از اشعار عاشقانه ابوالقاسم لاهوتی          100/

ای کاشکی به عالم ، تا چشم کار می آرد ،

دل بود و آدم آن را قربان یار می کرد

 

زاین خوبتر چه میشد گر هر نفس ، به جانان ،

یک جان تازه میشد عاشق نثار می کرد.

 

دل را ببین که نگریخت از حمله ای که آن چشم

بر شیر اگر که می برد ، بی شک فرار می کرد .

 

جان را به زلف جانان از دست من بدر برد ،

دلبر اگر نمیشد این دل چه کار می کرد ؟

 

گر مرغ دل ز جانان دزدید می چه بودی .

تا شاهباز چشمش از نو شکار می کرد .

 

شورای دولت عشق فاتح اگر نمیشد ،

جمهوری دلم را غم تار و مار می کرد .

 

دلبر اگر دلم را میخواند بنده ، هر چند

آزادی است اینم ، دل افتخار می کرد.

 

باران دیدۀ من در فصل دوری او

صحرای سینه ام را چون لاله زار می کرد .

 


از : ابوالقاسم لاهوتی

شعری در وصف عشق از امیر خسرو دهلوی

جهان بی عشق سامانی ندارد

فلک بی میل دورانی ندارد

نه مردم شد کسی کز عشق پاکست

که مردم عشق و باقی آب و خاکست

چراغ جمله عالم عقل و دینست

تو عاشق شو که به ز آن جمله اینست

اگر چه عاشقی خود بت پرستیست

همه مستی شمر چون ترک هستیست

به عشق ار بت پرستی دینت پاکست

وگر طاعت کنی بی عشق خاکست

نئی کم زان زن هندو در نیکوی

که خود را زنده سوزد بر سر شوی

تو کز عشق حقیقی لافی ای دوست

خراش سوزنی بنمای در پوست

تو کز بانگ سگی از دین شوی فرد

نداری شرم از این ایمان بی درد

چو قمری را دهی بی جفت پرواز

ز بستان در قفس رغبت کند باز

کبوتر در هوای یار چالاک

فرو افتد ز ابر تیره بر خاک

ترا گر پای در سنگی براید

چو بی‌دردی ز دردت جان براید

فدای عشق شو گر خود مجازیست

که دولت را درو پوشیده رازیست

امیر خسرو دهلوی

از شعر های عاشقانه فصل ها

شعر از : مژده ژیان

شاخه ها دائم عبادت ميكنند
خالق خود را اطاعت ميكنند

قصه اي زيباست ،مرگ و زندگي
فصلها آن را حكايت ميكنند

مرگ را هر ساله از جان ميخرند
عاشقي ، تا بي نهايت ميكنند

در پي هم فصلها در يك صف اند
نظم را گويي رعايت ميكنند

فصل تابستان هواي چشمه هاست
برگها آنجا طهارت ميكنند

هر زمستان شاخه ها بي برگ و بار
صبر را گويي حكايت ميكنند

چون خزان وقت هبوط برگهاست
شاخه ها گاهي شكايت ميكنند

مهر ،محراب دعا و بندگي است
عاشقان، آنجا زيارت ميكنند

دلبري زيباست ،بانوي بهار
فصلها بر او حسادت ميكنند

شاخه ها با گردش چرخ فصول
عشـــق را گويي روايت ميكنند

شعر عاشقانه

بچه ها عشق قشنــگ است ولـی
سهم عاشق دل تنــگ است ولـی

بین معشـــوقه و عاشــــق گه گـاه
زندگی صحنه ی جنــگ است ولـی

دل معشـــــوقه و عاشـــــق با هـم
مثل آیینـــــه و سنــــگ است ولـی

با سیــــاهی و سفیــــــدی ترکیـب
عشق یعنی که دو رنگ است ولی

درد بسیــــار شکســــت عشقـــی
بدتـــــــر از زخم پلنــــگ است ولـی

دوستــــــانم همه تان می دانیــــــد
عشق بی زور تفنـــــگ اسـت ولـی

خودمـــــــانیم بـــــــــدون عشقــــی
کـــــــار دنیا همه لنــــگ است ولـی

بچه ها بـا همــــه ی ایـــــن اوصــاف
بخـــــدا عشق قشنــــگ است ولی

ناب ترین و معروف ترین شعر مادر

ناب ترین و معروف ترین شعر مادر

کسی که ناز مرا می کشید مادر بود

کسی که حرف مرا می شنید مادر بود

کسی که گنج به دستم سپرده بود ، پدر

کسی که رنج به پایم کشید مادر بود

کسی که شیره جان می مکید من بودم

کسی که روح به تن من می دمید ، مادربود

کسی که در دل شب از صدای گریه من

سپندوار از جا می پرید مادر بود

کسی که دور اگر می شدم ز دامانش

برهنه پا زپیم می دوید مادر بود

کسی که در غم و اندوه و در پریشانی

به دردهای دلم می رسید مادر بود

کنار بستر بیماریم پرستاری

که تا صباح نمی آرمید مادر بود

به روزگار جوانی کسیکه قامت او

به زیر پای محبت خمید مادر بود

چو در گذشت نگارنده با تاسف گفت

که آن به راه محبت شهید ، مادر بود

 

شعر محبت از مریم حیدرزاده

شعری زیبا و ماندگار از مریم حیدر زاده :

یادمه اولین روز گونه هامو تر کردید

وقتی دیدید دیوونه ام حرفامو باور کردید

خیالتون راحت شد که بی شما میمیرم

محبتو از اون وقت کمتر و کمتر کردید

گفته بودید با منید ٬ حتی اگه نباشم

کلاغ خبر میاورد شبو با کی سر کردید

شما دوستم نداشتید از چشماتون میبارید

نمیدونم شعرامو واسه چی از بر کردید

از هرجا میگذشتید گل به پاتون میریختم

شما به جاش تو قلبم هزارتا خنجر کردید

عزیز بودید فراوون ٬ زجرم دادید چه آسون

وجودتون رو با زجر واسم عزیزتر کردید

به یادتون نمونده ٬ تو اون غروب پاییز

پیش هزارتا شاهد دستم انگشتر کردید

چه روزایی که شونه ام پناه اشکاتون شد

رو زانو های خستم ٬ خستگی رو در کردید

انگار خوشی نمیخواست من مزه اش رو بفهمم

یه روز که گل میدادم نداده پرپر کردید

چیزی نبود تا اون روز آروم بودیم و خوشبخت

تمام این کارا رو اون روز آخر کردید

پس نذرامون چی میشه ؟

حتما به یادتون نیست ٬ واسه ضریح آقا نذر کبوتر کردید

حق با شما ٬ من کجا ٬ شما کجا و تقدیر

میوه ی خوشبختی رو همیشه نوبر کردید

من که چیزی نگفتم که دلتون گرفته

این اولین باره که شما باهام قهر کردید

همون کلاغه میگفت یه جا شما رو دیده

انگشترو تو دست یه کس بهتر کردید

من که پسش ندادم ٬ دادم به همسایتون

گفتم دیگه درست نیست شما مارو تر کردید

یه چیزی مینویسم خدا منو ببخشه

اگه یه وقت به هم خورد ٬ منتظرم برگردید

یه چیزی مینویسم خدا منو ببخشه

اگه یه وقت به هم خورد منتظرم برگردید

مریم حیدر زاده

شعر محبت از شاه نعمت الله ولی

شعر محبت از شاه نعمت الله ولی :

 

در محبت جان اگر بازی خوش است

گر کنی بازی چنین بازی خوش است

یار کرمانی اگر چه خوش بود

دلبر سر‌مست شیرازی خوش است

رند سرمستیم و با ساقی حریف

با حریف خویش دمسازی خوش است

چند گردی تو به خود گرد جهان

یک دمی با خویش‌ پردازی خوش است

ساز ما ار ذوق خوشتر می‌ دهد

ساز ما را گر تو بنوازی خوش است

عشق چون سلطان به تخت دل نشست

خانه را با عشق پردازی خوش است

سیم قلب تو ندارد رونقی

سیم قلب خویش بگدازی خوش است

در طریق عاشقی چون عاشقان

هر چه داری جمله دربازی خوش است

یک دمی با سید رندان بساز

تا بدانی ذوق دمسازی خوش است

محبت آمیز ترین شعر مولانا محمد رومی ( مولوی )

محبت آمیز ترین شعر مولانا محمد رومی ( مولوی )

از محبت تلخها شیرین شود  
وز محبت مسها زرین شود 

ازمحبت دُردها صافی شود  
وز محبت دَردها شافی شود

از محبت خارها گل می شود  
وز محبت سرکه ها مل می شود

از محبت دار تختی می شود  
وز محبت بار بختی می شود

از محبت سجن گلشن می شود  
بی محبت روضه گلخن می شود

از محبت نار نوری می شود  
وز محبت دیو حوری می شود

از محبت سنگ روغن می شود  
بی محبت موم آهن می شود

از محبت حزن شادی می شود  
وز محبت غول هادی می شود

از محبت نیش نوشی می شود  
وز محبت شیر موشی می شود

از محبت سُقم صحت می شود  
وز محبت قهر رحمت می شود

از محبت مرده ، زنده می شود  
وز محبت شاه بنده می شود

این محبت هم نتیجه دانش است  
کی گزافه بر چنین تختی نشست

دوبیتی محبت آمیز بابا طاهر همدانی

دوبیتی محبت آمیز بابا طاهر همدانی

دلی دیرم خریدار محبت

کز او گرم است بازار محبت

لباسی دوختم بر قامت دل

زپود محنت و تار محبت

از بهترین شعرهای عبدالواسع جبلی

از بهترین شعرهای عبدالواسع جبلی

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا

وز هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا

شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه

شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا

گشته‌ست باشگونه همه رسمهای خلق

زین عالم نبهره و گردون بی‌وفا

ادامه نوشته

صحبت یاران غنیمتست ای دوست - محمد حسین شهریار

استاد شهریار :

کنون که فتنه فرا رفت و فرصتست ای دوست

بیا که نوبت انس است و الفتست ای دوست

دلم به حال گل و سرو و لاله می سوزد

ز بسکه باغ طبیعت پرآفتست ای دوست

مگر تاسفی از رفتگان نخواهی داشت

بیا که صحبت یاران غنیمتست ای دوست

عزیز دار محبت که خارزار جهان

گرش گلی است همانا محبتست ای دوست

به کام دشمن دون دست دوستان بستن

به دوستی که نه شرط مروتست ای دوست

فلک همیشه به کام یکی نمیگردد

که آسیای طبیعت به نوبتست ای دوست

بیا که پرده پاییز خاطرات انگیز

گشوده اند و عجب لوح عبرتست ای دوست

مآل کار جهان و جهانیان خواهی

بیا ببین که خزان طبیعتست ای دوست

گرت به صحبت من روی رغبتی باشد

بیا که با تو مرا حق صحبت است ای دوست

به چشم باز توان شب شناخت راه از چاه

که شهریار چراغ هدایت است ای دوست

معروفترین شعر رحیم معینی کرمانشاهی - مرغ محبت

معروفترین شعر رحیم معینی کرمانشاهی - مرغ محبت

مرغ محبتم من ، كي آب و دانه خواهم
با من يگانگي كن ، يار يگانه خواهم


شمعي فسرده هستم ، بي عشق مرده هستم
روشن گرم بخواهي سوز شبانه خواهم


افسانه محبت ، هر چند كس نخواند
من سر گذشت خود را ، پر زين فسانه خواهم


بام و دري نبينم ، تا از قفس گريزم
بال و پري ندارم ، تا آشيانه خواهم


تا هر زمان به شكلي ، رنگي بخود نگيرم
جان و تني رها از ، قيد زمانه خواهم


مي آنقدر بنوشم ، تا در رهت چو بينم
مستي بهانه سازم ، گم كرده خانه خواهم