می‌فروشم سیب‌های سرخ لبنان را!...

 

دلم دریاست بی تو کوسه‌ها در من کمین کردند
کشانده بوی خون این وحشیان تیز دندان را

 

پس از تو عطر لاهیجانی صد قوری چینی
پس از تو چای مهمان کرده‌ام هر حجله شیطان را

 

بیا و فرض کن پیراهنت را باد با خود برد
که رسوا کرد یوسف شهر کنعان را ... تو تهران را

 

دوسیبی پرتقالی طعم لیمو می‌‌دهی گاهی
بیا و چاق کن با طعم تنباکویی‌ات جان را

 

شیما احمدی

بهترین شعر شیما شهسواران احمدی

 

بهترین شعر شیما شهسواران احمدی

خبری نيست از پرستوها،گفته بودند برنمی‌گردند
آسمان سياه شهر مرا، اين كلاغان سياه‌تر كردند

 

شاخه‌ها هيزمی رسيده شدند، ميوه‌ی تلخ شاخه حسرت شد
چشم من خشك و زرد می‌بيند يا درختان شهر من زردند؟

 

شعبده بازی است در هر كنج، شهر در باورش نمی‌گنجد
باغبان‌ها به باغ دل دادند، از گل پونه مار پروردند

 

در گلو ناودان فرو می‌ريخت، بغض يك آسمان شكستن را
لانه‌ی گرم لك‌لكان خالی‌ست، دودكش‌های خانه‌ها سردند

 

كار ديگر گذشته است از كار، جای باران تگرگ می‌بارد
زخم شمشير آسمان كاری‌ست، زخم‌ها زخم و دردها دردند

از بهترین شعرهای شیما شاهسواران احمدی

 

از بهترین شعرهای شیما شاهسواران احمدی

دلم گرفته از اين مردم پياله‌پرست
از اين كه هر كسی از حد گذشت، با تو نشست

هنوز مال منی، حبه حبه ياقوتی!
هر استكان تو چرخيد اگر چه دست به دست

نگو كه تاب بياور كه پيش چشمانم
پريده عطر تنت، در دهان مشتی مست

تو سنگ بودی و سهم من از تو تكه شدن
غرور پنجره‌ها را هميشه سنگ شكست

ترنج، كعبه و چاقو طواف می‌كندش
تو پوست می‌كنی اما بهانه‌ات حج است

برای ماهی سرخ آسمان فقط روياست
نمی‌پرد به هوا هر كه دل به دريا بست

ميان عشق و اسارت هزار فرسنگ است

 

شیما شاهسواران احمدی :

چگونه بی تو بگويم كه هر چه بادا باد
كه می‌كند غم عشق تو ريشه از بنياد

چقدر سر به هوايی و سركش و مغرور
به سرو تكيه زدم قامتش فريبم داد

تو باد بودی و من برگ دير فهميدم
هزار برگ خزان می‌‌روند اگر بر باد

انار كال درختان پناه‌شان شاخه‌ست
انار تا برسد شاخه می‌رود از ياد

هميشه ميوه‌ی شيرين به خاك می‌افتد
مرا نچيدی و اين ميوه از دهان افتاد

چه بی‌ثمر به دل سنگ تيشه می‌كوبم
عوض شده‌ست زمانه عوض شده فرهاد

ميان عشق و اسارت هزار فرسنگ است
كه هر كه دل به كسی داد می‌شود آزاد