اشعار پروا ربیع زاده

با قهوه ی چشمان تو پاییز قشنگ است
در کافه ی آرام تو شب نیز قشنگ است
سرد است هوا یخ زده خورشید ولیکن
با بودن تو جاده ی تبریز قشنگ است
دستان من و جیب کُتت، گرم گرفتند
دلگرم شدن با تب یکریز قشنگ است
هی راست نگو، گاه مرا دست به سر کن
گاهی کلک شیطنت آمیز قشنگ است
شمشیر بکش ملک نشابور فدایت
فیروزه ببر، غارت چنگیز قشنگ است
دیروز شَبَح بود که از پنجره می ریخت
امروز ولی با تو همه چیز قشنگ است
" پروا ربیع زاده"
۱۴۰۰/۹/۱۶
+ نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۶/۰۴ ساعت 19:19 توسط bermuda
|