معرفی کتاب "چشمان تو انقلاب را رنگی کرد" امیرحسین پناهنده

چشمان تو انقلاب را رنگی کرد

چشمان تو انقلاب را رنگی کرد ” نام سومین اثر امیرحسین پناهنده هست که در قالب رباعی توسط نشر “ایهام” منتشر شده است. این کتاب شامل ۵۳ رباعی‌ست که درون مایه‌ی اشعار آن، شبیه دو اثر دیگر امیرحسین پناهنده، اجتماعی و در برخی اشعار، عاشقانه‌ست.

با هم چند رباعی از این کتاب می‌خوانیم:

از سايه ي انتظار خود مي ترسيم

موجيم كه از قرار خود مي ترسيم

تا حال زمستاني مان پابرجاست؛

از عـاقبتِ بهـار خود مي ترسيم!

“ امیرحسین پناهنده ”

————————

تلقینِ تبسمی کذایـی در خواب

محکوم به دردیم و پر از بغض سراب

شب

راه

نگاه و

یک جهان تنهایی…

ماه‌یـم،به شکل سایه ای در مرداب!

“ امیرحسین پناهنده ”

————————

در سايه‌ي بي رحم زمستاني سرد

تثبيت حضـور درد ها بعـد از درد

يكدفعه نگاهم به نگـاهت افتاد؛

چشمـانِ تو انقلاب را رنگي كرد!

“ امیرحسین پناهنده ”

اشعار محمد دانشمند  " نوجوانی "

جذبه های عرفانی در دوران نوجوانی

یادش به خیر و نیکی ، دوران نوجوانی
در جستجوی یارِ ، پیدا ولی نهانی

در پای درس استاد ، زانو زدن نشستن
از نکته های نابش ، مانند گل شکفتن

با دوستان یکدل ، گل گفتن و شنیدن
از هر چه غیر جانان ، دل کندن و بریدن

گاهی به کنج مسجد ، در گوشه ای نشستن  
از قیل و قال دنیا  ، تا ساعتی گسستن

از بهر یک تمرکز ، رفتن به کوه و صحرا
پنهان و آشکارا ، با نفسِ دون مدارا

از ماهِ روزه داری ، درس سحر گرفتن
تا لحظه های افطار ، با حسِ روزه رفتن

از اربعین موسی ، درس چهل گرفتن
در آرزوی مقصود ، در چله ای نشستن

گه تشنه کام روزه ، در اوج فصلِ گرما
گه صبر و استقامت ، در فصل برف و سرما

هر کوششی در این ره ، یک گوی آتشین شد
تا قلب سرد تیره ، با آتشی قرین شد

یک عمر در طواف ، این قبله عاشقانه
بر ما عیان حقیقت ، بیرون ز هر فسانه

صوفی در آرزویِ ، پاداش روز فرداست
اینجا شراب باقی ، در عیش ما مهیاست

پرسی دلیل آتش ، در عیش ما کدامست
بنگر به شعر عرفان ، آتش در آن عیانست

 

"مهندس محمد دانشمند "
daneshmand1354@gmail.com

اشعار محمد دانشمند  " شاگردی انسان در پیشگاه عنکبوت "

شاگردی انسان در پیشگاه عنکبوت

دیدم من عنکبوتی ، بر روی سقف خانه
خلوت گزیده عمری ، در کنج آشیانه

گفتم که زندگانی ، محتاج آب جاری است
این گوشه ی خرابه ، از آب و دانه عاری است

گفتا که آفرین بر ،  این پرسش و سوالت
دانم که بهره داری ، از هوش  و از ذکاوت

پاسخ به این معما ، رمزی نهفته دارد
این باغِ  پر معما ، صد گل به غنچه دارد

دانم که آدمیزاد ، ناپخته و عجول است
صبر و تحمل اینجا ، از اولین اصول است

گفتم که صبر و طاقت ، از من نخواهد استاد
مجنون و بی قرارم ، در سر هوای فریاد

گفتا چهل شبانروز ،  بر ما غذا نیامد
لیکن خمی به ابرو ، یا چشم ما نیامد

گفتم ز عنکبوتان ، مرتاضتر ندیدم 
در ترک مهر دنیا ، آماده تر ندیدم

گفتم چهل شبانروز ، در خدمتت بمانم
تا راه و رسم عزلت ، در مکتبت بخوانم

مردم چرا نیایند ، در محضرت نشینند
اسرار عشق و مستی ، اینجا فرا بگیرند؟

در گفتگو که ناگه ،  پروانه ای بیامد
از بخت بد  همان دم ، در تور وی در آمد

گفتا که آب و روزی ، با پای خو بیاید
اندازه ی کفایت ، در دام ما در آید

دیدم به تار و پودش ، شبنم نشسته باشد
روزی ز آب شبنم ، بر وی نوشته باشد

گفتا که شبنم صبح ، بر ما بسی گوارا ست
چونان شراب باقی ، خوش عطر و مجلس آراست

آنکس که روزی او ، با پای خود بیاید
باشد بر او کرامت ، ایمان او فزاید

گفتا اگر که آدم ، اسلام و توبه آرد
درهای آسمانها ،  بر روی او گشاید

از آسمان بیامد ، روزی به سوی مریم
هم بر تو نیز آید ، از آسمان و از یم

یک سفره ی بهشتی ، آمد به سوی عیسی
این را شنیده ام از، یک راهب کلیسا


گفتم غذای انسان ، هر صبح و ظهر و شامست
در عیش و نوش آنان ، دنیا بسی به کامست

گفتا که آدمیزاد ، از مرگ در فرارست
زینسان در آرزوی ، عمرِ پس از هزار است

در قصر آرزوها ، سرگرم نادرستی است
خر مهره ها به چشمش ، چون گوهر بهشتی است

لیکن بقا و بودن ، در پیش ما مساوی است
بر ما مهم نباشد ، از عمر ما چه باقی است

گفتا که آدمیزاد ، مقتول مهر دنیاست
رویش به سوی دنیا ، پُشتش به سوی عقباست

گفتا نمان در اینجا ،  این نقطه ی فراقست
گفتم نصیحتی کن ، ایمان من خرابست

گفتا دوباره بنگر ، با چشم با بصیرت
هر سوی پیر و مرشد ، هر سو نشان و آیت

گفتم تو کی در آیی ، از چله های عزلت
گفتا اگر بیاید ، آن یار ماه صورت

" مهندس محمد دانشمند "

daneshmand1354@gmail.com

اشعار محمد دانشمند   " خانه ی مادر بزرگ "

به شهر خوب دیزیچه همیشه
ز نور حضرت حق جلوه ها بود 

شنو از فاطمه مادر بزرگم     1
که در حرف و کلامش نکته ها بود

برای کودکانش حرف تازه 
میان قصه ها ، افسانه ها بود 

به شبها قصه ی شب بام و لب بام     2
تسلی بخش خواب بچه ها بود 

مرا از ترس این غول شبانه 
که کودک را بَرَد اندیشه ها بود

کنار خانه اش باغی پر از گل
میان سبزه ها آلاله ها بود 

به باغ اندر درختان فراوان 
پر از سیب و انار و میوها بود 

شبانگاهان که بوی عطر دم پخت 
روان اندر حیاط و در هوا بود 

شغال باغ بالا دزد خانه 2
که هر شب از صدایش زوزه ها بود

برای خوردن از آن شام دم پخت
شغال و روبهان را حیله ها بود

خنک آبی روان در باغِ خانه 
چو آب زندگانی دلگشا بود 

ز کاه و یونجه و سبزینه شبدر 
برای اسب و استر خوش غذا بود 

به نزدیکی یکی خندق پر از مار 
پر از قورباغه های خوش صدا بود 

گهی ماری روان بر سقف خانه 
صدای جیغ خانمها هوا بود

زگلبانگ خروس و مرغ و قمری
تو گویی قصه ی راز بقا بود 

برای هر پرستوی مهاجر 
به زیر سقف چوبین لانه ها بود 

به سوراخ گلی در کنج دیوار 
صدای وز وز زنبورها بود 

ز سوز نیش یک زنبور گاوی
به ناگه کودکی را ناله ها بود

به پای حوض ماهی ، چاه آبی
که از آبش ، فراوان بهره ها بود 

به ماه مهر بوی ناب شلتوک 
به هر سو رنگ زرد ساقه ها بود 

درختان بزرگ پر ز گردو
که هر شاخش رها در کوچه ها بود

کلاغان بر درختان جست و خیزان 
پر از گنجشک و قمری بام ما بود 

کلاغان سیاه فصل پاییز 
سیه پوش درخت و شاخه ها بود 

به بهمن هر کسی در زیر کرسی 
لحافی گرم و پشمین روی پا بود

بهشت ما بهشت دار باقی
به آینده بسی امیدها بود 

در آن خانه به دنیا پا نهادم 
که حکم آن ز تقدیر و قضا بود 

چراغ خانه ی ما هست مادر 
که شوقش بر اذان و بر دعا بود   

مرا نام پدر عبدالکریم است 
که در خدمت به مردم بی ریا بود 

مرا نام محمد بر نهادند 
کلاس درس ما عشق و وفا بود 

مرا از نسل نیکان آفریدند
که نیکی جاری اندر نسل ما بود 

 

"مهندس محمد دانشمند"

daneshmand1354@gmail.com

توضیحات شعر : 

1-خانه مادر بزرگ در شهر دیزیچه در محله ای قدیمی بود 
جویبار آبی که آنرا مسعود آباد می گفتند از میان شهر می گذشت 

2-شب بام و لب بام یک غول افسانه ای که شبها به لب بام آمده و کودکانی که نمی خوابند یا اذیت می کنند را با خود می برد 

3-شغال باغ بالا یک شعر قدیمی است که مادر بزرگ آنرا میخواند 
شغال باغ بالا پات بشکنه ایشالا
مرغ منا تو بردی سرپا نشستی خوردی

اشعار امیر حسین پناهنده

گلچینی از رباعیات امیرحسین پناهنده

يك حس عميق و ناب يادت باشد
احـوال منِ خـراب يادت باشد
يك لحظه مرا ديدي و چشمت بستي،
خود را كه زدي به خواب يادت باشد!

،، اميرحسين پناهنده

اشعار امیرحسین پناهنده

گلچینی از اشعار امیر حسین پناهنده

ما با هم و انگار كه بي هم بوديم
در كام هم از روز ازل سم بوديم
از دور شبيه شهري اباد ولي،
در باطن خود زلزله بم بوديم!

،، اميرحسين پناهنده

شعر طنز درباره ویروس کرونا

کرونا چیست؟ یک ویروس چینی‌ست

نفوذش از دهان و چشم و بینی‌ست

بلای آسمانی نیست اصلا
کرونا از بلایای زمینی‌ست

علاج آن نه با عنبر نسارا
نه با این نسخه‌های این چنینی‌ست

علاج آن مراعات تمیزی‌ست
که پاکی و تمیزی امر دینی‌ست

بمان در خانه‌ات تا می‌توانی
کرونا را دوا خانه‌نشینی‌ست

یقین با هم شکستش می‌دهیم و
کنار هم کرونا را غمی نیست

حسین شادمهر

اشعار امیرحسین پناهنده

يكدفعه ميان حجم غم آمده اي
از خاطره هاي بيش و كم آمده اي
از خيسي سطح كاغذم معلوم است؛
بغضي شده اي كه بر قلم آمده اي!

" اميرحسين پناهنده "

برای مشاهده همه ی اشعار ♥  کلیک ♥ کنید

اشعار مولانا

عشق اول می کند دیوانه ات 
تا ز ما و من کند بیگانه ات

عشق چون در سینه ات مأوا کند 
عقل را سرگشته و رسوا کند

می‌شوی فارغ ز هر بود و نبود 
نیستی در بند اظهار وجود

زنده دل‌ها مي‌شوند از عشق، مست
مرده دل كي عشق را آرد به دست

عشق را با نيستي سودا بود
تا تو هستي، عشق كي پيدا بود

" مولانا "

مردی که به تبعید خودش تن داده (امیرحسین پناهنده)

تفسيـر پر از جنـون و ابهـام زمين

تنهايي بي حصرِ مدرن است ببين!

بيگانه تر از هر آنچه تعبير شده ست؛

ما در خودِ خويش هم غريبيـم،همين.   

"اميرحسين پناهنده"

دومين مجموعه شعر اميرحسين پناهنده توسط نشر ايهام منتشر شد:

نام کتاب "مردی كه به تبعيد خودش تن داده"

خرید اینترنتی کتاب از لینک زیر⬇

            ◀لینک خرید ▶

اشعار امیرحسین پناهنده

هر گاه دلت حال مرا گوش گرفت
یک لحظه سکوت کرد و خاموش گرفت
حالا که تو رفته ای بدان بعد از تو،
فکرت همه شب مرا در آغوش گرفت

 

" امیرحسین پناهنده "

اشعار امیرحسین پناهنده

در گوشه ای اعتکاف می کرد زمین
بر عشق خود اعتراف می کرد زمین
از لحظه ی آشنایی اش با خورشید
یک عمر فقط طواف می کرد زمین

 

"  امیرحسین پناهنده "

اشعار امیرحسین پناهنده

در روح تب آلود جهان می پیچد
در خواب هزار رنگ جان می پیچد
یک واژه به نام مرگ در قامت دوست
هر روز به پای این و آن می پیچد...

" امیرحسین پناهنده "

اشعار امیرحسین پناهنده

شب، حادثه اي كه در زمان گم شده است
شب، قسمتـي از زوال مردم شـده است
از بس كه به شب خيرگي عادت كرديم
بـيـداريِ در روز تـوهـم شـده اسـت...!

 

" امیرحسین پناهنده "

اشعار امیر حسین پناهنده

وقتـي غم تلفيقـيِ حسـرت با درد،
تكثير شد و حضـرت نان بغض آورد،
روح از سرِ ناچاري خود...بالاجبار؛
هر روز به تنْ مرگ تعارف مي كرد

" امیرحسین پناهنده "