سرمایه ی عیش، صحبت یاران است

دشواری مرگ، دوری ایشان است

چون در دل خاک نیز یاران جمعند

پس زندگی و مرگ به ما یکسان است

 

از مرگ نترسم که مددکار من است

در روز پسین مونس و غمخوار من است

اجداد مرا برده به سر منزل خاک

این مرکب خوشخرام رهوار من است

 
 

با خلق نکو بزی که زیور این است

در آینه ی جمال، جوهر این است

آن قطره ی اشکی که بریزد بر خاک

بردار که گنج لعل و گوهر این است

 
 

ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست

وین ماه و ستاره و فلک چاکر توست

ترسم که ترا چاکر خویش پندارند

آن مورچگان که رزقشان پیکر توست

 

تا بر لب من آه شرر باری هست

بر ساز شکسته ی دلم تاری هست

درهای امید را اگر بربستند

تا مرگ بود رخنه ی دیواری هست