اشعار فرامرز عرب عامری ( شعر شب یلدا ، شعر پاییز )

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ قشنگ از کف دنیا برود

آخرین جرعهءجام است وشبم طولانیست
چه کنم این همه غم از دل تنها برود

دل پر حسرتی از این همه یلدا دارم
کاش یک بار بیایی تو و غم ها برود

راه برگشتنی ای ماه به مردابت نیست
مثل رودی که بنا نیست به دریا برود

دل من بود که در گوشهء تنهایی سوخت
هر کسی شرم ندارد به تماشا برود

عاشقی کردنمان درد سری بیش نبود
عشق ای کاش که از دهکده ی ما برود

هر که معشوق برانگیخت گوارایش باد
دل تنها به چه شوقی پی یلدا برود

دکتر فرامرز عرب عامری

ارسالی از دوستان " ملیکا بخشی"

اشعار فرامرز عرب عامری  ( ارسالی از نازنین محسنی )

از قسمت و حکمت ای خدا خسته شدم
اینبار برای من فقط معجزه کن

از من پس از تو چیز زیادی نمانده است
جز چشمهای تر که به در خشک می شود

بگو به خاطره هایت دگر خیالی نیست
شب گذشته دلم را عصب کشی کردم

روی نبودت هم حسابی تازه وا کردم
یاد تو می ارزد به بودنهای خیلی ها

 از نگاهم رفتی و دارد خدایی می کند
بغض های از رگ گردن به من نزدیکتر

 پای عرق اگر که نشستی سگی بخور
شاید زمان مستی آن با وفا شدی

پختست روزگار چه آشی برای عشق
او می رود و من پرم از اشک پشت پا

 درد است که با نسیم سردی برود
آنکس که به خاطرش به طوفان زده ای

 روی نبودت هم حسابی تازه وا کردم
یاد تو می ارزد به بودنهای خیلی ها

فقط با شوق می خوانی و از دردم چه می دانی
تو جان می گیری از شعری که من را بارها کشته

می دوختم زمین و زمان را به هم اگر
می خواستی به قدر سر سوزنی مرا

چشمان تو دچار کدامین مخدر است
می بندی و جهان مرا درد می دهی

عمر من صرف شد از عشق نفهمیدم هیچ
کاش می شد که تو دستور زبانم باشی

 

دکتر فرامرز عرب عامری 

فرامرز عرب عامری / هی دبه در می آوری انگور می ریزی

 

اینجــا به دل سپردن من گیر داده اند

مشتی اجل به بردن من گیر داده اند

اینجا همیشه آب تکان می خورد از آب

اما بـــه آب خوردن من گیـــــر  داده اند

مانند شمع در غم تو آب می شوم

مردم به فرم مردن من گیر داده اند

چشم انتظار دست تو اصلا نمی شوم

وقتـــی به شال گردن من گیر داده اند

در شهر،حس و حال برادر کشی پُر است

گرگان بـــه جامـــه ی تن من گیـر داده اند

دامن زدم به خون که بدست آورم تو را

این دست ها به دامن من گیـر داده اند

گر پا دهد برای تو سر نیز می دهم

اینجا به دل سپردن من گیر داده اند

 

فرامرز عرب عامری

فرامرز عرب عامری / من از خدا کــــه تـــو را آفرید ،  ممنونم

 

من از خدا کــــه تـــو را آفرید ،  ممنونم

از آن که روح به جسمت دمید، ممنونم

از آن که مثل بت کوچکی تراشت داد

از آن که طــرح تنت را کشید ممنونم

تو راه میروی اندام شهر می لرزد

من از تمــام درختان بیـــد ممنونم

در این غروب ، در این روزهای تنهایـی

از اینکه عشق به دادم رسید، ممنونم

من از کسی که عزیز مرا به چاه انداخت

و آن کـــه آمد و او را خریـد ،  ممنونــــم

من از نگاه پریشان آن زلیخـــایی

که خواب پیرهنم را درید، ممنونم

چقدر خوب و قشنگی! چقدر زیبایی!

من از خدا کـــه تـــو را آفرید، ممنونم

 

فرامرز عرب عامری

فرامرز عرب عامری / پروانـه هـا در پيـله دنيـارا نـمی فهمند

 

پروانـه هـا در پيـله دنيـارا نـمی فهمند
تـقـويـم هـا روز  مبـا دارا نـمی فهمند

دريا بـرای  مـردم  صحرا نشيـن دريـاست
ساحـل نشينـان قـدر دريـا را نمی فهمند

مثل همـه مـا هـم خيـال زندگـی داريـم
امـا نـمی دانـم چـرا مـا را نـمی فـهمند

هـر روز سـيبـی در مسيـر آب  می آيـد
ديگـر نيـا اين شـهر معـنا را  نمی فهمند
 
اين مردمان  مانـند اهـل كوفـه می مانند
انـدازۀ يـك چـاه مـولا  را نـمی فـهمند
 
اينجا سه سال پيـش دست دارمـان دادند
اين قوم درد اينجاست اينجا را نمی فهمند

فرسنگ ها از قيـل وقـال عاشـقی دورند
هنـد و سمـرقنـد و بـخارا را نمی فهمند

چاقـو به دسـت مـردم  هشيـار افـتاده
ديـدار يوسـف بـا زليخـا را نمی فهمند

از روز  اول بـا تـو در پـرواز دانـستـم
پروانه ها در پیله دنیا را نمی فهمند

 

فرامرز عرب عامری

فرامرز عرب عامری / هی دبه در می آوری انگور می ریزی

 

هی دبه در می آوری انگور می ریزی

هی شور در چنگ و نی و تنبور می ریزی

 

صد جام می بخشی به هر بیگانه ای اما

با بی وفایی سهم من را دور می ریزی

 

بگذار اسپندت کنم از بس که زیبایی

در چشم ملت چیزهای شور می ریزی

 

فرامرز عرب عامری

تک بیت های فرامرز عرب عامری

 

گر بگویم با خیالت تا کجاها رفته ام
مردمان این زمانه سنگسارم می کنند...


رج به رج هر بیت را از روی چشمت ساختم
شعرهایم دستباف مهربانی های توست...


عطسه هایم عرصۀ پاییز را پر کرده است
حرف رفتن می زنی هی صبر می آید فقط


روی نبودت هم حسابی تازه وا کردم
یاد تو می ارزد به بودنهای خیلیها


تو در کنار خودت نیستی نمی دانی
که در کنار تو بودن چه عالمی دارد


یک امشبی که آمده بودی به خواب من
من از غم فراق تو خوابم نبرده بود...

 

 فرامرز عرب عامری

فرامرز عرب عامری / دلم شکسته و اوضاع درهمی دارد

دلم شکسته و اوضاع درهمی دارد
و سالهاست برای خودش غمی دارد


تو در کنار خودت نیستی نمی دانی
که در کنار تو بودن چه عالمی دارد


نه وصل دیده ام این روزها نه هجرانت
بدا به عشق که دنیای مبهمی دارد


بهشت می طلبم از کسی که جانکاه است
کسی که در دل سردش جهنمی دارد


گذر کن از من و بار دگر به چشمانم
بگو ببار اگر باز هم "نمی" دارد


دلم خوش است در این کار وزار هر "بیتی"
برای خویش "مقام معظمی" دارد


برام مرگ رقم می زنی به لبخندت
که خندۀ تو چه حق مسلمی دارد


فرامرز عرب عامری

اشعار فرامرز عرب عامری

 

فرامرز عرب عامری :

 

این روزها چه قدر هوای تو می کنم

حتی غروب، گریه برای تو می کنم

گاهی کنار پنجره ام می نشینم و

چشمی میان کوچه، رهای تو می کنم

خیره به کوچه می شوم اما تو نیستی

یاد تو، یاد مهر و وفای تو می کنم

خود نامه ای برای خودم می نویسم و

آن را همیشه پست به جای تو می کنم

وقتی که نامه می رسد از سوی من به من

می خوانم و دوباره هوای تو می کنم


فرامرز عرب عامری

شعر فرامرز عرب عامری

 

من از خدا که تو را آفرید، ممنونم

از آنکه روح به جسمت دمید، ممنونم

از آنکه مثل بت کوچکی تراشت داد

از آنکه طرح تنت را کشید ممنونم

تو راه میروی اندام شهر می لرزد

من از تمام درختان بید ممنونم

در این غروب، در این روزهای تنهایی

از اینکه عشق به دادم رسید، ممنونم

من از کسی که عزیز مرا به چاه انداخت

و آنکه آمد و او را خرید، ممنونم

من از نگاه پریشان آن زلیخایی

که خواب پیرهنم را درید، ممنونم

چقدر خوب و قشنگی! چقدر زیبایی!

من از خدا که تو را آفرید، ممنونم

 

فرامرز عرب عامری

شعر رفتن عرب عامری

 

رفتنت آغاز ویرانــی است، حرفش را نزن

ابتدای یک پریشانی است، حرفش را نزن

گفته بودی چشـــم بردارم من از چشمان تــــو

چشمهایم بی تو بارانی است ، حرفش را نزن

آرزو كردی  كــــه دیگر بـــر نگـردم  پیش تــــــــو

راه من، با این كه طولانی است، حرفش را نزن

عهد بستــی با نگاه خسته ای محرم شوی

گر نگاه خسته ی ما نیست ، حرفش را نزن

خورده ای سوگند روزی عهد خـــود را بشكنــــی

این شكستن نا مسلمانی است ، حرفش را نزن

حرف رفتن می زنی وقتی كه محتاج توام

رفتنت آغاز ویرانــی است ، حرفش را نزن


از فرامرز عرب عامری

غزلی زیبا از فرامرز عرب عامری

 

اینجــا به دل سپردن من گیر داده اند

مشتی اجل به بردن من گیر داده اند

اینجا همیشه آب تکان می خورد از آب

اما بـــه آب خوردن من گیـــــر  داده اند

مانند شمع در غم تو آب می شوم

مردم به فرم مردن من گیر داده اند

چشم انتظار دست تو اصلا نمی شوم

وقتـــی به شال گردن من گیر داده اند

در شهر،حس و حال برادر کشی پُر است

گرگان بـــه جامـــه ی تن من گیـر داده اند

دامن زدم به خون که بدست آورم تو را

این دست ها به دامن من گیـر داده اند

گر پا دهد برای تو سر نیز می دهم

اینجا به دل سپردن من گیر داده اند


از : فرامرز عرب عامری

یکی از بهترین شعر های فرامرز عرب عامری

 

یکی از بهترین شعر های فرامرز عرب عامری :

بیــا گناه ندارد بــه هم نگاه کنیم

و تازه داشته باشد بیا گناه کنیم !

نگاه و بــوسه و لبخند اگــر گناه بود

بیا که نامه‌ی اعمال خود سیاه کنیم

بیا به نیم نگاهی و خنده‌ای و لبی

تمــــام آخرت خویش را تبـــاه کنیم

به شور و شادی و شوق و ترانه تن بدهیم

و بار کــــوه غـــــم از شور عشق کاه کنیم

و خوش‌خوریم و خوش‌بگذریم و خوش باشیم

و تف بـه صورت انواع شیـــخ و شـــاه کنیم !!

و زنده‌زنده در آغــوش هــــم کباب شویم

و هرچه خنده به فرهنگ مرده‌خواه کنیم

برای سرخوشی لحظه‌هات هم که شده است

بیــــا  گنــــاه ندارد  بـــــه هـــم نگــــاه کنیم

 

از : فرامرز عرب عامری