اشعار گروس عبدالملکیان
کلید را...
در جمجهام ...
بچرخان و داخل شو...
به آغوش اعصابم بیا ...!
در تاریکی سرم بنشین ...
اتاق را بگرد و هرچه را که ...
سال هاست پنهان کرده ام ...
از دهانم بیرون بریز پرده ها را کنار بزن...
چشم ها را بشکن و متن را از نقطهای که...
در آن اسیر شده آزاد کن ... !
گروس عبدالملکیان
+ نوشته شده در ۱۳۹۹/۱۰/۱۱ ساعت 12:55 توسط bermuda
|