فاضل نظری از کتاب "وجود"
تک بیت از کتاب وجود فاضل نظری
نه قدر مهر، نه رسم وفا، نه حق نمک
گلایه نیست ولی بد زمانهای شده است.
تک بیت از کتاب وجود فاضل نظری
نه قدر مهر، نه رسم وفا، نه حق نمک
گلایه نیست ولی بد زمانهای شده است.
شعری از کتاب وجود استاد فاضل نظری
.
.
سوی عدم دری ز جهان وجود نیست
ما جاودانهایم بر این میتوان گریست
هر کس به روزگار کسی غبطه میخورد
این حال و روز ماست ، ببین آرزوی کیست ...
فاضل نظری
هم دعا کن گره از کار تو بگشايد عشق
هم دعا کن گره تازه نيفزايد عشق
قايقي در طلب موج به دريا پيوست
بايد از مرگ نترسيد ،اگر بايد عشق
عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شايد اين بوسه به نفرت برسد ،شايد عشق
شمع افروخت و پروانه در آتش گل کرد
مي توان سوخت اگر امر بفرمايد عشق
پيلهي عشق من ابريشم تنهايي شد
شمع حق داشت، به پروانه نمي آيد عشق
"فاضل نظری"
ما گشته ایم، نیست، تو هم جستجو مکن
آن روزها گذشت، دگر آرزو مکن
دیگر سراغ خاطره های مرا مگیر
خاکستر گداخته را زیر و رو مکن
در چشم دیگران منشین در کنار من
ما را در این مقایسه بی آبرو مکن
راز من است غنچه ی لب های سرخ تو
راز مرا برای کسی بازگو مکن
دیدار ما تصور یک بی نهایت است
با یکدگر دو آینه را روبه رو مکن
"فاضل نظری"
گفته بودم پیش از این، گلخانه ی رنگ من است
حال می گویم جهان، پیراهن تنگ من است
استخوان های مرا در پنجه، آخر خرد کرد
آنکه می پنداشتم چون موم در چنگ من است
دوستان همدلم ساز مخالف می زنند
مشکل از ناسازی ساز بدآهنگ من است
از نبردی نابرابر باز می گردم! دریغ
دیر فهمیدم که دنیا عرصه ی جنگ من است
مرگ پیروزی است وقتی دوستانت دشمن اند
مرگ پیروزی است اما مایه ی ننگ من است
از فراموشی چه سنگین تر به روی سینه؟کاش
پاک می کردی غباری را که بر سنگ من است
"فاضل نظری"
چه افتخار ، "مَلَک" را اگر خطا نکند
هنر؛ مقام توانستن و نخواستن است
شعر سرزمین مادری از استاد فاضل نظری
سرزمین مادری، رویای اجدادی کجاست؟
مردم این شهر میپرسند آبادی کجاست؟
ما به گرد خویش میگردیم آه ای ساربان!
آرمانشهری که قولش را به ما دادی کجاست؟
ای رسولِ عقل! ما را بگذران از نیلِ شک!
گر تو موسی نیستی موسای این وادی کجاست؟
خندههای عیش ما جز خودفراموشی نبود!
این هم از مستی که فرمودی! بگو شادی کجاست؟
باد در فکر رهایی روی آرامش ندید!
راه بیرون رفتن از زندان آزادی کجاست؟
فاضل نظری
دین راهگشا بودو تو گمگشته دینی !
تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی،
آهو نگران است بزن تیر خطا را ...
صیاد دل از کف شده، تا کی به کمینی؟
این قدر میاندیش به دریا شدن ای رود !
هر جا بروی باز گرفتار زمینی ،
مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید ...
هر وقت شدی آینه ، کافی است ببینی
ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است
ای عشق کجایی که ببینند چنینی
هم هیزم سنگین سری دوزخیانی
هم باغ سبک سایه فردوس برینی
ای عشق ، چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم !
در ساده ترین شکلی و پیچیده ترینی ...!
" فاضل نظری "
ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون «باد»
به «گرفتار رهایی» نتوان گفت آزاد
کوچ تا چند؟! مگر میشود از خویش گریخت
«بال» تنها غم غربت به پرستوها داد
اینکه «مردم» نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که «یاران» ببرندت از یاد
عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد
چشم بیهوده به آیینه شدن دوختهای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد
فاضل نظری
طاووس من ! حتی تو هم در حسرت رنگی !
حتی تو هم با سرنوشت خویش در جنگی !
یک روز دیگر کم شد از عمرت، خدا را شکر
امروز قدری کمتر از دیروز دلتنگی
از "خود" گریزانی چرا ای سنگ! باور کن
حتی اگر در کعبه باشی باز هم سنگی
عمریست در نی شور شادی میدمی، اما
از نی نمی آید به جز اندوه آهنگی
دنیا پلی دارد که در هر سوی آن باشی
در فکر سوی دیگری ! آوخ چه آونگی !
" استاد فاضل نظری "
با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم
به خیابان شلوغی که نباید رفتیم
میشنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم
زندگی سرخیِ سیبی است که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم
آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانیست
دربهدر در پی گم کردن مقصد رفتیم
مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم
دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم
استاد فاضل نظری

کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است،
از جواهر خانه ی خالی نگهبانی بس است!
ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین،
آبرو داری کن ای زاهد،مسلمانی بس است!!
خلق دل سنگ اند و من آئینه با خود می برم،
بشکنیدم دوستان، دشنام پنهانی بس است!!
یوسف از تعـبیر خواب مصریان دل سـرد شد،
هفتصد سال است می بارد، فراوانی بس است!
نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم،
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است!
بـر سر خوان تـو تنها کفر نعمت می کنیم،
سفره ات را جمع کن ای عشق،مهمانی بس است!!
،، فاضل نظری
هرچند حیا میکند از بوسهی ما دوست
دلتنگی ما بیشتر از دلهرهی اوست
الفت چه طلسمیست که باطلشدنی نیست
اعجاز تو ای عشق نه سحر است نه جادوست
ای کاش شب مرگ در آغوش تو باشم
زهری که بنوشم ز لب سرخ تو داروست
یکبار دگر بار سفر بستی و رفتی
تا یاد بگیرم که سفر خوی پرستوست
از کوشش بیهودهی خود دست کشیدم
در بستر مرداب چه حاجت به تکاپوست
فاضل نظری

دمی از خاک با شوقِ تجلی سر برآوردن
نمیارزد به عمری خاکِ عالم بر سر آوردن!
کسی باور نخواهد کرد اعجاز تو را ای عشق
برای خودپرستان تا به کِی پیغمبر آوردن؟
T.me/nabtarinha
" فاضل نظری "
با یقین آمده بودیم و مردد رفتیم
به خیابان شلوغی که نباید رفتیم
می شنیدیم صدای قدمش را اما
پیش از آن لحظه که در را بگشاید رفتیم
زندگی سرخی سیبی است که افتاده به خاک
به نظر خوب رسیدیم ولی بد رفتیم
آخرین منزل ما کوچهی سرگردانی است
دربهدر در پی گم کردن مقصد رفتیم
مرگ یک عمر به در کوفت که باید برویم
دیگر اصرار مکن باشد، باشد، رفتیم
فاضل نظری