رسول کامرانی / هر شب به ذهن خسته من میکنی خطور

 
هر شب به ذهن خسته من میکنی خطور
 
بانـــــــــــــو، شبیه خودت؛ ساده - پر غرور

من خواب دیده ام که شبی با ستاره ها
 
از کوچـــــــه های شهر دلم میکنی عبور

یا خواب من مثال معجزه تعبیر میشود
 
یا اینکه آرزوی تو را میبرم به گــــــــــور

بی تو، خراب، گنگ، زمینگیر میشوم
 
 
مانند شعرهای خودم؛ شکل بوف کور

کِی میشود میان کوچه... نه، صبر کن، نیا
 
میترسم از حسادت این چشـم های شور

تقدیر من طلسم تو بود و عذاب و شعر
 
از چشــــم های شرجیت اما بلا یه دور

زهرا شعبانی /  باز هم سلام

 
امشب دوباره آمده ام ، باز هم سلام

من را ببخش مرد غزل هـــــای ناتمام

من را ببخش بابت احساس خسته ام

من را ببخش بابت این فکرهــــای خام

این حرف ها درون دلم درد می کشید

این حرف هــــا وجــــود مــرا داد التیام

گفتی کلافه می شوی از این حضورمحض!

گفتی عذاب می کشی از دست من مدام

گفتی نگاه هــــرزه ی من با تو جـور نیست

گفتی که پاک هستی و این فعل ها حرام!

گفتی و باز گفتی و هی اشک پشت اشک

مابین پلک هــــــای تـــــرم، کــــرد ازدحــام

می خواستــــم فقط بنویسم چرا؟چرا؟

می خواستم بگیرم از این شعر انتقام

اما دلم شکسته تر از این بهانه هاست

خو کرده ام به عادت دنیــــــای بی مرام

من با زبان تلخ تو بیگانه نیستــم

من با هزار درد غم انگیز، آشنام!

شاید غزل هوای دلــــم را عوض کند

شاید رها شوم کمی از این ملودرام

این بیت ها همیشه مرا فاش می کنند

این بیت ها روایت تلخی ست هر کدام...

محمد سلمانی / شب در طلسم پنجره وا مانده بود و من

شب در طلسم پنجره وا مانده بود و من

بغضــی میان حنجره جا مانده بود و من

با آن همـــه غریو و غـــرور پلنگی ام

یک دره انعکاس صدا مانده بود و من

بر خانه ای که آینه حسی سه گانه داشت

ابلیس مانده بــود و خـــدا مانده بـــود و من

هم آب توبه بود در آن خانه هم شراب

اخلاص در کنـــــار ریا مانـــده بود و من

ابلیس با خدا به تفاهم نمــی رسید

تردیدها و دغدغه ها مانده بود و من

تـــا شیــــشه مشبک پرهیـــــز بشکند

سنگی در آستین خطا مانده بود و من

می رفت دل به سمت وسوسه اما هنوز هم

یک پــــــرده از حریـــــر حیـــــا مانده بود و من

فردا کــه آن برهنه معصوم رفته بود

ابلیس با هزار چرا مانده بود و من

 

محمد سلمانی

محمد رضا حاج رستم بیگلو / تو از شمسی ترین منظومه، مولاناترین بزمی

 
مـونـالیزاترین اخـــــم تــــــو لبـــخند آرزو دارد

که اردک، زشت و زیبا خولیایی های قو دارد

تو از شمسی ترین منظومه، مولاناترین بزمی

کــــــه تالار تنت ،دو مطرب، مهتــــاب رو دارد

دوتادل داری و هر دل دوتا دهلیز و هر دهلیز

هزاران شاتقـــــی زندانــــی دختــرعمو دارد

و من آنقدر گفتم تا که نامت رفت یادت چیست

کـــه مهتا لافتـــی الّا اگـــر ایـــن دست مو دارد

به خواهرزاده ی قیصر که پیش از زندگی مرده

بگو این سنگ قبر ازجنگ دایــــی با عمــو دارد

کمال الملک در آنسو ترین آئینه ها گم شد

در این سو شاعــــر آیا دلبری آئینه رو دارد؟

ببینم! آیدا، آیدا کـــــه می گویند این زن بــــود

همان که هرچه دارد ازهمین زن شاملو دارد؟

برای آیدا آئینه دیگر جای امنـــــــی نیست

که دیگر گونه مردی آنک،اندک قصد او دارد

عیال حاج سیّد مصطفی با مرتضی خوابید

هنــــر در شقّ هفتــــم رو ندارد آبرو دارد؟

بگــــو، باشد ، ببار ای ابر، بر دریــــــا ببار، امّا

قنات از تشنگی دست گدایی سوی جو دارد

قنات از تشنگـی صف بسته بر هامون ببار ای ابر

بترس از کینه ی چاهی که عمری سر به تو دارد

به سروانتس بگو این آسیاب از باد اگر افتاد

یقین با خون شاهــــی آسیابانش وضو دارد

شب تاریک وبیم موج حافظ یادتان باشد

روایت نکـته ای باریک تــــر از تـارمـو دارد

به کشتی شک کنید، این کشتی از آن شب که دریا را

ســـواری  داده  بــر پشت  خـــــود  اسرار  مگـــــو  دارد

که کشتی را اگر نوح است کشتیبان به خشکی هم

کســـــی را مثل حافظ دیده باشد، هـــای و هــو دارد

بگو دلکنده ی ِ ورد طلسم آکنده، جریان چیست؟!

کــــه تنهــــا از پلنگ این ماه عکســی بر پتو دارد ؟

طلسم آکنده ی دلکنده ، فال قهـــوه می گیری؟!

که تا کی بوسه ی کشدار عاشق رنگ و بو دارد؟!

سر اسرار را دیــــدی هویدا، روی دار آیا

هنوز آئینه ترس از چهره های روبرو دارد

بگو تعبیر شاه خشت بعد از بی بی دل چیست؟

چـــرا سرباز گشنیز این همــــه ترس از دولو دارد

چرا در پرده خوانی های کافه نادری، نصرت

دودستی تیشه را بر تارک لیلـــی فرود آرد؟

و در نامــــه نگاری هــــا نگار از نامــــــه جا مانده

ودیو از وانه ترسیده است و راه از هیچ سو دارد؟

تو هــــم آئینه رویـــــا، خائنـــا، یا مثل مهتــا یا

سهیلایانه لبخند اخم هایت سمت و سو دارد

نه رابین هودتر از چشم هایت قهرمانــی هست

نه دل بستن به این لندن ترین تن پرس وجو دارد

و تنها منع جدی تنگی پیراهن عمر است

دل هر دکمــه ای جا دکمه ای را آرزو دارد

لب پیــــراهنت را روی فریاد تنت واکــن

که تصمیم فرار از من به عنوان گلو دارد

مونا شاید موناوندی کنــــد، مهتـــا بتـابـانـد

شکر در اخم این را، خنده های تلخ او دارد

تـــو لبـــخندی ومن اخـــم، این مونالیزاترین ها را

داوینچی در قلم مو های رنگی جست و جو دارد

محمد رضا حاج رستم بیگلو

رباعیات جلیل صفر بیگی

ای کاش تو رودخانه باشی تا من...

هر روز تمــــام قطره هایت را من...

من نیز سفال کوچکی باشم که

یک روز شراب اگر بنوشی با من

-----------------------

بد جور به هـــــم ریخته و ترسیده

مادر که دوباره خواب شومی دیده

از بهت و سکوت پدرم می ترسم

ما گاو نداریـــــــم ولـــــــی زاییده

------------------------

من با تو چقدر ساده رفتم بر باد

تو نام مرا چـــــه زود بردی از یاد

من حبه ی قند کوچکی بودم که

از دست تو در پیاله ی چای افتاد

-----------------------

در جام سرم شراب انداخته اند

یک گوشه مرا خراب انداخته اند

من در بلمــی در وسط اقیانوس

پاروی مــــــرا در آب انداخته اند

------------------------

برخوان خدا که سهم شیخ و شاه است

نانی است که اندازه ی قرص ماه است

سنگک نه که روی سفره مان سنگ گذاشت

دستـی کـــــه همیشه خـــــدا کـوتـــاه است

-----------------

طفلک پســــــرم باز مجابش کردم

بی شام به زور قصه خوابش کردم

ناگاه کبوتری به خوابش آمد

ناچار گرفتم و کبابش کردم

رسول کامرانی / شبگرد شعرها

 
شبگرد شعرها تو کـه تردید می کنی

من را به عمق فاجعه تبعید می کنی

کوچه هزار بار ورق خورد و باز هم

غم را کنار پنـجره تشدید می کنی

شلیک چشـــــم هـای تو تیر خلاص بود

خودکامه حکم کردی و تائید می کنی؟!

من چندمین اسیر تو هستم که می کُشی؟

شایــد دوبـــاره خاطـــــره تـجــدید می کنی

با طعنه های شور همین زخم کهنه را

تا روز مـــرگ آینــــه تمدیـــد می کنـی

این بیت آخـــر و من لابه لای شـعر

زنجیر میشوم تو که تردید می کنی

رسول کامرانی

سفره ات را جمع کن ای عشق! /  فاضل نظری

 
کبریای توبــه را بشکن پشیمانی بس است

از جواهر خانه ی خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین

آبرو داری کــن ای زاهد! مسلمانی بس است

خلـق دل سنگ اند و من آیینه با خود می برم

بشکنیدم دوستان! دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعـبیر خــواب مصـــریان دل ســـرد شد

هفتصد سال است می بارد! فراوانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم

دیگر انسانـــی نخواهد بود قربانــی بس است

بـــر سر خوان تـــو تنــــها کــــفر نعمت مــــی کنیــم

سفره ات را جمع کن ای عشق ! مهمانی بس است

 

فاضل نظری

نغمه مستشار نظامی / مــی بــرم این روزهــا نام ترا آرام تر

 

مــی بــرم این روزهــا نام ترا آرام تر

تا بمانم در شمار عاشقان گمنام تر

نیستی فرصت برای درد دل کردن کم است

درد دل باشد بـــرای دردهایـــــی عـام تـــــر

درد اول دوری از آیینه و آیینگی ست

درد دوم درد دلهایی ازین هم خام تر

کاش گاهی هم به ما سر می زدی هرچند نیست

در میــــان خستگان از قلب مــــا ناکـــــــــــام تـــــر

خشک شد لبـــهای ما با چند ندبه می رسی؟

جان مولا ،ساقی از دست تو شد این جام تر؟!

زیر لب ذکر تو را هر روز و هرشب گفته ام

گفتــه ای :‌آرام تـر ، آرام تـــر ، آرام تـــــر!

کاسه شعر مرا از دست عشق انداختی

تکه ای را تر کن از سرچشمه الــهام،تر!

می رسی و انتخابی سخت خواهی کرد،آه

بی گمان از عاشقانــــی بهتر و خوش نام تر

سهــــم ما... شوق حضور و آبروی انتـظار

سهم عاشق های از گمنام هم گمنام تر!

 

نغمه مستشار نظامی

کاووس کمالی نژاد / دلم گرفته از این روزهای تکراری

 

دلم گرفته از این روزهای تکراری

دلم گرفته ترازاین نمی شود آری

تمام روز کپی می شوم  به روی خودم

و خواب هــــم کـــه ندارد  خیالِ بیداری

کنارِ چشمــــه ی این روزهای خشکیده

چه سالها که نشستم ولی نشد جاری

همیشه یک نفراز هیچ  جا نمی آید

و زخـــم فاصله ها آه  میشود کاری

و بس که عقربـــه هـــا دورخویش چرخیـــدند

گرفته بغض ساعت از این لحظه های پرگاری

قطارِ یک نفـــره باز میرسد از راه

و باز روز دگر، راه  و ریل  تکراری

منم همانکه درآغوش خویش میمیرد

وضربه  ضربه کاریست آه ضربه کاری

 

کاووس کمالی نژاد

غزلی به نام "ملارد" از محمد علی رضاپور (مهدی)

غزلی به نام "ملارد"

شهری نشسته برکوه،زیبا و سرخوش و شیک
شایان آن که گویی: شهری ست خرّم و نیک


شهری چنان شقایق با مردمان عاشق

شهری مقام گل هاش بالاتر از المپیک


شهری کنار تهران،شهربزرگ ایران،
سهمش از این فضیلت: روحیّه ای پر از تیک


ایران کوچک این جاست یک شهرهمچو کشور
حتّی در آن فراوان پشتون،هزاره،تاجیک


در بولوارهایش هربار طرح تازه
جز طرح ثابتی که نامش بُوَد ترافیک


در رهگذار خاکی،همسنگ شرمناکی
همبازی دست انداز در کوچه های باریک


از پارک خودروی خود تا خوردن فلافل
باید دهی عوارض. بر این کلاس، تبریک!


درشهرما تفاوت از خاک تا به افلاک
یک خانه عین کانتکس،یک خانه فوق آنتیک


دیوار خانه هامان یک سانتی ِ ترکدار
روپوش قلب هامان نشکن ترین سرامیک

پیش هم ایم (همیم )و باهم بیگانه ،خانه – خانه
ما مردمی مسلمان امّا به دین لائیک


شهری نه آنچنانی، دنیای رنگ – رنگ است
یک جاش مثل اتریش، یک جای آن، موزامبیک


از صبح کاذب این جا هرکس دوان دوان است
تا...تاری ِ شب تار ، در دور باطلی لیک


با دوست دختر خود بعضی چقدر مشغول!
با قلبِ دستِ چندم در قالب رمانتیک


خیلی خوشم می آید از شهرک طلایی
بعدش سرآسیاب و بعدش سه راه مارلیک


من که امیدوارم فردای بهتری را
خورشید می زند در، ای شام سرد تاریک!


کاری زیاد باید، آن گونه که بشاید
از دست ما برآید، همّت چو هست نزدیک .

سراینده: محمدعلی رضاپور
دبیر زبان انگلیسی مدارس ملارد، اندیشه و شهریار

ماجرای بی خیالی بلبل در بهار و آمدن فصل خزان و سرما / پروین اعتصامی

 

بلبلی از جلوه ی گل بی قرار

گشت طربناک بفصل بهار

در چمن آمد غزلی نغز خواند

رقص کنان بال و پری برفشاند

بیخود از این سوی بدانسو پرید

تا که بشاخ گل سرخ آرمید

پهلوی جانان چو بیفکند رخت

مورچه‌ای دید بپای درخت

با همه هیچی، همه تدبیر و کار

با همه خردی، قدمش استوار

ز انده ایام نگردد زبون

رایت سعیش نشود واژگون

قصه نراند ز بتان چمن

پا ننهد جز بره خویشتن

مرغک دلداده بعجب و غرور

کرد یکی لحظه تماشای مور

خنده کنان گفت که ای بیخبر

مور ندیدم چو تو کوته نظر

روز نشاط است، گه کار نیست

وقت غم و توشهٔ انبار نیست

همرهی طالع فیروزبین

دولت جان پرور نوروز بین

هان مکش این زحمت و مشکن کمر

هین بنشین، می‌شنو و می‌نگر

نغمهٔ مرغان سحرخیز را

معجزهٔ ابر گهرریز را

مور بدو گفت بدینسان جواب

غافلی، ای عاشق بیصبر و تاب

لطفا بقیه را در ادامه مطلب بخوانید ؛

از : پروین اعتصامی

ادامه نوشته

رباعی پاییزی از ابوسعید ابوالخیر

ای چرخ بسی لیل و نهار آوردی

گه فصل خزان و گه بهار آوردی

 

مردان جهان را همه بردی به زمین

نامردان را بروی کار آوردی

 

از ابوسعید ابوالخیر

فصل پاییز در شعر رضی الدین آرتیمانی

نقابی بر افکن ز پی امتحان را

که تا بینی از جان لبالب جهان را

چو در جلوه آیی بدین شوخ و شنگی

برقص اندر آری زمین و زمان را

بروی زمین مهروار ار بخندی

بزیر زمین درکشی آسمان را

من از حسرت رویش از هوش رفتم

خدایا شکیبی تماشاکنان را

به دل زان نداریم یک مو گرانی

که بر سر کشیدیم رطل گران را

بهارت دلا کس ندانست چون شد

بهر حال دریاب فصل خزان را

فراموش کردند از مهربانی

چه افتاد یاران نامهربان را

از آن نام تو بر زبان می نراندم

که میسوخت نام تو کلام و زبان را

رضی این چه شور است در نالهٔ تو

که از هوش بردست پیر و جوان را

 

رضی الدین آرتیمانی

اشعار پاییزی مولانا

آنچ گل سرخ قبا می‌کند

دانم من کان ز کجا می‌کند

بید پیاده که کشیدست صف

آنچ گذشتست قضا می‌کند

سوسن با تیغ و سمن با سپر

هر یک تکبیر غزا می‌کند

بلبل مسکین که چه‌ها می‌کشد

آه از آن گل که چه‌ها می‌کند

گوید هر یک ز عروسان باغ

کان گل اشارت سوی ما می‌کند

گوید بلبل که گل آن شیوه‌ها

بهر من بی‌سر و پا می‌کند

دست برآورده به زاری چنار

با تو بگویم چه دعا می‌کند

بر سر غنچه کی کله می‌نهد

پشت بنفشه کی دوتا می‌کند

گر چه خزان کرد جفاها بسی

بین که بهاران چه وفا می‌کند

فصل خزان آنچ به تاراج برد

فصل بهار آمد ادا می‌کند

ذکر گل و بلبل و خوبان باغ

جمله بهانه‌ست چرا می‌کند

غیرت عشق است وگر نه زبان

شرح عنایات خدا می‌کند

مفخر تبریز و جهان شمس دین

باز مراعات شما می‌کند

 

مولانا جلال الدین محمد

وحشی بافقی / کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را

کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را

نهاده کار صعبی پیش، صبر بند فرسا را

توام سررشته داری، گر پرم سوی تو معذورم

که در دست اختیاری نیست مرغ بند بر پا را

من از کافرنهادیهای عشق ، این رشک می‌بینم

که با یعقوب هم خصمی بود جان زلیخا را

به گنجشگان میالا دام خود، خواهم چنان باشی

که استغنا زنی ، گر بینی اندر دام ، عنقا را

اگر دانی چو مرغان در هوای دامگه داری

ز دام خود به صحرا افکنی، اول دل ما را

نصیحت اینهمه در پرده ، با آن طور خودرایی

مگر وحشی نمی‌داند، زبان رمز و ایما را

 

وحشی بافقی