شعری از نادر نادر پور
گر آخرین فریب تو ، ای زندگی ، نبود
اینك هزار بار ، رها كرده بودمت
در پیش پای مرگ فدا كرده بودمت
هر بار كز تو خواسته ام بر كنم امید
آغوش گرم خویش برویم گشاده ای
اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای
لیكن هزار جامه بر اندام او كنی
او را طلب كنی و مرا رام او كنی
تا نوری از امید بتابد به خاطرم
روزی غرور شعر و هنر نام او كنی
تا سر بر آفتاب بسایم كه شاعرم
دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش
در آخرین فریب تو جویم پناه خویش
نادر نادرپور
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۱۰/۲۶ ساعت 17:8 توسط bermuda
|
