سعید بیابانکی / حياط خلوت من از سکوت سرشار است

 
شب است و باغچه‌‌های تهی ز ميخک من

و بـــوی خاطــــره‌‌ها در حيــــاط کوچک من

حياط خلوت من از سکوت سرشار است

کجاست نغمه غمگينت ای چکاوک من؟

به سکّه سکّه اشکم تو را خريدارم

تويی بهــای پس‌اندازهای قلّک من

بگير دست مرا ای عـــروس دريايی

بيا به ياری دنيای بی عروسک من

تورا به رشته‌ای از آرزو گـره زده‌اند

به پشت پنجره سينه مشبّک من

کسی نيامده - حتّی کلاغ‌‌های سياه –

به قصد غارت جاليــــز بی مترسک من

کبوترانه بيـــا تخـــم آشتـــــی بگذار

ميان گودی انگشت‌‌های کوچک من

شب است و خواب عميقی ربوده شهر مرا

کجــاست شيطنت کودکـــی و سوتک من؟

بترس ازاين همه لولو که پشت پنجره اند

بخواب شعر قشنگم، بخواب کودک من...

 

سعید بیابانکی

سعید بیابانکی / توبه عاشقان

 

مستی به شکستن سبویی بند است

هستی به بریدن گلویی بند است

 

گیسو مفشان ،توبه ی ما را مشکن

چون توبه ی عاشقان به مویی بند است ..!


"سعید بیابانکی"

از اشعار دلنشین سعید بیابانکی

سعید بیابانکی

افتاده در این راه، سپرهای زیادی
یعنی ره عشق است و خطرهای زیادی

بیهوده به پرواز میندیش كبوتر!
بیرون قفس ریخته پرهای زیادی

این كوه كه هر گوشه آن پاره لعلی است
خورده است بدان خون جگرهای زیادی

درد است كه پرپر شده باشند در این باغ
بر شانه تو شانه به سرهای زیادی

از یك سفر دور و دراز آمده انگار
این قاصدك آورده خبرهای زیادی

راهی است پر از شور، كه می بینم از این دور
نی های فراوانی و سرهای زیادی

هم در به دری دارد و هم خانه خرابی
عشق است و مزینّ به هنرهای زیادی

بیچاره دل من كه در این برزخ تردید
خورده است به اما و اگرهای زیادی

جز عشق بگو كیست كه افروخته باشند
در آتش او خیمه و درهای زیادی...

سعید بیابانکی

از بهترین شعرهای سعید بیابانکی

سعید بیابانکی

مستی به شکستن سبویی بند است
هستی به بریدن گلویی بند است

گیسو مفشان ،توبه ی ما را مشکن
چون توبه ی عاشقان به مویی بند است ..!

از غیر تو بی نیاز کردند مرا
با عشق تو هم تراز کردند مرا

تا فاش شود فقط تو در قلب منی
جراحی قلب باز کردند مرا ...!

شعر طنز خودزنی از سعید بیابانکی

 

شعر طنز خودزنی از سعید بیابانکی

شاعری با دبیر کنگره گفت :
حال و روز مرا نمی دانی،

بنده یک شاعر اولوالعزمم
شهره در نطق و در سخن دانی

داوران گر برنده ام نکنند
خود زنی می کنم به آسانی

خودکشی می کنم به طرز فجیع
آن چنانی که افتد و دانی

می روم ماهواره می گویم :
مرگ بر داوران ایرانی

اصلا از فرط فقر و بیکاری
می شوم شاعری خیابانی ...!

 

یکی از بهترین شعرهای سعید بیابانکی

 از بهترین شعرهای سعید بیابانکی

چشم تو را اگرچه خمار آفریده اند 

آمیزه ای ز شور و شرار آفریده اند

 

از سرخی لبان تو ای خون آتشین 

نار آفریده اند انار آفریده اند

 

یک قطره بوی زلف ترت را چکانده اند 

در عطردان ذوق و بهار آفریده اند

 

زندانی است روی تو در بند موی تو

ماهی اسیر در شب تار آفریده اند

 

مانند تو که پاک ترینی فقط یکی

مانند ما هزار هزار آفریده اند

 

دستم نمی رسد به تو ای باغ دور دست 

از بس حصار پشت حصار آفریده اند

 

این است نسبت تو و این روزگار یأس :

آیینه ای میان غبار آفریده اند

از : سعید بیابانکی

سعید بیابانکی - طبیب نسخه ی درد مرا چنین پیچید

سعید بیابانکی - شعر طبیب نسخه ی درد مرا چنین پیچید

طبیب نسخه ی درد مرا چنین پیچید:
دو وعده خوردن چایی به وقت چاییدن

 

معاونی که مشاور شده است می داند
چقدر شغل شریفی است کشک ساییدن

به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت: ژاژ خاییدن

حکیم کاردرستی به همسرش فرمود:
شنیده ایم که درد آور است زاییدن ...

بد است زاغ کسی را همیشه چوب زدن
جماعت شعرا را مدام پاییدن

خوش است یومیه اظهار فضل فرمودن
زبان گشودن و دُر ریختن ... "مشاییدن"

صبا به حضرت اشرف ز قول بنده بگو:
که آزموده خطا بود آزماییدن

تمام قافیه ها ته کشید غیر یکی
خوش است خوردن چایی به وقت چاییدن!

 

سعید بیابانکی

سعید بیابانکی / به همین سادگی شهید شدم ...

 

سعید بیابانکی

بیست و یک سال مثل برق گذشت

بیست و یک سال از نیامدنت

کوچه مشتاق گام هایت ماند

خانه چشم انتظار در زدنت

مثل این که همین پریشب بود

آمدی با پسر عموهایت

خنده هایت درست یادم هست

بس که آشفته بود موهایت

رو به من رو به دوربین با شوق

ایستادید سر به زیر و نجیب

آخرین عکس یادگاری تان

بین این قاب ها چقدر غریب ....

هیچ عکاس عاقلی جز من

دل به این عکس ها نمی بندد

تازه آن هم به عکس ساده ی تو

که سیاه و سفید می خندد

دورتا دور این مغازه پُراست

از هزاران هزار عکس جدید

تو کجایی کجا نمی دانم

آه ای خنده ی سیاه و سفید

تو از این قاب ها رها شده ای

دوستانت اسیرتر شده اند

تو جوان مانده ای رفیقانت

بیست و یک سال پیرتر شده اند

صبح شنبه چه صبح تلخی بود

از خودم پاک ناامید شدم

قاب عکس تو بر زمین افتاد

به همین سادگی شهید شدم ...

از بهترین شعرهای سعید بیابانکی

 

سعید بیابانکی

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلند پرواز است