ترجمه هایی از شعر های ویلیام بلیک

ترجمه هایی از شعر های بلیک:

    

    رنجیدم از دوست

    خشم را فرا خواندم  اما خشم من خاموش گردید

    از دشمن آزده خاطر شدم

    گفتمش این یکی نه.....خشم من گلی شد دلفریب

    ***

    در ترس و دلهره آبش دادم

    خنده هایم بر او تابید

    دلفریب و نیرنگ آمیز

    ***

    تناور شد در طول روز ها وشب ها

    آن هنگام سیبی نورانی ببار آورد

    دشمن آن میوه تابان را نگریست

    و دانست آن میوه درخشان ار آن من است

    ***

    وقتی که شب بر دیرک من خیمه زد

    دزدی به باغ هجوم آورد

    با مدادان دیدم خصم را که مسرور

    در پای درخت بر خاک افتاده است

 

پنجشنبه مقدس

    آیا این اسن چیزی مقدس برای دیدن؟

    در سر زمینی که غنی و ثروتمند است

    اماکودکانش آواره و سر گردانند

    آنها را غذا می دهند دستان سرد ربا خواری

    ***

    ایا یک نوا را فریاد می زنند دل رعشه ها ؟

    آیا این نوا نوای شادی است؟

    چه بسیار کودکان فقر

    این جا سر زمین فقر و تباهی است

    ***

    خورشیدشان نمی درخشد هیچگاه

    متروک و عریان است دشتهاشان

    پوشیده از خار است راه هاشان

    اینجا زمستان همیشگی وابد

    ***

    جایی که خورشید همیشه تابنده است

    جایی که باران رحمت بر مردمانش می بارد

    کودکانش هرگز گرسنه نخواهند ماند

    و ذهن ها هرگز از فقر در هراس و تشویش نخواهد بود


یک بیت شعر در باره دل از خواجوی کرمانی

 
دل گر خطری دارد از جان خطرش نبود
از جان خطرش نبود دل گر خطری دارد

اشعار امیر حسین مدرس

امیرحسین مدرس :

نه تنها از دو چشم سحربارت شور می ریزد
که از تسبیح دستت دانه ماهور می ریزد

نیازی نیست حرفی یا حدیثی بر زبان آری
نگاهت، از زبان‌های جهان، دستور، می‌ریزد

پریشان کن شبم را با سرانگشتی که می‌دانی
پریشانی، غرورِ سرکشم را دور می‌ریزد

بیا و مشتِ اسپندی بپاش امشب بر این آتش
که از چنگِ زمانه هر نفَس کافور می‌ریزد

سکوت، آوازِ مقبولی‌ست بی‌شک در چنان جایی
که از هُرمِ نفَس‌ها شعله‌ی تنبور می‌ریزد

بیا آغوش بگشا بغضِ مستِ بی‌محابا را
کنون کز عطرِ تاکِ گیسویت انگور می‌ریزد

 

 

آ بهار...

دس نیگردار آ بهار، خاک و گلم مونده هنو
دس پاچم نکن، نیگا: فرش دلم مونده هنو

هنو ایوون چشام گرت و خاکش پاک نشده
خیلی وقته این چشا ابری و نمناک نشده

آدما میگن تو داروی جوونی رو داری
روی زخم دل عاشقا، تو مرهم میذاری

هر کی عاشق می‌شه نور چشم تو پناهشه
اگرم کم بیاره، دست تو تکیه‌گاهشه

آ بهار هر کیو دیدم، بوی پاییز و می‌داد
بوی کوچه‌های تاریک و غم‌انگیز و می‌داد

آبهار، هر کیو دیدم، خنده‌هاش دروغی بود
برق چشم همه‌شون چراغ بی‌فروغی بود

نکنه وقتی میای باز دوباره خواب بمونم
مث یه حباب آواره روی آب بمونم

آبهار یادت باشه وقتی میای، صدام کنی
قربون برق چشات یادت نره نگام کنی

آ بهار چیکار کنم، خاک و گلم مونده هنو
رسیدی پشت در و فرش دلم مونده هنو


از اشعار امیرحسین مدرس

تعریف سبک خراسانی به زبان شعر

شعر از ناصر فیض

هر کجا ایدون و ایدر شد زیاد
سبک ترکستان فرا یادم میاد

هیچ تمساهی شبیه کبک نیست
شیخ سعدی پیرو این سبک نیست

سبک حافظ هم که سبکی دیگر است
دوره حافظ کمی این ور تر است

از حدود یکهزار و چند سال
پیش،افتاد این روش روی روال

در خراسان زاده شد این سبک نو
بعد در اقصای عالم شد ولو

نزد شاهان با تلاش دوستان
از خراسان رفت تا هندوستان

رفت آنجا سیک ها آدم شدند
پیش این سبک از ارادت خم شدند

الغرض این سبک خیلی جالب است
ورنه کی فردوسی آنرا طالب است

در خراسانی ادب یک محور است
دلبر اینجا قالبا یک دختر است

چون جهانش جز فسون و باد نیست
می توان با دلبرانش شاد زیست

شعرها بسیار صاف و ساده اند
در حقیقت لقمه آماده اند

گاه توصیف بهار است و خزان
گاه شرخ بوی جوی مولیان

عارف اینجا کس نمی داند چی است
بیت ها از جام عارف خالی است

زاهدی در کوچه و بازار نیست
داخل هر کوچه یک خمّار نیست

خانه ها میخانه سر خود می شوند
می گسارانش کمی قد می شوند

عاشق اینجا هست دائم در وصال
عشقبازی می کند در طول سال

گونه چیزی مثل برگ یاس نیست
عقل موجود است اگر احساس نیست

هر زمان وصف طبیعت می کنند
با درختان ساده صحبت می کنند

در تخیل معتدل تر می شوند
مثل کودک زود باور می شوند

واژه هایی مثل پور و گیو و دخت
می کند این سبک را گاهی زمخت

شاعرانش بازهم مثل قدیم
رویشان مثل زر است از هجر سیم

لاجرم با اغنیا بر می خورند
باده می ریزند شُرشُر، می خورند

در بیابان در خیابان یا حیاط
شاد و شنگولند و سرشار از نشاط

روز و شب انگور بازی می کنند
دسته جمعی باده سازی می کنند

هر زمان ممدوحشان خر می شود
جیب هاشان کیسه زر می شود

اول پاییز خز می آورند
باده های خوب وز می آورند

شاه را پیش وزیرش می کنند
مدح و بیهوده دلیرش می کنند

در قصائد مثل سابق نیستند
با غزل چندان موافق نیستند

هر زمان در تنگنا کف می کنند
واژه ها را هی مخفف می کنند

واژه گاهی واقعا بد می شود
هی مشدد هی ممدّد می شود

نزد شاعر گاه مثل رودکی
از صد و یک بیت می ماند یکی

شعر می گویند و هی گم می کنند
خویش را مدیون مردم می کنند

از قضا دور است شاعر وز قدر
اختیار از خویش دارد بیشتر

ویژگی هایی گر افتاد از قلم
خُب بیفتد نسیتند آنها مهم

شاخص این سبک مرد طوسی است
او حکیم خوش سخن فردوسی است

شعر تا آهنگ عرفانی گرفت
رونق از سبک خراسانی گرفت

بعد از این معشوق یاغی می شود
نوبت سبک عراقی می شود

رباعی عاشقانه از مولانا

         عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود

 

 

 

جوینده عشق بی‌عدد خواهد بود

فردا که قیامت آشکارا گردد

 

 

هرکس که نه عاشق است رد خواهد بود

خوش بياسای زمانی که زمان اين همه نيست

حاصل کارگه کون و مکان اين همه نيست

باده پيش آر که اسباب جهان اين همه نيست

 

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است

غرض اين است وگرنه دل و جان اين همه نيست

 

منت سدره و طوبی ز پی سايه مکش

که چو خوش بنگری ای سرو روان اين همه نيست

 

دولت آن است که بی خون دل آيد به کنار

ور نه با سعی و عمل باغ جنان اين همه نيست

 

پنج روزی که در اين مرحله مهلت داری

خوش بياسای زمانی که زمان اين همه نيست

 

بر لب بحر فنا منتظريم ای ساقی

فرصتی دان که ز لب تا به دهان اين همه نيست

 

زاهد ايمن مشو از بازی غيرت زنهار

که ره از صومعه تا دير مغان اين همه نيست

 

دردمندی من سوخته زار و نزار

ظاهرا حاجت تقرير و بيان اين همه نيست

 

نام حافظ رقم نيک پذيرفت ولی

پيش رندان رقم سود و زيان اين همه نيست

 

خواجه حافظ شیرازی

غم انگیز ترین شعرهای باباطاهر همدانی

غمم غم بی و همراز دلم غم   غمم همصحبت و همراز و همدم
غمت مهله که مو تنها نشینم   مریزا بارک الله مرحبا غم

***

غم و درد مو از عطار واپرس   درازی شب از بیمار واپرس
خلایق هر یکی صد بار پرسند   تو که جان و دلی یکبار واپرس

 

از باباطاهر همدانی

از دوبیتی های باباطاهر

بابا طاهر همدانی

یکــــی درد و یکـــی درمون پسندد

یکـــی وصل و یکی هجرون پسندد

من از درمان و درد و وصل و هجرون

پسنـــدم آنچـــه را جـــانون پسندد


از اشعار طنز ابواقاسم حالت

آه آه از دل من

که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من

زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش

چه کنم با دل خویش؟

چه دل مسکینی؟

که غمین می شود اندر غم هر غمگینی

هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ی میش

چه کنم با دل خویش؟

در دلم هست هوس

که رسد در همه احوال به درد همه کس

چه امیری متمول چه فقیری درویش

چه کنم با دل خویش؟

طفل عریانی دید

چشم گریانی و احوال پریشانی دید

شد چنان سخت پریشان که مرا ساخت پریش

چه کنم با دل خویش؟

دیده گردید فقیر

بهر نان گرسنه آنگونه که از جان شد سیر

چه کنم؟ دل نگذارد که برم حمله بدو

زارم از دست عدو

بس که محتاط به بار آمده و دوراندیش

چه کنم با دل خویش؟

گر در افتم با مار

نیست راضی دل من تا کشد از مار دمار

لیک راضی است که از او بخورم صدها نیش

چه کنم با دل خویش؟

دارد این دل اصرار

که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار

همه جا در همه وقت و همه را در همه کیش

چه کنم با دل خویش؟

از برای همه کس

دل بی رحم در این دوره به کار آید و بس

نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش

چه کنم با دل خویش؟

از ابوالقاسم حالت

شعری از سیما یاری

فردا دیر است

حالا بیا

با نوازش هایت

با لبخندت

با سلام ات،

ببین!

من پراکنده شدم

با خاک پراکنده ی سرد

از سقوط بمب روی خانه

من پراکنده شدم

با قطرات فواره ی خون

از سقوط شمشیر، روی شریان مگو

با ضرب قمه، روی کتف

من پراکنده شدم

و تو در من بودی

جمع ام کن.

با نگاهت

روشن…

جمع ام کن

در حلقه ی بازوهایت

با بوسه روی زخم گلویم

با بوسه روی زخم کتفم

با بوسه روی قلبم

هنوز

می توانم

با تو دوست بدارم همه ی هستی را

می توانم هنوز….

انگشتم می فشارد آژیر درت را

هنوز می توانی آژیر خطر را احساس کنی….

راه بده به کبوترهایم

راه بده به کبوترهایم

که زمین را، روز را، خورشید را،

و تو را

در پناه بال های درخشان خود می خواهند

فردا دیر است، فردا دیر است،

باز کن این در را بر خدای صلح جاویدان

امروز، اکنون….


از سیما یاری

اشعار حسین پناهی

حسین پناهی :

امروز
ذهنم پر است،
از يك ماديان و كره اش
فردا،
برايت شعري عاشقانه خواهم نوشت

از اشعار فاطمه اختصاری

فاطمه اختصاری :

دهان ِ وا شده ی ماهی

که گیر کرده به قلّاب و 

بدون دلهره از بیرون

کشیده می شود از آب و 

نگاه می کندت، بی جان

- «مرا بلند کن از خواب و ↓

فقط تکان بده! محکم تر!»

 

خدا شبیه دو دست خیس

که می خورد به تنم سرد است

«و این منم زن تنهایی»

که سال هاست که سردردست!

تکان نمی خورد از جایش

دلش گرفته و بُغ کرده ست

- «ولش کن از بغل ِ خیست!»

 

سؤال از سر ِ نخ افتاد

بگو چقدر زمان دارم؟

برای یک نفس ِ راحت

ببین که گریه کنان دارم 

جواب می شوم از این درد

تمام شب هیجان دارم 

- «کسی مرا بکشد بیرون!»

 

به فکر معجزه ای هستی

برای منطق ِ بیمارم

به فکر ترکِ منی غمگین

که گیر کرده در افکارم

نگاه های حسودت را

بدزد از من و سیگارم

- «به تخت ِ خواب ِ خودت برگرد!»

 

کسی شکافت بدون ِ ترس

جهان ِ ماهی تنها را

و ریخت از شکمش بیرون

تمام «بچّه خدا»ها را

کسی بیاید از این کابوس

کسی نجات دهد ما را

- «فقط تکان بده! محکم تر!»

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش

همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر
سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر 

همه غوطه‌ها بخوردی همه کارها بکردی
منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر 

همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی
بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر 

تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی
نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر 

خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر


تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی
نه چو روسبی که هر شب کشد او بیار دیگر

نظرش به سوی هر کس به مثال چشم نرگس
بودش زهر حریفی طرب و خمار دیگر

همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد
هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگر

که اگر بتان چنین‌اند ز شه تو خوشه چینند
نبدست مرغ جان را جز او مطار دیگر

 حضرت مولانا

شعر طنز از محمدرضا ترکی

محمدرضا ترکی :

از شدت جوگرفتگی جنبه نداشت
او کار به کار جمعه و شنبه نداشت

چرخی زد و برقی زد و افتاد از پا
این معرکه غیر پهلوان پنبه نداشت!

شعر " زندان " از هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج :

چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم
 وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

گر سوختنم باید افروختنم باید
 ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم

 صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خک در آمیزم

چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
 صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم

برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم

 چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افزود در صاعقه آویزم

ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
 زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم