چشم در چشم / محمد علی رستمی

 

چشم در چشم

مثل گرگها

مقابل نشستیم

غافل از این که

در خوردن آدمها ،

چشمهایت

حریص تر بودند ...

 

محمد علی رستمی

 

********************

 


اگر برای تو شعری  بخوانم
این شعر تا ابد با تو خواهد زیست
حتی وقتی که من دیگر نباشم

یا وقتی که میان ما دیگر عهدی نباشد

شعر من می ماند
عاشقانت تو را ترک می کنند


اما شعر من
همیشه با تو خواهد بود
پس بگذار برایت شعری  بخوانم
شعری از اعماق وجودم

 

که مرا به یاد تو آورد
شعری که همیشه با تو زندگی کند
و جاودانه بماند

 

محمدعلی رستمی

 

تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت / سعدی


اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی

سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی

من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم

تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی

به کسی نمی‌توانم که شکایت از تو خوانم

همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی

تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت

که نظر نمی‌تواند که ببیندت که ماهی

من اگر چنان که نهیست نظر به دوست کردن

همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی

به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم

کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی

منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت

همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی

و گر این شب درازم بکشد در آرزویت

نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی

غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم

سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی

خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحت

نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی

 شیخ اجل سعدی شیرازی

خداحافظی / "مهدیه لطیفی"


خداحافظی بوق و کرنا نمی خواهد
خداحافظی دلیل
بحث
یادگاری
بوسه
نفرین
گریه
...
خداحافظی واژه نمی خواهد!

خداحافظی یعنی
در را باز کنی
و چنان کم شوی از این هیاهو
که شک کنند به چشم هایشان
به خاطره هایشان
به عقلشان
و سوال برشان دارد
که به خوابی دیده اند تو را تنها!؟
یا توی سکانسی از فیلمی فراموش شده!؟

خداحافظی یعنی
زمان را به دقیقه ای پیش از ابتدای آشنایی ببری
و دستِ آشنایی ات را پیش از دراز کردن
در جیب هایت فرو کنی
و رد شوی از کنار این سلام خانمان سوز
خداحافظی
"خداحافظ" نمی خواهد!


"مهدیه لطیفی"

ققنوس  از خاکسترش ....  زینب احمدی

زینب احمدی :

ققنوس  از خاکسترش سر بر نخواهد داشت

پروانه وقتی سوخت خاکستر نخواهد داشت

افسانه  می سازند  و باور می کنیم  اما

غم نامه ی ما را کسی باور نخواهد داشت

چشمان ِ باران خورده  می دانند پاییزم

از شام گیسوی تو یلداتر نخواهد داشت

این مزرعــه بـی باغبان و بی مترسک هم

سرزنده می ماند،فقط مادر نخواهد داشت

مرداب  حسرت  رنگ  نیلوفر  نخواهد  دید

مرداب حسرت عطر نیلوفر نخواهد داشت

این قصه هم روزی به پایان می رسد اما

دیگر  کلاغ  قصه بال و پر نخواهد داشت

چشمی که از شوق تماشای تو می بارید

دیگـر تو را دیگر تو را دیگـر...نخواهد داشت

بال پــرواز دلـــم کــــو که به سویت بپرم / امید صباغ نو

 

مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم

چنــد  ساعت  شده  از  زندگیــــم  بی خبرم

این همه فاصله ، ده جاده و صد ریل قطار

بال پــرواز دلـــم کــــو که به سویت بپرم؟

از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من

بین این  قافیــه ها  گــم  شده  و در به درم

تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر

این همه فاصله کوتـــاه شود در نظرم

بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم

پدر  عشـــق   بسوزد  کـــه  درآمد  پدرم

بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک

کفــر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم

من خدای غزل ناب نگاهت شده ام

از رگ گردن تــو من به تو نزدیک ترم

 

امید صباغ نو

 

حرف ها حرف های بی پایان / نغمه مستشار نظامی


حرف ها حرف های بی مایه...حرف ها حرف های بی پایان

آه از چشمهای بی احساس,وای بر آسمان بی باران

 

کاش وقتی که پیش هم بودیم,کلماتی قشنگ می گفتیم

تا نماند به روی دلهامان,زخمهایی عمیق و بی پایان

 

کلمه می شود غزل بشود,می تواند به آسمان برسد

کلمه می شود کلید شود یا که قفلی نشسته بر دل و جان

 

کلمه مادر است و می زاید کودکانی شبیه خود در دل

کلمه کودک است و می خواهد ,مادری مهربان به نام زبان

 

کلمه می تواند از یک جنگ ,گنج صلح و صفا به بار دهد

کلمه می شود که در یک دل ,خانه عشق را کند ویران

 

در جهانی که می شود هر روز با سلام خدا بهاری شد

کاش فکر کلام خود بودیم,حرفمان بود سبزه و باران

 

پشت سر غیبت و حسادت و بعد.پیش رو خنده و دروغ و ریا

پس کجا مانده گوهر خوبی؟ پس کجا رفته جوهر انسان؟!

 

(کفشهایم کجاست ) می خواهم ,خانه ام را به دوش بگذارم

بروم جای بهتری که در آن, کلمه عشق باشد و ایمان

 

نغمه مستشارنظامی/بهمن92

خدا انگار دلتنگ علی بود / یوسف فرخ زاد


فقط مهتاب ،همرنگ علی بود

صدای آب آهنگ علی بود


نه این که دشمن او را آن سحر کشت

خدا انگار دلتنگ علی بود

یوسف فرخ زاد

خانه دوست کجاست؟ / فریدون مشیری

 

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
"خانه دوست کجاست؟ "

 

فریدون مشیری

شعری از زنده یاد قیصر امین پور برای دخترش

 

شعری از زنده یاد قیصر امین پور برای دخترش

 

     بوی بهار می شنوم از صدای تو

     نازکتر از گل است گل ِ گونه های تو

     ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من

     ای بوی هر چه گل نفس آشنای تو

     ای صورت تو آیه و آیینه خدا

     حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو

     صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر

     آورده ام که فرش کنم زیر پای تو

     رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام

     تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو

     چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود

     ای پاره ی دلم، که بریزم به پای تو

     امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من

     فردا عصای خستگی ام شانه های تو

     در خاک هم دلم به هوای تو می تپد

     چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو

     همبازیان خواب تو خیل فرشتگان

     آواز آسمانیشان لای لای تو

     بگذار با تو عالم خود را عوض کنم:

     یک لحظه تو به جای من و من به جای تو

      این حال و عالمی که تو داری، برای من

      دار و ندار و جان و دل من برای تو

قیصر امین پور

 

شعر ساعت از سهراب سپهری


سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود:
می‌آمد، می‌رفت.
می‌آمد، می‌رفت.
و من روی شن‌های روشن بیابان
تصویر خواب کوتاهم را می‌کشیدم،
خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود
و در هوایش زندگی‌ام آب شد.
خوابی که چون پایان یافت
من به پایان خودم رسیدم.
من تصویر خوابم را می‌کشیدم
و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود.
چه‌گونه می‌شد در رگ‌های بی‌فضای این تصویر
همه گرمی خواب دوشین را ریخت؟
تصویرم را کشیدم
چیزی گم شده بود.
روی خودم خم شد:
حفرهٔی در هستی من دهان گشود.
سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود
و من کنار تصویر زنده خوابم بودم.
تصویری که رگ‌هایش در ابدیت می‌تپید
و ریشه نگاهم در تار و پودش می‌سوخت.
این‌بار
هنگامی که سایه لنگر ساعت
از روی تصویر جان گرفته من گذشت
بر شن‌های روشن بیابان چیزی نبود.
فریاد زدم:
تصویر را باز ده!
و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست.
سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود:
می‌آمد، می‌رفت.
می‌آمد، می‌رفت.
و نگاه انسانی به دنبالش می‌دوید. 

از : سهراب سپهری

اگه تو از پيشم بري / مریم حیدر زاده


 مریم حیدر زاده :

اگه تو از پيشم بري سر به بيابون مي ذارم

هر چي گل شقايقه رو خاك مجنون مي ذارم

اگه تو از پيشم بري من خودم و گم مي کنم

به عمر تو رو شرمنده حرفاي مردم مي کنم

اگه تو از پيشم بري دل رو به دريا مي زنم

غرور خورشيد و با برف آرزوها مي شكنم

اگه تو از پيشم بري کار من آوارگيه

خلاصه شو واست بگم که آخر زندگيه

اگه بري شكايت تو رو به دريا ميكنم

شقايقاي عالم و من بي تو رسوا ميكنم

اگه تو از پيشم بري زندگي خاکستريه

فرداش يكي خبر مي ده دلت پيش ديگريه

اگه تو از پيشم بري شمعدونيا دق ميكنن

شكايت چشم تو رو به مرغ عاشق ميكنن

اگه بري پرستوها از زندگيشون سير ميشن

آهوا توي دام صياداي پير اسير مي شن

اگه بري دريا پر از اشك و نياز ماهياس

شباي شهرمون مثه چشماي عاشقت سياس

اگه بري يه شب تو خواب دريا رو آتيش مي زنم

نردبون آسمون و با هر چي نوره مي شكنم

اگه بري پروانه ها شمعا رو خاموشن ميكنن

قنرياي قفسي دل و فراموش ميكنن

اگه بري پلك گلا از غم عشق تو تره

يكي مثه من دلش از چشماي تو بي خبره

اگه تو از پيشم بري پنجرمون بسته ميشه

يه دل با صد تا آرزو از زندگي خسته ميشه

اگه بري مجنون ديگه از من و تو نميگذره

نرو بذار ببينمت باز از کنار پنجره

اگه بري من مي مونم با بازي هاي سرنوشت

که من رو تو دوزخ گذاشت ترو فرستاد به بهشت

اگه بري به آسمون شب شكايت ميكنم

يه شب مي شينم با خدا تا صبح خلوت ميكنم

اگه بري پرنده ها بر نمي گردن به لونه

بي تو کدوم پرنده اي راه خودش رو مي دونه

اگه تو از پشم بري تو ابرا غوغا ميكنم

براي مردن گلا بهونه پيدا ميكنم

اگه تو از پيشم بري ياسا ترك بر ميدارن

شبنما رو گل رز مگه حتي طاقت ميارن

اگه بري مردم منو به هم ديگه نشون مي دن

مي پرسن از همديگه که چي راجع من شنيدن

اگه بري همه ميگن عشق من و تو هوسه

بمون با هم نشون بديم که عشق ما مقدسه

اگه بري مي لرزه فرهاد و ستون بيستون

به خاطر اونم شده تو تا ابد پيشم بمون

اگه بري مي گن ديدي اين آخر و عاقبتش

ما هيچ کدوم و نمي خوايم نه رنج و ئنه محبتش

اگه بري نمي دونن شايد واست خوشبختيه

نمي دونن لذتت بعضي خوشيا تو سختيه

اگر چه وقتي تو بري ديگه من و نمي بيني

اگه بخواي هم مي بايد تا فصل محشر بشيني

اما تورو جوون خودت که از همه عزيزتري

با يك نگاهت منو تا اوون ور دنيا مي بري

اگه ميشه بري يه جا به آرزوهات برسي

يا که دور از چشماي من قلب تو دادي به کسي

برو منم با يد تو زندگي رو سر ميكنم

گاهي به اشتياق تو قلبم و پر پر ميكنم

عيدا که شد عشق تو رو تو قلب هفت سين مي چينم

با اينكه رفتي باز تو رو کنار هفت سين مي بينم

غصه نخور دنياي ما سمبل بي وفاييه

هر چي من و تو مي کشيم تقصير آشناييه

راستي اگه بخواي بري اين جوري طاقت مي يارم

خودم بايد دست تو رو دست غربت بذارم

اگه بري دنبال تو ميام تا اوج آسمون

اون وقت مي بينم همه رو پس تو نرو پيشم بمون

دلت مي خواد اگه يه روز بدون من مي رفتي يه جا

دنبال مهربونيات آواره شم تو کوچه ها

اگه بري يه وقت مي کي مي بيني مريم نداري

اون وقت بايد دسته گل و رو خاك مريم بذاري

اگه بري بيداي مجنون و پريشون مي کنم

سقف دل و بر سر آرزوها ويرون ميكنم

اگه بري اينجا يه دل بمون که صاحب اون مريمه

اگه بري دعاي من بازم مي ياد پشت سرت

من به فداي تو و عشق تو و فكر سفرت

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو (مولانا )

مولوی :

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا

در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو

ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها

ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست

اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من

بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من

ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا

بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من

ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

 

سایه گیسو / رهی معیری

 

ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی؟

یا خرمن عبیری یا پار سوسنی؟

سوسن نه‌ای که بر سر خورشید افسری

گیسو نه‌ای که بر تن گلبرگ جوشنی

زنجیر حلقه حلقه آن فتنه گستری

شمشاد سایه گستر آن تازه گلشنی

بستی به شب ره من مانا که شبروی

بردی ز ره دل من مانا که رهزنی

گه در پناه عارض آن مشتری رخی

گه در کنار ساعد آن پرنیان تنی

گر ماه و زهره شب به جهان سایه افکنند

تو روز و شب به زهره و مه سایه افکنی

دلخواه و دلفریبی دلبند و دلبری

پرتاب و پر شکنجی پر مکر و پر فنی

دامی تو یا کمند؟ ندانم براستی

دانم همی که آفت جان و دل منی

از فتنه ات سیاه بود صبح روشنم

ای تیره شب که فتنه بر آن ماه روشنی

همرنگ روزگار منی ای سیاه فام

مانند روزگار مرا نیز دشمنی

ای خرمن بنفشه و ای توده عبیر

ما را به جان گدازی چون برق خرمنی

ابر سیه نه ای ز چه پوشی عذار ماه؟

دست رهی نه ای ز چه او را بگردنی؟

از : رهی معیری

شعر مادر / شهراد میدری


بخور مادر ! بخور از قطره های آخرین شیرم

ببخش از اینکه دیگر توی آغوشت نمی گیرم

فدای دستهای کوچک و روی گِل آلودت

فدایت طفل معصوم و بدون هیچ تقصیرم

از این که نیستم دیگر کنار بی کسی هایت

نمیدانی چه غمگینم، نمیدانی چه دلگیرم

نمیدانم  تـــو  را  دستـــی  نوازش  میکند  یا  نه

نمیدانم چه خاهد شد پس از اینها که می میرم

دو پلکم خیس و خون آلود افتاده ست روی هم

صدای  گریه ای  می آید  از  آن  سوی  تقدیرم

دلــم خون است دلبندم ! هزاران درد و غــم دارم

از این دنیای پر از سفره ی خالی چه جان سیرم

هوای سربی آکنده ست از باروت بیرحمی

شقایق های پر داغند جای زخـــم هر تیرم

نمانده فرصتـــی باید به ناچاری از اینجــا رفت

صدایم میزند یک سایه ی غمگین، شده دیرم

خداحافظ گلم! طاقت بیاور این زمستان را

شکوفــه میزند آزادی  از  خاک  اساطیرم

شهراد میدری

چقدر خوب است ... ناهید حکیمی

 

چقدر خوب است

گاهی

بیاویزیم برچنبرِخیال

با دُرنا، دوست شویم

غبارِخزان را از روی اشیاء، پاک کنیم

وسوسه‌ی نان را دور کنیم

از محله‌ی عُسرت

خبری گیریم

و به هم ربط دهیم

احساس‌های دور شده را.

جایی پنهان کنیم

توبره‌ی غصّه‌مان‌

از یاد ببریم، جایش را

روی ناخوش احوالی و کور بختی

خطی بزنیم

سر کوچه‌ی سعادت سرکی بکشیم

و بگوییم به همه

گاهی ما هم خوشبختیم

برویم بر لب یک چشمه‌ی رود

با آرامش آب، بگیریم آرام

بخواهیم زلال باشیم مانندش

همچون طفلی خُرد

با خاک، بازی کنیم

بکشیم با انگشت

نقش یک خانه‌ی چوبیِ بی اسباب را

که بر می‌خیزد

دودی از دودکشش

از پنجره

به نقطه ایی دور

به تفاهم نگریم

و بشکنیم

حریقِ زمستان را در خود

از : ناهید حکیمی

آدرس وبلاگ شاعر :

http://golmahor.blogfa.com/