شعری زیبا و احساسی که توسط استاد شهریار خطاب به نیما یوشیج سروده شده است ...

این شعر زیبا و احساسی که توسط استاد شهریار خطاب به

نیما یوشیج سروده شده است ...

 

نيــما ! غـــم دل گو که غريبـانه بگرييم

 ســر پيش هم آريم و دو ديوانه بگرييم

 من از دل این غار و تو ازقله ی آن قاف

  از دل به هــم افتـیم و به جانانه بگرییم

  دودي ست درين خانه كه كوريم زديدن

  چشـمي بكف آريم و باين خـانه بگرييم

   آخر نه چــراغيــم كه خنــــديم به ایوان

   شمعــيم كه در گوشه ی ویرانه بگرييم

  من نيز چو تو شــاعر افســـانه خویشم

   بازآ به هم اي شــــاعر افســانه بگرييم
        
   با وحشت ديوانه بخــــنديم و نهـــــاني

   در فاجعـــه ی حكمت فــــرزانه بگرييم

   با چشـــــم صـدف خيز كه بر گردن ايام

   خــرمهــره ببــــينيم و به دردانه بگـرييم

     بلــبل كه نبــوديم بخـــوانيــم به گلــزار  

   جغـدي شده شبـگير و به ويرانه بگرييم

   پـروانه نبــوديم در اين مشــــــعله باري

  شمـــعي شــده در ماتم پروانه بگرييم

  بيــگانه كند در غــم ما خنــــده ولي ما

  با چشـم خــودي در غم بيــگانه بگرييم

    بگــذار به هـذيان تو طفــــلانه بخــــندند 

   ما هـم به تب طــفل طبيـــبانه بگـــرييم

غلامرضا طریقی / وقتی زمین به طرز نگاهت دچار شد

غلامرضا طریقی

وقتی زمین به طرز نگاهت دچار شد
خورشید پیش چشم تو بی‌اعتبار شد
 
از آسمان رسیدی و باران شروع شد
پا بر زمین نهادی و فصل بهار شد  
 
باران به امر چشم تو بارید و بعد از آن
چشمان ابر، صاحب این افتخار شد
  
وقتی سخن به معجزه‌ی چشم تو رسید
تعداد پیروان غزل بی‌شمار شد !
 
ایزد تو را الهه‌ی «مِی» کرد و بعد از آن
هر کس که از کنار تو رد شد خمار شد
 
شیطان به جلد چشم تو رفت و به حیله‌ای
رندانه از مقام خودش برکنار شد
 
تا پی به حسن خود ببری، باغ آینه
یک‌باره در برابر تو آشکار شد
 
وقتی که تو به عکس خودت مبتلا شدی
آیینه‌ی زلال دلت پرغبار شد
 
در هفت‌خوان نهان شدی و در مسیر آن
مبنای استقامت ما انتظار شد
 
سودای برد و باخت در این راه پرخطر
از اولین عوامل کشف قمار شد
 
ما را که عاشقیم به بازی گرفتی و ...
آن‌گاه، نام دیگر تو روزگار شد ! 
      
   غلامرضا طریقی

مهدی فرجی  / روزی آخر تو مرا شیخ اجل میخوانی

مهدی فرجی

 

روزی آخر تو مرا شیخ اجل میخوانی

روز میلاد مرا روز غزل میخوانی

             ****

شب به شب بیت به بیت غزلیاتم را

در گوش پسرت جای مثل میخوانی

             ****

اگر اخبار نخواندی خبر مرگم را

شبی از پچ پچه ی اهل محل میخوانی!

             ****

باد آموخته هر روز نوازش بکند

شاعری را که تو هر شب به جدل میخوانی

             ****

جادویی هست در این شعر که لذت نبری

بعد از این غیر من از هر که غزل میخوانی

تصویر استاد شهریار باکلمات وحروفات اشعارحیدربابایه سلام توسط ساقی

عکس استاد شهریار با سید علی ساقی

(کسی که تصویر ساخته شده با حروفات را به وجود آورده است )

سید حمیدرضا برقعی  / دوباره پرشده از عطر گیسویت شبستانم

سید حمیدرضا برقعی

دوباره پرشده از عطر گیسویت شبستانم
دوباره عطر گیسویت،چقدر امشب پریشانم

کنارت چای می نوشم به قدر یک غزل خواندن
به قدری که نفس تازه کنم خیلی نمی مانم

کتاب کهنه ای هستم پر از اندوه یا شاید
درختی خسته در اعماق جنگل های گیلانم

رها بی شیله پیله روستایی سادهءساده
دوبیتی های "باباطاهرم" عریان عریانم

شبی می خواستم شعری بگویم ناگهان در باد
صدای حملهء چنگیز خان آمد... نمی دانم _

چه شد اما زمین خوردم میان خاک و خون دیدم
درآتش خانه ام می سوخت گفتم آه ... دیوانم

چنان باخاک یکسان کرد از تبریز تا بم را
زمان لرزید از بالای میز افتاد لیوانم...

فراوان داغ‌دیدن‌ها، به مسلخ سر بریدن‌ها
حجاب از سر کشیدن‌ها، از این غم‌ها فراوانم

شمال و درد "کوچک‌خان"، جنوب و زخم "دلواری"
به سینه داغدار کشتهء حمام کاشانم

سکوت من پر از فریاد، یعنی جامع اضداد
منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم

من آن خاکم، که همواره در اوج آسمان هستم
پر از "عباس بابایی"، پر از "عباس دورانم"

گرفته شعله با خون جوانانم حنابندان
که تهران‌تر شود تهران، من آبادان ویرانم

صلاة ظهر تابستان، من و بوشهر و خوزستان
تورا لب تشنه‌ایم از جان، کمی باران بنوشانم

سراغت را من از عیسی گرفتم، باز کن در را
منم من "روزبه" اما، پس از این با تو "سلمانم"

شکوه تخت جمشید اشک شد از چشم من افتاد
از آن وقتی که خاک پای سلطان خراسانم

اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می گویم
که من یک شاعر درباری ام، مداح سلطانم

خواجه حافظ شیرازی / ترک شیرازی

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

بده ساقی می باقی که در جنّت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلّا را

فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را

ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی ست
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را

من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را

بدم گفتیّ و خرسندم، عفاک الله نکو گفتی
جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

غزل گفتیّ و دُر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عِقد ثریّا را

خواجه حافظ شیرازی

سهراب سپهری / پشت هیچستانم

 

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است

که خبر می آرند از گل وا شده ی دورترین نقطه ی خاک

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیا یید

که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی

از : سهراب سپهری

علی محمد مودب / گم شدم در این شب سنگی مرا پیدا کنید

علی محمد مودب :

 

گم شدم در این شب سنگی مرا پیدا کنید

از خیابان هــای دلتنگــــی مـــــرا پیدا کنید

مثل دریا تشنه ی طعم هزاران بوسه ام

آه ماهی ها بـــه هر رنگی مرا پیدا کنید

زخمی ام از چشمهای نازنین، شمشیرها

در هیاهـــوی چنین جنگـــی مرا پیدا کنید

مثل ریگی زیر پــــای آبشار صخره ها

از هجوم این همه لنگی مرا پیدا کنید

دل قنــاری زیست امــــا در لـک آواز مرد

خاک شد با سوت آهنگی مرا پیدا کنید

 

محمد علی بهمنی / گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام

گاهی چنان بدم که مبادا ببینی ام

حتــی اگـــر به دیده رویــا ببینی ام

من صورتم که به صورت شعرم شبیه نیست

بر  ایــن  گمـــان  مباش  کـه  زیبا  ببینی ام

شاعر شنیدنی ست ولی میل،میل ِ توست

آمــاده ای  کـــه  بشنـــوی ام  یا  ببینی ام ؟

این واژه ها صراحت ِ تنهایـی من اند

با این همه مخـواه که تنها ببینی ام

مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی

بی خویش در سماع غزل ها ببینی ام

یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم

در خود کــه ناگزیــری دریـــا ببینی ام

شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست

امـــا  تــو  با  چـــراغ  بیـــا  تـــــا  ببینی ام

 

از محمد علی بهمنی

هیوا مسیح / قطار

بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد ، برود
دور شود
بگو قطار بایستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همین بین راه
از همین جای هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
از جاده های تنها
که مردان بسیاری را گم کرد
مردانی که در محرم ترین ساعات عشق گریستند
و صدایشان در هیچ قلبی نپیچید
می خواهم سوت
بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمی از این همه صندلی های پر دود
کمی از این همه چشم و عینک های سیاه
می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم
می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین
در محرم ترین ساعات ماه
گریه کنم
می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیک تر به ماه
بمیرم

 

هیوا مسیح

هیوا مسیح / دوباره ابرها آمدند

آمدند
دوباره ابرها آمدند
و چتر ، در سیاهی چند ماه فراموشی
دوباره به من فکر می کند
به جاده هایی که هنوز به دنیا چسبیده اند
به غربتی که میان کلمات و سفر
چه قدر سنگین
مرا به راه می برد
تو رابه خانه می آورد
در این سفر که ماه سفید است
و آسمان که همان آبی بود
وقتی از نیمه ی مرطوب ماه بر می گردم
وقتی از ماه شبانه ی خیس
که به چشم کودکان چسبیده می آیم
چه قدر کنار پنجره برایت
می آورم
چه قدر راه نرفته برای سفر
در این سفر
میان سنگینی کلمات
به پروانه ها فکر می کردم
که دور کودکی های از مدرسه تا جاده های جهان چرخیدند
در این سفر
چه قدر رها می شوم
نه اینکه من از غربت کلمات
که تمام دنیا از من رها می شود
حالا که خوب
از
نیمه ی مرطوب ماه
به دنیا نگاه می کنم
این همه شهر که هر روز ، ناخواناتر می شوند
این همه آدم که عصرها ، بی نام به خانه بر می گردند
چه قدر بی پروانه و کودکی
چه قدر بی زمزمه و چتر
به راه همین طور ، نمی دانی تا کجا افتاده اند
به شهرهای همین طور ، نمی دانی تا چه وقت
بزرگ می روند
و ایندنیا ، همیشه به دست های ما چسبیده است
نگاه کن
دوباره ابرها آمدند

هیوا مسیح

سلبی ناز رستمی / امروز

از امروز ،
نامت با من است
با گلی که می چینم
با درختی که برگ برگ فرو می ریزم
با چکامه ای ،
که می نویسم از تو!
ولحظه هایی که مدام
خشاب عوض می کنددر خیل گلوله هایی،
که پروانه وار ،
دل به آتش می زنند.
عشق زخمی من !
آن دم که با خویش برمی آیی و
در خویش می شکنی
آماج هیچ فشنگی با سرخی خون تو
قشنگ نیست!

این گل که بوی تو می دهد
عقل مرا ،
پاره پاره می کند!

 

سلبی ناز رستمی

هاتف اصفهانی / شب وصل است

شب وصل است و با دلبر مرا لب بر لب است امشب

شبی کز روز خوشتر باشد آن شب امشب است امشب

 

به چشمی روی آن مه بینم از شوق و به صد حسرت

ز بیم صبح چشم دیگرم بر کوکب است امشب

 

دلا بردار از لب مهر خاموشی و با دلبر

سخن آغاز کن هنگام عرض مطلب است امشب


 هاتف اصفهانی

سیامک بهرام پرور / اگر غزل به دلم پشت کرده است

 

حتی اگر غزل به دلم پشت کرده است

این چارپاره را بـــه تــو تقدیـم می کنم

تقصیــر عشق نیست اگــر واژه لج کند

من لال هم شوم به تو تعظیم می کنم

تو مسجدالحلال و غــزل هم زیارت ات

این واژه ها به نیت تو شعر می شوند

در  آستــان  تــو  همــه ی  زائران ِ عشق

با دست من ، به دعوت تو ، شعر می شوند

تنهــا نه دست من ؛ همه ی شاعران تو را

با کشف بیت – بوسه در آغوش می کشند

با قافیــه به قافلـه ی عشق می رسند

وزن تو را عطش زده بر دوش می کشند

در این ردیف ِتب زده ی شاعران ِمست

من ایستاده ام که ببوسم لب تو را

ده قرن شاعرانگی از من جلو تر است

ده قرن عاشقانه ، هزاران غزل سرا

ادامه نوشته

حسین زحمتکش / تاب بی ماهی ندارد شب، نمی فهمی چرا؟

 

شعله دارم میکشم در تب، نمی فهمی چرا؟

تاب بی ماهی ندارد شب، نمی فهمی چرا؟

اهـل  آه  و  نالـه  کردن نیستم جان من است

اینکه هر دم می رسد برلب نمی فهمی چرا؟

ذوب دارم می شوم  هر روز می بینی مگر؟

آب دارم می شوم هرشب نمی فهمی چرا؟

آنچه من پای بدست آوردن چشمت زدم

قید دینم بود  لامذهب نمی فهمی چرا؟

بین  مردم  مثل  من  پیدا  نخواهد  شد  نگرد

"یک"  ندارد جز خودش مضرب نمی فهمی چرا ؟

بارها  گفتم  دل  دیوانه  گرد  عشق  نه!

نیش خواهی خورد از این عقرب نمی فهمی چرا ؟

 

حسین زحمتکش