معنای عشق از مهدی سهیلی

 

ای معنی عشق

ای یاد تو در خاطر من جاودانه 

ای بی تو چشمم چشمه اشک شبانه

ای روشنایی ، ای چراغ زندگانی

ای رفته در ابر سیاه بی نشانی

وقتی تو رفتی ...

از مشرق لب ها طلوع خنده ها رفت

از دست من وز دست ما آینده ها رفت

وقتی تو رفتی ...

مهتاب بام آسمان کمرنگ تر شد

وقتی تو رفتی ...

دنیا به چشمم از قفس هم ... تنگ تر شد

وقتی تو رفتی ...

 اندوه شوق زندگی را از دلم برد

وقتی تو رفتی ... 

برگ درختان زرد شد ، خورشید افسرد

وقتی تو رفتی ...

مرگ خندید

در جمع ما انگیزه های زیستن مرد 

  از باد پرسیدم : کجا رفت ؟!

گفتا که : من هم در پی آن رفته از دست

سر تاسر دنیا خزیدم 

  اندوه ، اندوه

او را ندیدم !

از شب سراغت را گرفتم

شب گفت : افسوس 

  او ماه من بود 

  من هم به امید طلوعش ماه ها تاریک ماندم

همراه مرغ حق به یادش نغمه خواندم

خود را به دریا ها و صحرا ها کشاندم

با یاد او در هر قدم اشکی فشاندم

در دشت های دور و نا پیدا دویدم

او را ندیدم !

با ماه گفتم : ماه من کو ؟

رنگش پرید و زیر لب گفت :

بر بام و روزن های عالم سر کشیدم

شب تا سحر سر تا سر دنیا دویدم

در لا بلای برگ جنگل ها خزیدم

با جست و جو ها خستگی ها شبروی ها

او را ندیدم

از رعد پرسیدم ز نامت

فریاد او در گنبد افلاک پیچید

چون مادران داغدیده ناله سر کرد

با ابر گفتم قصه ات را

روی زمین را در غمت از گریه تر کرد

ای یاد تو در خاطر من جاودانه

ای بی تو من همسایه اشک شبانه

وقتی تو رفتی ...

اندوه شوق زندگی را از دلم برد

وقتی تو رفتی ...

برگ درختان زرد شد خورشید افسرد

وقتی تو رفتی ...

 مرگ ... خندید

در جمع ما انگیزه های زیستن مرد ...

" مهدی سهیلی "

شعر فواد میر شاه ولد

به گیسوان سیاهت کلاف می گویند

به شانه های بلند تو قاف می گویند

نشسته دشنه ی گیسو به زیر روسریت

حجــاب کن بـه حجابت غلاف مــی گویند

قبول کرده ام این را که عاشقت هستم

بـــه گریـــه های بلند اعتراف مـی گویند

تجمعی که اساسا به موت وابسته ست

به سر به زیـــری من اعتکاف می گویند

گذشته از خط قرمز لبت خبر داری؟

بــه رنگ قرمز تند انحراف می گویند

"هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند"

تــو فرق میکنی آخر خلاف میگویند

***

قبیله ام  بـــه  زبـــان  مولف  تاتـــی

همیشه فاصله ها را شکاف می گویند

از شعرهای ناب فاضل نظری

بعد از این بگذار قلب بی‌قراری بشكند
گل نمی‌روید، چه غم گر شاخساری بشكند

باید این آیینه را برق نگاهی می‌شكست
پیش از آن ساعت كه از بار غباری بشكند

گر بخواهم گل بروید بعد از این از سینه‌ام
صبر باید كرد تا سنگ مزاری بشكند

شانه‌هایم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه
تخته‌سنگی زیر پای آبشاری بشكند

كاروان غنچه‌های سرخ، روزی می‌رسد
قیمت لبهای سرخت روزگاری بشكند

فاضل نظری

از بهترین شعرهای قاسم صرافان

می‌گریزی از من و دائم عاشقت را می‌دهی بازی

می‌شوی آهـوی تهرانـی، می‌شوم صیاد شیرازی

فتـح دنیا کار آن چشم است، خون دل‌ها کار آن ابرو

هر لبت یک ارتش سرخ است گیسوانت لشگر نازی

بس که خواندی «لیلی و مجنون» جَوّ ابیاتم «نظامی» شد

مـی‌خــورَد  یک  راست  بر  قلبــم  از  نگاهت  تیـــر طنازی

وقت رفتــن چهــره‌ی شادت حـالت ناباوری دارد

مثل بغض دختر سرهنگ در شب پایان سربازی

در صدایت مثنــوی لرزید تا گذشت از روبـــروی مــا

با نگاهی تند و پر معنا، یک بسیجی با موتور گازی

ناخنت را می‌خــوری آرام  پلکهایت می‌خــورد بـــر هـــم

عاشق آن شرم و تشویشم پیش من خود را که می‌بازی

عکسی از لبخند مخصوصت با سری پایین فرستادم

مادرم راضــی شد و حالا مانده بابایت شود راضــی

در کلاس از وزن می‌پرسی، با صدایت می‌پرم تا ابر

آخرش شاعر نخواهی شد پیش این استاد پروازی

طبع بازیگوش من دارد می‌دود دنبال تو در دشت

مـی‌پَرَم از بیت پایانـــی باز هــم در بیت آغــازی

می‌گریزی از من و دائم عاشقت را می‌دهی بازی

می‌شوی آهوی تهرانی، می‌شوم صیاد شیرازی ...


از قاسم صرافان

باغ نگاه / سید محمد رضا هاشمی زاده

گل مـی کنـد به باغ نگاهت جـوانی ام

وقــتی بروی دامـن خـود می نشانی ام

داغ جنون قــطره ی اشکم به چشم تـو

هرچند ازدوچشم خودت می چکانی ام

مـن عــابــرشــکســته دل خـلـوت تو ام

تا بیـکران چشـم خودت می کشانی ام

یک مشـت بغض یـخ زده تفسیرمی کند

انـــدوه و درد غــربـت بــی همــزبانی ام

وقــتی پــــریـد رنگ تــواز پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـگــین کـمانی ام

تو،آن گلی که می شکفی در خیـال من

پُرمی شود زعطـــر خوشـت زنــدگانی ام

در کهکشان چـشم تـو گـم می شود دلم

سرگـشتـــه درنـهایــتی از بی نشـانی ام

زیــبــاترین ردیـف غـــزلــهـــای مــن توئی

ای یـــــار ســــرو قـــامـــت ابـرو کمانی ام

حــالا بیـــا و غـــربـت مــــا را مــرور کـــن

ای یــــادگــــار وســعت سـبـز جـوانی ام

 

سید محمدرضا هاشمی زاده

عاشقانه ترین شعر هوشنگ ابتهاج

 

هوشنگ ابتهاج :

 ای عشق همه بهانه از توست
 من خامشم این ترانه از توست
 آن بانگ بلند صبحگاهی
 وین زمزمه ی شبانه از توست
 من انده خویش را ندانم
 این گریه ی بی بهانه از توست
 ای آتش جان پکبازان
 در خرمن من زبانه از توست
افسون شده ی تو را زبان نیست
 ور هست همه فسانه از توست
 کشتی مرا چه بیم دریا ؟
 توفان ز تو و کرانه از توست
 گر باده دهی و گرنه ، غم نیست
 مست از تو ، شرابخانه از توست
 می را چه اثر به پیش چشمت ؟
 کاین مستی شادمانه از توست
پیش تو چه توسنی کند عقل ؟
رام است که تازیانه از توست
 من می گذرم خموش و گمنام
 آوازه ی جاودانه از توست
 چون سایه مرا ز خک برگیر
 کاینجا سر و آستانه از توست 

شعر زندگی از کیوان شاهبداغی

شب آرامی بود می روم در ایوان

تا بپرسم از خود ، زندگی یعنی چه !؟

مادرم سینی چایی در دست  ، گل لبخندی چید ،

 هدیه اش داد به من خواهرم ، تکه نانی آورد ، آمد آنجا ،

 لب پاشویه نشست ،به هوای خبر از ماهی ها

دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریختو

 به لبخندی تزئینش کرد هدیه اش داد به چشمان پذیرای دلم

پدرم دفتر شعری آورد ،تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ،

و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین  با خودم می گفتم :

زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست

زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست

 رود دنیا ، جاری ست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن ، به همان عریانی ، که به هنگام ورود ،

 آمده ایم قصه آمدن و رفتن ما تکراری است

عده ای گریه کنان می آیندعده ای ، گرم تلاطم هایش

عده ای بغض به لب ، قصد خروج

فرق ما ، مدت این آب تنی است

یا که شاید ، روش غوطه وری

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ، هیچ !!!

زندگی ، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر

زندگی ، جمع طپش های دل است

زندگی ، وزن نگاهی ست ، که در خاطره ها می ماند

 زندگی ، بازی نافرجامی است ، که تو انبوه کنی ،

 آنچه نمی باید بردو فراموش شود ، آنچه که ره توشه ماست

شاید این حسرت بیهوده که در دل داری ،

شعله ی گرمی امید  تو را ، خواهد کشت

 زندگی ، درک همین اکنون است

 زندگی ، شوق رسیدن به همان فردایی ست ، که نخواهد آمد

 تو ، نه در دیروزی ، و نه در فردایی ظرف امروز ، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

 آخرین فرصت همراهی با ، امید است

زندگی ، بند لطیفی است که بر گردن روح افتاده ست

زندگی ، فرصت همراهی تن با روح است

روح از جنس خدا

و تن ، این مرکب دنیایی از جنس فنا

زندگی ، یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک ، به جا می ماند

زندگی ، رخصت یک تجربه است

تا بدانند همه ، تا تولد باقی ست

می توان گفت خدا امیدش به رها گشتن انسان ، باقی است

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه ی برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

 زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ی ماهی ، در تنگ

 زندگی ، ترجمه ی روشن خاک است ، در آیینه ی عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

 زندگی ، سهم تو از این دنیاست

زندگی ، پنجره ای باز به دنیای وجود تا که این پنجره باز است ،

جهانی با ماست ،آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم ،در نبیندیم به نور  در نبندیم به

آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل ، برگیریم ،رو به این پنجره

با شوق ، سلامی بکنیم

 زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است سهم من ،

 هر چه که هست

من به اندازه این سهم نمی اندیشم

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندیست شاید این راز ،

 همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است

زندگی شاید ، شعر پدرم بود ، که خواند چای مادر ،

که مرا گرم نمود نان خواهر ، که به ماهی ها داد

 زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

 زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت

 زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست

 لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

 من دلم می خواهد ، قدر این خاطره را  ، دریابم

کیوان شاهبداغی

شعری زیبا از زهرا آراسته نیا

زهرا آراسته نیا

عاشق شدم تمـام جهان را صدا بکن
من را براي جان خودت دست و پا بکن

يک لب بخند غصّه ي جان را و بیشتر
با خنــــده ات غــرور مرا مبتــلا بکن

با "إن يکــاد" شعر دلم را جـلا بـــــــده
يک ياکريــــم نذر قدوم خـــــــــــدا بکن

يک‌شب ميان صحن دلت گوشه‌ي رواق
يک جا بــراي اين من غمديده وا بکن

باران براي وضع هوايم کمي کم است
فکري براي آخــــر اين ماجــرا بکن

از بهترین غزلهای حافظ

گر دست رسد در سر زلفین تو بازم

چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم

زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست

در دست سر مویی از آن عمر درازم

پروانه راحت بده ای شمع که امشب

از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم

آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحی

مستان تو خواهم که گزارند نمازم

چون نیست نماز من آلوده نمازی

در میکده زان کم نشود سوز و گدازم

در مسجد و میخانه خیالت اگر آید

محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم

گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی

چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم

محمود بود عاقبت کار در این راه

گر سر برود در سر سودای ایازم

حافظ غم دل با که بگویم که در این دور

جز جام نشاید که بود محرم رازم

 خواجه حافظ شیرازی

یکی از بهترین شعرهای بنیامین حسن زاده

لب به لب مهمانی ات را با سکوت آغاز کن

از کنـــایه دست بــردار و فقـــط ایجــــاز کن

دعـوتت را فــاش کـــن پیغمبـــر زیبــــای من

وحی شو بر قلب من افشای هر چه راز کن

عطر دستت سطح میز شام را پر کرده است

شمــع را روشن بکن تکمیــل این اعجــاز کن

کوک کردم ساز را در “دستگاه اصفهان”

لهجـــه ات را وارد روح لطیــف ساز کن

فرصت پروانگی مابین دستان من است

در فضــای تنگ آغـــوشم بیــــا پرواز کن

لامپ را خاموش کن حالا که شب آغاز شد

چشــم هایت را ببند و دکمــه ها را بـاز کن


بنیامین پور حسن

شعر طنز و فکاهی

 به بانک عشق تو دارم وثیقه
نگاهی کن براین حسن سلیقه

چو دانستم که فردا روزموزه ست
تو را تبریک گفتم ای عتیقه

سخنان حکیمانه

در شگفتم که سلام آغاز هر دیداری است ولی در نماز ، پایان است.


شاید بدین معناست که پایان نماز ، آغاز دیدار است.

دکتر علی شریعتی

بخش ۱۳ - قاعده در تفکر در انفس / گلشن راز شیخ محمود شبستری

بخش ۱۳ - قاعده در تفکر در انفس / گلشن راز شیخ محمود شبستری :

به اصل خویش یک ره نیک بنگر

که مادر را پدر شد باز و مادر

جهان را سر به سر در خویش می‌بین

هر آنچ آمد به آخر پیش می‌بین

در آخر گشت پیدا نفس آدم

طفیل ذات او شد هر دو عالم

نه آخر علت غایی در آخر

همی گردد به ذات خویش ظاهر

ظلومی و جهولی ضد نورند

ولیکن مظهر عین ظهورند

چو پشت آینه باشد مکدر

نماید روی شخص از روی دیگر

شعاع آفتاب از چارم افلاک

نگردد منعکس جز بر سر خاک

تو بودی عکس معبود ملایک

از آن گشتی تو مسجود ملایک

بود از هر تنی پیش تو جانی

وز او در بسته با تو ریسمانی

از آن گشتند امرت را مسخر

که جان هر یکی در توست مضمر

تو مغز عالمی زان در میانی

بدان خود را که تو جان جهانی

تو را ربع شمالی گشت مسکن

که دل در جانب چپ باشد از تن

جهان عقل و جان سرمایهٔ توست

زمین و آسمان پیرایهٔ توست

ببین آن نیستی کو عین هستی است

بلندی را نگر کو ذات پستی است

طبیعی قوت تو ده هزار است

ارادی برتر از حصر و شمار است

وز آن هر یک شده موقوف آلات

ز اعضا و جوارح وز رباطات

پزشکان اندر آن گشتند حیران

فرو ماندند در تشریح انسان

نبرده هیچکس ره سوی این کار

به عجز خویش هر یک کرده اقرار

ز حق با هر یکی حظی و قسمی است

معاد و مبدا هر یک به اسمی است

از آن اسمند موجودات قائم

بدان اسمند در تسبیح دائم

به مبدا هر یکی زان مصدری شد

به وقت بازگشتن چون دری شد

از آن در کامد اول هم بدر شد

اگرچه در معاش از در به در شد

از آن دانسته‌ای تو جمله اسما

که هستی صورت عکس مسما

ظهور قدرت و علم و ارادت

به توست ای بندهٔ صاحب سعادت

سمیعی و بصیری، حی و گویا

بقا داری نه از خود لیک از آنجا

زهی اول که عین آخر آمد

زهی باطن که عین ظاهر آمد

تو از خود روز و شب اندر گمانی

همان بهتر که خود را می‌ندانی

چو انجام تفکر شد تحیر

در اینجا ختم شد بحث تفکر

شیخ محمود شبستری

بخش ۱۲ - تمثیل در بیان وحدت کارخانه عالم / گلشن راز

بخش ۱۲ - تمثیل در بیان وحدت کارخانه عالم / گلشن راز شیخ محمد شبستری

تو گویی هست این افلاک دوار

به گردش روز و شب چون چرخ فخار

وز او هر لحظه‌ای دانای داور

ز آب وگل کند یک ظرف دیگر

هر آنچه در مکان و در زمان است

ز یک استاد و از یک کارخانه است

کواکب گر همه اهل کمالند

چرا هر لحظه در نقص و وبالند

همه درجای و سیر و لون و اشکال

چرا گشتند آخر مختلف حال

چرا گه در حضیض و گه در اوجند

گهی تنها فتاده گاه زوجند

دل چرخ از چه شد آخر پر آتش

ز شوق کیست او اندر کشاکش

همه انجم بر او گردان پیاده

گهی بالا و گه شیب اوفتاده

عناصر باد و آب و آتش و خاک

گرفته جای خود در زیر افلاک

ملازم هر یکی در منزل خویش

بننهد پای یک ذره پس و پیش

چهار اضداد در طبع مراکز

به هم جمع آمده، کس دیده هرگز؟

مخالف هر یکی در ذات و صورت

شده یک چیز از حکم ضرورت

موالید سه گانه گشته ز ایشان

جماد آنگه نبات آنگاه حیوان

هیولی را نهاده در میانه

ز صورت گشته صافی صوفیانه

همه از امر وحکم داد داور

به جان استاده و گشته مسخر

جماد از قهر بر خاک اوفتاده

نبات از مهر بر پای ایستاده

نزوع جانور از صدق و اخلاص

پی ابقای جنس و نوع و اشخاص

همه بر حکم داور داده اقرار

مر او را روز و شب گشته طلبکار

گلشن راز شیخ محمود شبستری

غزلی زیبا و دلنشین از اردلان سرفراز

اردلان سرفراز :

محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام
من همه تن انا اللحقم ،‌ کجاست دار ، خسته ام


در همه جای این زمین ، همنفسم کسی نبود
زمین دیار غربت است ،‌ از این دیار خسته ام


کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب
از آن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام


در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام
هم از خزان تکیده ام ، هم از بهار خسته ام


به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلک
بس است تکرار ملال ،‌ ز روزگار خسته ام


دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا
من از عذاب کوه بغض ، به کوله بار خسته ام


همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار
از آنکه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام


به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال
من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام


قمار بی برنده ایست ، بازی تلخ زندگی
چه برده و چه باخته ،‌ از این قمار خسته ام


گذشته از جاده ی ما ، تهی ترین غبار ها
از این غبار بی سوار ،‌ از انتظار خسته ام


همیشه یاور است یار ،‌ ولی نه آنکه یار ماست
از آنکه یار شد مرا دیدن یار ، خسته ام

اردلان سرفراز