رباعیات جلیل صفر بیگی

ای کاش تو رودخانه باشی تا من...

هر روز تمــــام قطره هایت را من...

من نیز سفال کوچکی باشم که

یک روز شراب اگر بنوشی با من

-----------------------

بد جور به هـــــم ریخته و ترسیده

مادر که دوباره خواب شومی دیده

از بهت و سکوت پدرم می ترسم

ما گاو نداریـــــــم ولـــــــی زاییده

------------------------

من با تو چقدر ساده رفتم بر باد

تو نام مرا چـــــه زود بردی از یاد

من حبه ی قند کوچکی بودم که

از دست تو در پیاله ی چای افتاد

-----------------------

در جام سرم شراب انداخته اند

یک گوشه مرا خراب انداخته اند

من در بلمــی در وسط اقیانوس

پاروی مــــــرا در آب انداخته اند

------------------------

برخوان خدا که سهم شیخ و شاه است

نانی است که اندازه ی قرص ماه است

سنگک نه که روی سفره مان سنگ گذاشت

دستـی کـــــه همیشه خـــــدا کـوتـــاه است

-----------------

طفلک پســــــرم باز مجابش کردم

بی شام به زور قصه خوابش کردم

ناگاه کبوتری به خوابش آمد

ناچار گرفتم و کبابش کردم

رباعیات جلیل صفر بیگی

یک عمر درون خویش تکرار شدم
در گوشه ای از خودم تلنبار شدم
گنجشک به خواب رفته بودم دیشب
امروز ولی  کلاغ  بیدار  شدم ....

جلیل صفربیگی 

 

خوب و بد اشتباه را بگذارید
شیطان و من و گناه را بگذارید
می‌خواهم از این به بعد، آدم باشم
لطفا سر من کلاه را بگذارید ......

جلیل صفربیگی 

 

با عشق طلسم گرگ را میشکنیم
شب-این قفس سترگ-را میشکنیم
هرچند تبر به دوشمان نیست ولی
یک روز بت بزرگ را می شکنیم .......

جلیل صفربیگی 

 

هر چند كه خسته ايم از اين حال نيا!
شرمنده! اگر ندارد اشكال نيا!
ما خط تمام نامه هامان كوفي است
آقاي گلم زبان من لال نيا! .......

جلیل صفربیگی 

 

هر چند كه بيمار تو هستيم همه
ديوانه ي ديدار تو هستيم همه
بين خودمان بماند آقا عمري است
انگار طلب كار تو هستيم همه .......

جلیل صفربیگی 

 

هر روز به ما اگر كه سر هم بزني
بر ريشه ي خواب ما تبر هم بزني
آقا تو كه خوب مي شناسي ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزني ......

جلیل صفربیگی

رباعیات بوسه از جلیل صفر بیگی

جلیل صفر بیگی :

مصراع نخست: من تو را می بوسم

در مصرع بعد هم تو را می بوسم

ایراد ندارد! به کسی چه! اصلا

شعر خودم است من تو را می بوسم!

............................................

بی دغدغه همچنان تو را می بوسم

بی بوسه عزیز! در خودم می پوسم

آنقدر به بوسه ی تو معتادم که

یک قافیه در میان تو را می بوسم!

.........................................

وقتی (به سلامت) است روی لب تو

انگار قیامت است روی لب تو

لب بر لب تو... دوباره برمی گردم

این بوسه امانت است روی لب من!

.........................................

عمریست شبانه روز لب هایت را...

لب باز نکن هنوز لب هایت را...

نه! سیر نمی شوم به چندین بوسه

بر روی لبم بدوز لب هایت را!

......................................

تا از لب تو شنید بوسه بوسه

از روی لبم پرید بوسه بوسه

پس کی تو مرا...؟ کی تو مرا...؟ کی تو مرا...؟

جانم به لبم رسید بوسه بوسه

....................................

عشق آمد و ناگهانی از بوسه نوشت

یک آیه ی آسمانی از بوسه نوشت

با قرمز لب های قشنگت تا صبح

بر روی لبم رمانی از بوسه نوشت

......................................

امروز خراب دیشبم از بوسه

لبریز حرارت و تبم از بوسه

بر روی لبم بدوز لب هایت را

امروز که من لبالبم از بوسه

..................................

می آیی و آب می شود تب هایم

مهتاب تمام می شود شب هایم

لب بر لب تو گذاش... بیدار شدم

طعم گس بوسه می دهد لب هایم

......................................

عادت کرده فقط به گرما لب هات

می سوزد از سوزش سرما لب هات

می ترسم اگر لبم به لب هایت خورد

آلوده شود به آمفولانزا لب هات!!

...............................

می لرزم و ضعف دید دارم دکتر

مجنونم و شکل بید دارم دکتر

لبهای من از تب جنون می سوزند

بوسیدگی شدید دارم دکتر!!

..............................

در آب که شستی تن بی تابت را

دیدند تمام رودها خوابت را

لبهام به شکل بوسه ـ ماهی شده اند

بنداز  درون آب قلابت را

صبح - ظهر - شب (جلیل صفر بیگی ) #/

صبح فرشته ام

ظهر آدمم

شب شیطان

خدایا مراببخش

لباس تو را ندارم بپوشم

 

از : جلیل صفر بیگی



جلیل صفر بیگی

زیبایی ات


دیکتاتوری است


که کلمات را در من به گلوله می بندد


هر لحظه


شعری در من شهید می شود

جلیل صفربیگی

مانند همیشه شام باران داریم ... جلیل صفر بیگی

 
در زد کسی انگار که مهمان داریم
در سفره گرسنگی فراوان داریم
 
امروز پدر ابر زیادی آورد
مانند همیشه شام باران داریم
 
جلیل صفربیگی
 

نقطه چین - جلیل صفر بیگی

جلیل صفر بیگی :

شب ، التهاب ، عشق ، غزل ، نقطه چین

نامه ، جواب ، عشق ، غزل ، نقطه چین

سیگار ، گریـــــه ، خاطــــره ، آب ، قرص

آتش ، عذاب ، عشق ، غزل ، نقطه چین

باران ، حیات ، کوچـــــه ، خیابان ، سکوت

روز ، اضطراب ، عشق ، غزل ، نقطه چین

بد ، خوب ، زشت ، مرگ ، خـــدا ، زندگی

پایان ، سراب ، عشق ، غزل ، نقطه چین

ساحل ، غروب ، خسته ، خیانت ، غروب

شاعـــــــر،طناب ، عشق ،غـــــــزل،......

شعر سیب از جلیل صفر بیگی

جلیل صفر بیگی :
 
اين سيب را چگونـــــه دهــــــانی نچيده است

اين سيب را که اين همه سرخ و رسيده است

سيبی کــــــه عکس عادت و قانون جاذبه

سوی خودش تمام زمين را کشيده است

بی شک کليد روضه ی رضوان به دست اوست

آن باغبـــان کــــــه ميوه چنين پروريــــده است

بازار سيب سخت کســـــــاد است حيرتا!

اين سيب را خدا ز چه باغی خريده است

اين کيست اين که در تب سيبی چنين قشنگ

دست و دل از تمــــــام عـزيــــــزان بريده است

اين مرد اين که در پی يک ميوه ی حلال

از عرش تا به فرش خدا را دويده است

آری منم که در تب سيبی چنين قشنگ

اينگونـــــه رنگ سبز سرودم پريده است.

شعر جلیل صفر بیگی

جلیل صفربیگی

مادر که کسی به فکر فردایش نیست

یک ذره امید توی رویایش نیست

هر روز نگاه می کنم جز زیلو

یک تکه بهشت زیر پاهایش نیست

جدید ترین شعر جلیل صفر بیگی

جلیل صفر بیگی :

این صفحه ی مانیتور من؟ نه تن توست

این شعله ی سرکش از تن روشن توست

باریدن  انگشتانم  بر  کیبورد

واکردن دکمه های پیراهن توست

لای کلمات مرده را درز بگیر - جلیل صفر بیگی

لطفن دو سه سطر زندگی قرض بگیر

لای کلمات مرده را درز بگیر

نگذار به مردن دلم بو ببرند

این شاعر مرده را خودت فرض بگیر

 جلیل صفربیگی

حال من و شعرهام بهتر شده است

جلیل صفر بیگی :

با تو دل من پر از کبوتر شده است

حال من و شعرهام بهتر شده است

حالا تو منی و من تو هستم با تو

تنهایی من چند برابر شده است

دوبیتی قشنگی از جلیل صفر بیگی

 

رودی زخمی که در نمک غوطه ور است

خاک تلخی که حاصلش نی شکر است

نخلی بی سر که ریشه در خون دارد

چاه نفتی که در خودش شعله ور است



شعر از جلیل صفر بیگی

ربطی نه به گرگ دارد این قصه نه چاه

شعری از جلیل صفربیگی

گفتیم چقدر چوب باور بخوریم

حرص پدر و غصه ی مادر بخوریم

ربطی نه به گرگ دارد این قصه نه چاه

مجبور شدیم تا برادر بخوریم

از بهترین شعرهای جلیل صفر بیگی

مانند همیشه چشم هایم به در است

بر سفره ی ما جگر نه ، خون جگر است

ته مانده ی سفره ی شما را آورد

آری ، پدرم  مورچه ی  کار گر  است 

شعر از : جلیل صفربیگی