اشعار فاضل نظری

اشعار فاضل نظری

هرچند حیا می‌کند از بوسه‌ی ما دوست

دلتنگی ما بیشتر از دلهره‌ی اوست

الفت چه طلسمی‌ست که باطل‌شدنی نیست
اعجاز تو ای عشق نه سحر است نه جادوست

ای کاش شب مرگ در آغوش تو باشم
زهری که بنوشم ز لب سرخ تو داروست

یک‌بار دگر بار سفر بستی و رفتی
تا یاد بگیرم که سفر خوی پرستوست

از کوشش بیهوده‌ی خود دست کشیدم
در بستر مرداب چه حاجت به تکاپوست

فاضل نظری

ارسالی از کاربران ( شعر لعن )

بر ناخوشی زمانه لعنت
بر آتش و بر زبانه لعنت

ما نفلهٔ عمر و روزگاریم
بر خانه و آشیانه لعنت !

نیرنگ و خیانت و سیاست
بر مثلّث سه گانه لعنت

بر زندگی مزخرفی که :
طی گشته چو احمقانه لعنت

با تیر جفای خویش ، بر ما :
آنکس بگرفت ؛ نشانه لعنت

حلقوم امان بریده جلّاد
جلّاد به تو بی‌کرانه لعنت

بر رحم‌کُش عدل‌شکن تو بفرست ..
روزانه و هر شبانه لعنت ؛؛

( یزدان تو خوشت نیاید از لعن
چون میدهی عادلانه لعنت )

لعن
یزدان_ماماهانی
سرایش۵_۲_۱۳۹۹

اشعار فاضل نظری

دمی از خاک با شوقِ تجلی سر برآوردن
نمی‌ارزد به عمری خاکِ عالم بر سر آوردن!

کسی باور نخواهد کرد اعجاز تو را ای عشق

برای خودپرستان تا به کِی پیغمبر آوردن؟

T.me/nabtarinha

" فاضل نظری "